مجلس بيست و هفتم : و لعن الله بنى اميه قاطبة
حقتعالى در قرآن ميفرمايد: ان الله لعن الكافرين و اعد لهم سعيرا.
يعنى حق تعالى كافرين را از رحمت و مقام قرب خود دور كرده و از براى آنان آتش سوزانى مهيا نموده است .
در معنى بنى اميه حقتعالى در قرآن ميفرمايد: و ما جعلنا الرؤ يا التى اريناك لافتنة للناس و الشجرة فى القران و نحو فهم فما نريدهم الا طغيانا كبيرا . (اسراء - 61)
اى پيغمبر آن رؤ يايى كه بتو جلوه داده و ارائه كرديم و درختى كه در قرآن بلعن ياد شده براى آزمايش مردم بود ولى تهديد و ارعاب و ترسانيدن مردم جز سركشى و طغيان بيشتر ايشان نتيجه و اثرى نمى بخشد.
دو صفت نيكو و خوشايند در كلام هست كه يكى فصاحت و ديگرى را بلاغت گويند مقصود از فصاحت و كلام عبارت است از اينكه كلمات و جمله هائيكه گفته ميشود ساده و روان باشد كه شنونده بسهولت مطلب را دريابد مقصود از بلاغت عبارت است از اينكه بمقتضاى حال صحبت شود.
از جمله چيزهايى كه در اصالت كلام و رسانيدن مطلب لازم و مقيد است روشن كردن مطلب بواسطه ذكر و مثال و نظاير آن ميباشد. قرآن مجيد كه بالاترين فصاحت و بلاغت را داراست از ذكر مثال خوددارى ننموده در سوره مباركه زمر ميفرمايد: و لقد ضربنا للناس فى هذا القران من كل مثل لعلهم يتذكرون در اين قرآن براى مردم همه گونه مثل زديم شايد پند گرفته و موعظه را اخذ كنند.
حقتعالى در آيه مباركه كه مورد بحث بنى اميه را مثال به شجره ملعونه زده همان قسم كه يكدرخت داراى ريشه و تنه و شاخه و برگ است اين سلسله خبيثه ، هم داراى ريشه و شاخه و برگ ميباشند.
لعن در لغت بمعنى بعد و دوريست چون اين شجره خبيثه بنى اميه از جميع صفات خير دورند و كسى كه از صفات خير دور باشد مسلما هم از رحمت الهى دور خواهد بود لذا حقتعالى در قرآن اين سلسله را تشبيه به شجره خبيثه نمود كه هم از صفات خوب دورند هم از رحمت الهى .
عياشى از حضرت باقر (ع ) روايت كرده كه سبب نزول آيه فوق آن بود كه پيغمبر اكرم شبى در عالم رؤ يا مشاهده كرده بوزينه هايى بر منبر حضرتش بالا رفته و نشسته اند و مردم را بضلالت و گمراهى ميكشانند پيغمبر از اين حالت متاثر و مغموم شد خداوند اين آيه مباركه را نازل فرمود.
نيشابورى در تفسير خود از ابن عباس روايت ميكند كه مراد از شجره ملعونه در قرآن بنى اميه هستند و بيضاوى در تفسيرش ميگويد كه رسول خدا (ص ) در خواب ديد كه قومى از بنى اميه بر منبر حضرتش بالا ميروند و جست و خيز ميكنند بوزينه فرمود اين جزاى ايشان در دنياست كه بواسطه اسلام ظاهرى ايشان به آنان داده شده كنايه از آنكه در آخرت نصيبى ندارند.
ابن ابى الحديد از امالى ابوجعفر محمد بن حبيب در ذيل حديثى طولانى نقل ميكند كه وقتى عمر بن الخطاب از كعب الاخبار ((كه مردى يهودى بود كه بعدا اسلام را قبول كرد)) پرسيد كه در اخبار شما آيا نقل شده كه بعد از پيغمبر اسلام خلافت به چه كسانى ميرسد گفت به دو نفر از اصحابش ((يعنى ابوبكر و عمر)) و بعد از آن دو نفر به دشمنان آنحضرت رسد كه با اهلبيت او جنگ كنند ((يعنى بنى اميه و بنى عباس )) عمر گفت انا لله و انا اليه راجعون بعد روى بطرف ابن عباس نمود و گفت منهم از رسول خدا شبيه اين كلام را شنيدم كه ميفرمود در خواب ديدم كه بنى اميه بر سر منبر بالا ميروند و مانند بوزينه گانى هستند و بعد آيه و ما جعلنا الرؤ يا التى اريناك ... را قرائت فرمودند.
ديگر از آياتى كه درباره بنى اميه نازل شده اين آيه است : الم تر الى الذين بدلوا نعمة الله كفرا و احلوا قومهم دارالبوار جهنم يصلونها و بئس القرار . (ابراهيم - 23)
شجره طيبه و خبيثه در روايات اسلامى
حقتعالى براى اشخاص خوب و با ايمان و اشخاص بد و منافق دو مثال جالبى زده در يك آيه ميفرمايد: الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها فى السماء تؤ تى اكلها كل حين باذن ربها و يضرب الله لامثال للناس لعلهم يتذكرون . (ابراهيم - 30 و 31)
يعنى آيا نديدى چگونه خداوند كلمه طيبه ((گفتار پاكيزه )) را بدرخت پاكيزه اى تشبيه كرده كه ريشه آن ((در زمين )) ثابت و شاخه آن در آسمانست ميوه هاى خود را هر زمان به اذن پروردگارش ميدهد و خداوند براى مردم مثلها ميزند شايد متذكر شوند.
در كافى از امام صادق (ع ) روايت ميكند كه پيغمبر (ص ) ريشه اين درخت است و على (ع ) شاخه آن و امامان كه از ذريه آنها ميباشند شاخه هاى كوچكتر و علم امامان ميوه اين درخت است و پيروان با ايمان آنها برگهاى اين درخت اند.
در آيه ديگرى براى اشخاص بد و منافق مثال جالبى ميزند: و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض مالها من قرار . (ابراهيم - 32)
و همچنين كلمه خبيث را بدرخت ناپاكى تشبيه كرده كه از زمين بركنده شده و قرار و ثباتى ندارد.
يكى از موارد كلمه خبيثه كسانى هستند كه نعمت خدا را تبديل به كفران كردند كه به پيغمبر ميفرمايد الم تر الى الذين بدلوا نعمت الله كفرا و سرانجام قوم خود را به دارالبوار و سرزمين هلاكت و نيستى فرستادند اينها همان ريشه هاى شجره خبيثه و رهبران كفر و انحرافند كه نعمتهايى همچون وجود پيغمبر را كه نعمتى بالاتر از آن نبوده و در امانشان قرار گرفت كه ميتوانستند در مسير سعادت با استفاده از آن يكشبه ره صد ساله را طى كنند اما تعصب كوركورانه و لجاجت و خودخواهى و خودپرستى سبب شد كه اين بزرگترين نعمت را كنار گذاردند و خود و قومشانرا بهلاكت و بدبختى بكشانند.
در روايات ما اين شجره خبيثه را بنى اميه خواندند و شجره طيبه پيامبر و على و فاطمه و فرزندان ايشان هستند. علامه در نهج الحق نقل ميكند از ابن مسعود كه گفت از براى هر چيزى آفتى است و آفت اين دين بنى اميه هستند.
بدار آويختن زيد بن على (ع ) بدستور هشام بود
هشام بن عبدالملك مروان كسى بود كه دستور داد زيد بن على بن الحسين را بدار آويختند و پنجسال بدن نازنينش بالاى دار بود چون زيد در كوفه قيام كرد كه حق آل محمد را بگيرد و در جنگ تيرى بر پيشانى او زدند چون تير را بيرون آوردند جان بجان آفرين تسليم نمود و او را در ساقيه آبى دفن كردند ولى جسد او را بيرون آوردند و سر او را بريده بشام نزد هشام بن عبدالملك فرستادند و بدن او را در كناسه كوفه بدار زدند و پنجسال بدن نازنينش عريان بالاى دار بود و كسى عورت او را نديد زيرا عنكبوت به عورت او تار تنيده و عورتش را ستر كرده بالاخره بدن او را از دار پائين آورده سوختند و خاكسترش را در ميان كشتى نموده به آب فرات ريختند.
در ارشاد است و كان زيد بن على بن الحسين عليه السلام عين اخوته بعد ابى جعفر عليه السلام و افضلهم و كان عابدا و رعا فقيها سخيا شجاعا و ظهر بالسيف ياءمر بالمعروف و ينهى عن المنكر و يطلب بثارات الحسين عليه السلام .
زيد در وقت شهادت 42 ساله بود و پسرش يحيى را هم در سن 18 سالگى شهيد كردند سر نازنين او را نزد وليد بن يزيد فرستادند آن ملعون سر را فرستاد نزد مادر يحيى و بدن يحيى را بدار آويختند و بالاى دار بود تا وقتى كه ابومسلم مروزى بخراسان استيلا يافت آن بدن را از دار پائين آورد و نماز بر او خوانده و در جوزجان دفنش كردند و بقعه جناب يحيى را علاءالدوله در زمان ناصرالدينشاه بنا نمود و چون سابقا معروف بود كه در آن قبه زيارتگاهى است ايشان كه آنجا رفتند امر بحفر قبر كرد سه ذرع كه حفر كردند به جسد آن بزرگوار رسيدند و ديدند بالاى سنگ لحد خشت كاشى است نيمذرع در نيمذرع كه به يك طرف به خط كوفى سوره يس نوشته شده و بطرف ديگر بخط كوفى جلى نوشته بود: هذا قبر جناب يحيى بن زيد على بن الحسين عليه السلام بعد علاءالدوله به تعمير آن قبر امر كرد و آن خشت را بالاى آن قبر گذاشتند همين قسم بود تا زمان ورود روسها به گنبد قابوس كه آن خشت را از بالاى قبر دزديدند و بردند. سر ابراهيم امام را در ميان انبان نوره كردند و دم آهنگرى در مقعدش دميدند تا جان داد بنى اميه خواستند بنى هاشم را از بين ببرند و نور حق را خاموش كنند و با خيال خام خود و با زحمات زياد گمان كردند كه بر بنى هاشم غلبه يافتند ولى ندانستند كه خود را بدنام كردند و تيشه بر ريشه خود زدند.
شما تصور كنيد در هر سال بالخصوص ماه محرم و صفر مردم عالم از مسلمان و غيرمسلمان براى مظلوميت امام حسين (ع ) چقدر اشك از چشمان خود ميريزند كه اگر ممكن بود اشك آنها را جمع كنند نهرهايى از آن جارى ميشد در صورتيكه براى خلفا غير از لعن و بدنامى چيز ديگرى نخواهد بود.
يكى از مستشرقين اروپا حساب كرده ميگويد در هر سال بالغ بر 250 ميليون ليره انگليسى مخارج عزادراى حسينى ميشود غير از درآمد موقوفات و اطعاميكه بجهت آنحضرت ميكنند و اين مبلغ بيشتر از طرف آفريقا و هندوستان بوده است .
محدث قمى در انوارالهيه از على بن عيسى اربلى نقل ميكند كه المستنصر بالله خليفه عباسى به سامرا رفت در آنجا قبر عسگريين يعنى هادى و امام حسن عسكرى عليهماالسلام را زيارت كرد پس از آن بمقبره خلفاء و اجداد خود رفت چند تن از بزرگان خاندان بنى عباس در آنجا دفن بودند آن مقبره مخروبه و آفتاب بر آنها ميتابيد و باران بر آن قبرها ميباريد و مرغان آسمان فضله بر آن ريخته و كثيف و متعفن بود يكى از آن اشخاصى كه با آن خليفه بود گفت امروز خليفه اى و فرمانروايى جهان با شماست شايسته نيست قبرهاى پدران شما با اينحال باشد كه نه كسى بزيارت آن ها رود و نه پاكيزه نگهدارى شود در صورتيكه قبرهاى علويين داراى پرده ها و فرشها و قنديلها و شمعدانها است . معلوم ميشود در آنزمان هم قبور ائمه داراى ساختمان و اسباب و چراغ و خادم بوده است خليفه گفت اين يك سر آسمانى دارد كه به كوشش ما درست نمى شود هر اندازه كه ما بخواهيم مردم را وادار كنيم كه بما معتقد شوند و به زيارت قبور نياكان ما بروند و يا اقلا فرش و قنديل آنرا نبرند ممكن نميشود ولى قبور علويين را كه مى بينى روى عقيده مردم درست شده و عقيده را نمى توان از مردم گرفت .
همين بهتر دليليست كه حق در دنيا هميشه برجا است و باطل از ميان ميرود و لذا چون عقيده قلبى دارند هر سال مبالغى خرج عزادارى و اطعام آنحضرت ميكنند و مبالغى براى سفر زيارت آنحضرت خرج ميكنند.
ديدن يكى از علماى نجف عالم برزخ را
مرحوم دربندى در كتاب اسرارالشهاده نقل ميكند كه براى من نقل كرد مرد صالح پرهيزكار شيخ جواد از پدر فاضل خود شيخ حسين تبريزى كه يكى از شاگردان سيد بحرالعلوم بود كه از صلحاى نجف غروب هنگاميكه در وادى السلام بود و قصد داشت وارد قلعه نجف شود ميگويد در اثناى راه جمعى را ديدم باسبان تيزرو سوار شده و در پيش روى آنها سوارى بود در نهايت حسن و جمال من گمان كردم كه يكى از آنها سوارى مانند آقا سيد صادق كه يكى از علما آنزمان بود و يكى ديگر شيخ محسن برادر شيخ جعفر اعلى اله مقامهم ميباشند لذا آنها را به اسم صدا كردم و به آنها سلام نمودم جواب سلام مرا دادند گفتند ما آن دو نفرى نيستيم كه نام بردى بلكه ما از ملائكه هستيم كه باين صورت درآمده ايم و آن شخص خوش سيمايى كه در جلوى ماست يكى از صلحا است از اهل اهواز كه او را بايد باينمكان شريف برسانيم خوب است كه تو هم با ما بيايى من با آنها رفتم تا بمكان وسيعى رسيديم كه داراى هواى خوب و مناظر عالى بود كه مثل آنرا نديده بودم ملائكه از اسبهاى خود بزمين فرود آمدند و ركاب آن اهوازى را گرفته او را در باغى پياده كردند كه داراى قصرى بود كه به اقسام فرشها مفروش بود و از هر گونه زيور و زينت از حرير و استبرق آراسته و در اطراف همان موضع مشعلها افروخته و قنديلها آويخته بودند و پس آن اهوازى را در صدر آنمجلس نشانيدند و به اقسام ملاطفت به او تهنيت گفتند پس سفره اى انداختند كه در آن همه قسم ميوه جات بود آنشخص شروع بخوردن كرد به من هم امر بخوردن نمود من هم از آن خوردم پس بمن فرمود: اى مرد صالح آيا ميدانى كه سبب نشان دادن اين منظره در اين نشاءه براى تو چيست ؟ گفتم نميدانم ، گفت سرش اينست كه پدر تو دو من گندم از من طلب داشت نشد كه در دنيا به او بدهم چون خدا خواست مرا بيامرزد و درجه مرا كامل فرمايد مقام مرا به تو نشان داد تا دين تو را ادا نمايم و براى الذمه از پدرت شوم يا از من بگذر و يا حقت را از من بگير يكى از آن ملائكه بمن گفت عباى خود را بگشاى و مقدارى گندم در آن ريخت و گفت بحق خودت رسيدى ناگاه تمام آنها از نظرم غائب شد و عبا و آن مقدار گندم در دست من مانده آنرا بمنزل آوردم تا مدتها از آن گندم ميخوردم و تمام نميشد چون سر او را براى ديگران فاش كردم تمام شد.
اين شخص اهوازى عالم نبود بلكه مرد عوامى از طايفه شيعه بود كه محبت و دوستى زيادى به اهلبيت داشت و كاسبى بود كه در ايام سال از عايدى خود پولى جمع ميكرد و در دهه محرم صرف عزادارى و اطعام حضرت سيدالشهداء مينموده و چراغ مجالس عزادارى روشن ميكرد و شربت ميداد.
قضيه ديگرى در صفحه 54 اسرارالشهاده نقل ميكند كه زن زانيه اى بمنزل همسايه خود رفت تا قدرى آتش بياورد غذايى كه براى عزاداران حسينى درست ميكردند نزديك بود كه آتش آن خاموش شود و آن زن فوت كرد تا آتش را روشن كرد و دود آتش چشمهاى او را ناراحت كرد همين باعث شد كه او از اعمال زشت خود نادم شده توبه كند.
از اين قبيل داستانها زيادست چه باب حسينى باب نجات است كه وجود مبارك پيغمبر (ص ) فرمود حسين مصباح الهدى و سفينة النجاة بسيارى از مردم بدعمل بواسطه همين گريه بر آن حضرت مخارج عزادارى و اطعام نمودن بر آنحضرت موفق به توبه و عاقبت بخيرى شدند و با ايمان كامل از دنيا رفتند. حقتعالى در حديث مفصلى بحضرت موسى (ع ) فرمود كه يك جمله آن حديث اينست هر كس مالى در راه حسين (ع ) خرج كند هفتاد برابر در دنيا به او عوض ميدهم و گناهان او را مى آمرزم و در بهشت جايش ميدهم .
مجلس بيست و هشتم : و لعن الله بنى اميه قاطبة
ميزان شناخت خوبى و بدى
و ما جعلنا الرؤ يا التى اريناك الا فتنة للناس و الشجرة الملعونة فى القرآن و نخوفهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا . (اسراء - 61)
گفتار ما در موضوع اين آيه در مجلس قبل ذكر شد اينك ميگوئيم براى تميز خوب و بد اشياء ميزانى قرار داده اند كه بواسطه آن صحيح و سقيم را مى شناسيم .
خود ميزان در لغت بمعنى آلت سنجش است و با آن اشياء را مى سنجند و معادله ميكنند و آن نسبت به اشياء مختلف است و بر حسب اختلاف اشياء را مى سنجند و فرق ميگذارند مثلا ميزان سنجش حبوبات ترازو و ميزان شناختن فكر صحيح و سقيم علم و منطق و ميزان شعر علم عروض و ميزان خوبى و بدى مردم اعمال و كردار خوب و بد ايشان ميباشد.
پس اگر بخواهيم يكدسته از مردم را با دسته ديگر بسنجيم كه كدام بهتر و يا بدترند در اينجا ميزان اعمال خوب و بد آنها ميباشد با اين مقدمه اگر بخواهيم بفهميم كه بنى اميه بهتر بودند يا بنى هاشم ميزان شناختن كارهاى خوب و بد ايشان است و اتفاقا كارهاى خوب و بد اين دو دسته در صفحات ضبط شده و ما اينك به شهادت تاريخ وضع زندگانى و كارهاى ايندو دسته را روشن ميكنيم تا خواننده خود بتواند تميز حق و باطل ايندو دسته را بدهد
نسب بنى اميه
نسب بنى اميه به جد سوم پيغمبر (ص ) عبد مناف ميرسد محمد بن عبد بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف يكى از پسرهاى عبد مناف و ديگرى عبدالشمس بود كه تواءما بدنيا آمدند و با كارد آنها را از هم جدا كردند كسى گفت بعدا بين اولادهاى اين دو برادر هميشه خواهد بود و همين هم كه شد كه بين بنى هاشم و بنى اميه هميشه جنگ و جدال و خونريزى بود.
عبدالشمس پسرى داشت بنام اميه كه جد بنى اميه ميباشد و بنى هاشم به هاشم ميرسند.
مناصب و بزرگى هاشم
هاشم چند بزرگى و آقايى داشت كه برادرش عبدالشمس نداشت .
1 - پرچمدارى
2 - تصدى آب و سقايت حجاج
پذيرايى از حجاج و تصدى چاه زمزم
پرده دارى خانه كعبه كه تمام اين سمتها از پدرانش به او ارث رسيده بود.
اولين فردى بود كه ايلاف كرد به اين شرح كه هاشم مردى ثروتمند بود كه دستگاه مردى ثروتمند بود كه دستگاه تجارت او وسيع بود و در زمستانها به يمن ميرفت و در تابستان براى تجارت به شام حركت مينمود و تمام رؤ ساى قبايل عرب را در كار تجارت خود شركت داده بود باين معنى كه از منافع خود سهمى براى هر يك از آنها مقرر ميداشت بدون آنكه سرمايه اى داده باشند و قهرا اين سهم كه بآنها داده ميشد آنها را از مسافرت بقصد روزى بى نياز ميساخت .
نزول سروه ((لايلاف قريش )) در همين موضوع بود چنانكه طبرسى در مجمع البيان از ابن عباس روايت ميكند اين سوره درباره قريش نازل شد چه ايشان امور معاش و زندگانى خود را تمام دوره سال بوسيله دو سفر اداره ميكردند در زمستان بسوى يمن و در تابستان بشام ميرفتند و از مكه و طائف خشكبار و فلفل و ادويه جات كه از ناحيه دريا ميآوردند بشام ميبردند و از آنجا البسه و حبوبات و گندم و جو ميخريدند و درين سفرها با يكديگر الفت ميگرفتند.
يكى از امتيازات و افتخارات هاشم قرار داد حلف الفضول بود كه معاهده اى بنام مزبور بين قبايل اعراب برقرار شد و از بزرگترين معاهدات شرافتمندانه آن دوره بود كه بين سران قبايل عرب بسته شد ولى عبدالشمس در هيچيك از اينها سهمى نداشت .
و يكى از قراردادها اين بود كه بين بنى هاشم و بنى المطلب و بنى اسد بن عبدالعزى و بنى زهره و بنى تيم بن مره در خانه جذعان در يكى از ماههاى حرام قراردادى بسته شد به اين كيفيت كه كف دستهاى خود را روى خاك ماليده و هم قسم شدند كه از هر مظلومى حمايت كنند و ياور و دوست او باشند تا حقش را از ظالم بگيرند.
هاشم قوم خود را خوراك ميداد و گوشت و نان براى آنها حاضر ميكرد و به آنها تر يدى ميداد كه بخورند و بارهاى پر از گندم پاك از شام به مكه ميآورد و براى مردم نان خوب و گوشت تازه تهيه ميكرد و به مردم ميداد.
ولى عبدالشمس كه برادر هاشم بود ازين مناسب سهمى نداشت و نام خوب و آبرويى هم نداشت و پسر او هم اميه مرد فاسقى بود كه بين مردم بدنام و متهم بود و در جاهليت كارى كرد كه هيچكسى نكرده بود كه در حيات خود زن خود را به پسرش ابا عمر تزويج كرد و ابا معيط از آن ازدواج بدنيا آمد كه وليد بن عقبه از اوست كه مراد از آيه ان جائكم فاسق بنباء فتبينوا وليد است .
امية بن عبدالشمس كه مردى ثروتمند بود بر هاشم عموى خود حسد برده و در مقام آن شد كه با هاشم مفاخرت كند هاشم بمناسبت مقام و موقعيت خود اظهار نفرت ازين كار كرد ولى قريش او را رها كردند تا بالاخره بين آندو شرط شد كه پنجاه شتر سياه چشم شرط بندى كنند كه در مكه فخر نمايند و مردم گوشت آنرا بخورند و ده سال هم از مكه جلاى وطن نمايند در صورتيكه نزد كاهنى روند و در حضور او هر يك شرح مفاخرت خود را بگويند و او قضاوت كند هر كس مفاخرت را بر ديگرى اين شترها را كشتار نمايد تا نزد كاهن معروف خزاعى رفتند و حق با هاشم شد و شترها را از اميه گرفت و در مكه كشت و به مردم خورانيد و اميه هم ده سال بشام رفت و هجرت نمود.
اين واقعه اى است كه دشمنى اميه را نسبت به هاشم علنى كرد و بين آن دو و فرزندان آنها دشمنى برقرار ساخت .
اين زمان گذشت تا زمان عبدالمطلب شد مجددا بين بنى عبدالمطلب و بنى اميه دشمنى ايجاد شد بطوريكه ابن اثير در كامل خود در جلد دوم صفحه 9نقل ميكند: چنين است كه عبدالمطلب يك همسايه يهودى داشت كه تاجر ثروتمندى بود مال فراوانى داشت حرب بن اميه ازين مرد يهودى بدش ميآمد به چند نفر از جوانان قريش دستور داد كه او را بكشند و اموال او را بردارند لذا عامر بن عبد مناف بن عبدالعزيز و صخر بن عمرو بن كعب يتمى جد ابوبكر را كشتند و اموال او را بردند و عبدالمطلب تا مدتى نتوانست قاتل اين مرد يهودى را بشناسد ولى پس از تحقيق زياد شناخت و چون خواست تعقيب كند و نفر مزبور به حرب بن اميه پناه بردند عبدالمطلب نبرد حرب عموزاده خود آمد و از او خواست كه درينكار دخالت كند و قاتل را پناه دهد و او هم پناه داد ولى وقتى از او خواستند كه قاتل را بدهد حرب نداد لذا بين عبدالمطلب و حرب بن اميه سخنان درشتى رد و بدل شد تا بالاخره نفير بن عبدالعزى جد عمر بن خطاب را حكم قرار دادند و حكم بقتل حرب كرد گفت تو با كسى محاجه ميكنى كه قدش از تو بلندتر و از تو زيباتر و پيشانى او از پيشانى تو وسيعتر و مردم نسبت به او خوش بين و بتو بدبين هستند اين مرد اولادش از از تو بيشتر سخاوت و عطاى او به مردم زيادتر و دستش از دست تو كشيده تر است .
اكثر مورخين بنى اميه را از قريش نميدانند
تا اينجا از تواريخ نقل نموديم كه بنى اميه از قريش نبودند و نسب آنها به عبدالشمس بن عبد مناف ميرسيده لكن اكثر علماء تاريخ و اهل حديث اين حرف را قبول ندارند.
از جمله عمادالدين طبرى در كامل بهايى براى بهاءالدين محمد جوينى در عصر هلاكوخان نوشته در جلد دوم آن مينويسد كه اميه غلامى بود رومى از عبدالشمس چون زيرك بود عبدالشمس او را آزاد كرد بعد به فرزندى قبولش نمود و از او فرزندانى بوجود آمد بعد ميگويد كه اگر بگويى بين اصحاب تاريخ اتفاقست كه گفته اند نسب عثمان : عثمان بن عفان بن ابى عاصم بن اميه بن عبدالشمس بن عبد مناف ميباشد بنابراين چگونه ميشود گفت كه عثمان از بنى اميه نبوده و از غلام رومى بوده است .
جواب ميگوئيم در زمان جاهليت بين اعراب مرسوم بود كه چون غلامى را آزاد ميكردند و آنرا پسرخوانده خود قرار ميدادند مثل پسر انسان ميشد و مردم او را جزو اولادان خود قرار ميدادند و ادعيا ميخواندند و زن او را تزويج نميكردند و لذا پيغمبر (ص ) زيد را كه آزاد كرد و زينب بنت جحش را كه دخترعمه آنحضرت بود براى زيد به عقد در آورد و پس از مدتى زيد زينب را طلاق داد پيغمبر براى بطلان سنت جاهليت به ازدواج زينب تن در داد از طرفى از حرف مردم هم ميترسيد كه بگويند پيغمبر (ص ) زن پسرخوانده خود را به عقد و ازدواج خود درآورده لذا حقتعالى اين آيه را نازل فرمود: امسك عليك زوجك و اتق الله و تخفى فى نفسك ما الله مبديه و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه .
لذا پيغمبر از زينب خواستگارى نمود و او هم خوشحال شده افتخار بر اين امر نمود ولى گفت خدايا ميخواهم تو عقد ازدواج مرا ببندى .
حقتعالى اين آيه را فرستاد: فلما قضى زيد منها و طرا زوجنا كهالكى لايكون على المؤ منين جرج فى ازواج ادعيائهم . (احزاب )
بنابراين در زمان جاهليت رسم بوده كه آزاد شده را پسر خود قرار چ پس عثمان كه نسبش به اميه ميرسد اميه پسرخوانده عبدالشمس بوده نه تقصير حقيقى او تا بگوئيم بنى اميه از قريش و به عبد مناف ميرسند.
بنى اميه از نسل غلام رومى بودند
علامه مجلسى در بحار از الزام النواصب حكايت ميكند كه اميه از صلب عبدالشمس نبوده بلكه از روميان بوده و عبدالشمس او را استلحاق نمود و منسوب به وى شد بنابراين اميه از قريش نيستند و از ميان روميان ميباشند.
در تفسير الم غلبت الروم از صادقين عليهماالسلام روايت شده كه مراد از اين آيه بنى اميه اند يعنى بنى اميه كه از نسل غلام رومى هستند مغلوب خواهند شد البته پس از هزار ماه سلطنت و اين معنى بنابر آنست كه به صيغه معلوم بخوانيم كه يكى از قراآت شاذ است و اگر به صيغه مجهول بخوانيم بنى اميه غلبه كردند و مالك حكومت و سلطنت شدند در هر صورت اين مسلمست كه بنى اميه بودند حال اميه يا از نسل عبدالشمس بوده و يا غلام آزاد شده او بوده است . جماعت بنى اميه و شاخه تقسيم ميشود زيرا اميه نسلش از دو اولاد باقى ماند كه يكى حرب و ديگرى ابوالعاص باشد از حرب ابوسفيان و معاويه و يزيد اولادهاى يزيد پيدا شدند و از ابوالعاص عفان كه پدر عثمان بود و خود عثمان كه خليفه سوم و حكم و پسرش مروان و عبدالملك و اولادان عبدالملك بنام وليد و سليمان و هشام و عبدالعزيز تا آخر بنى اميه و بنى اميه قريب يكقرن بر گردن مسلمانان سوار بودند يعنى از سال 40 هجرت حضرت اميرالمؤ منين على (ع ) در كوفه شهيد شد كه معاويه دولت بنى اميه را تشكيل داد تا سال 132 هجرى و بعد از آنكه بنى عباس دولت بنى اميه را از بين بردند بعضى از احفاد بنى اميه به اندلس فرار كرده و در آنجا يك حكومت اموى بر اساس همان حكومتهاى شام بنا نهادند كه در حدود سه قرن دوام داشت اگر چه خلافت آنها در مغرب بود و خود را بنام خليفه خواندند ولى مورخين آنها را در شمار خلفاء بنى اميه نمى آوردند چه ايام خلافت آنان مضطرب بود و مملكت منظمى نداشتند لذا خلافت آنها از بنى اميه محسوب نمى شود.
قال الله تبارك و تعالى : الم تر الى الذين بدلوا نعمة الله كفرا و احلوا قومهم دارالبوار . (ابراهيم ) آيا نديدى كسانيرا كه نعمت خداوندى را به كفر مبدل ساختند چگونه خود و قوم و ملت خود را به ديار نيستى رهسپار ساختند.
امام صادق (ع ) فرمود كه اين آيه درباره بنى اميه و بنى مغيره نازل شد بنى مغيره را خداوند در جنگ بدر نابود ساخت و نسل آنها قطع شد ولى بنى اميه را خداوند تا روز قيامت مهلت داده سپس فرمود بخدا قسم نعمتهايى كه خداوند بمردم عطا فرموده ما هستيم كسانيكه بايد رستگار شوند بواسطه ما رستگار خواهند شد.
كسانيكه از بنى اميه خوب بودند
در بعضى از زيارت ماءثوره مانند زيارت عاشورا وارد شده كه اللهم بنى اميه قاطبة خدايا همه بنى اميه را لعنت كن در صورتيكه همه بنى اميه بد نبودند و اشخاص خوبى هم در ميان آنها بوده اند از حمله جناب سعدالخير ابن عبدالملك بن عبدالعزيز بن عبدالملك بن مروان بن الحكم ابن ابى العاص بن امية بن عبدالشمس . در بحارالانوار، ج 11، از اختصاص شيخ مفيد نقل ميكند كه سعدالخير برادر زاده عمر بن عبدالعزيز بود يكبار كه نزد امام باقر (ع ) آمد گريه ميكرد حضرت فرمود چرا گريه ميكنى عرض كرد چگونه گريه نكنم و حال آنكه از شجره ملعونه هستم كه خداوند در قرآن ياد فرموده حضرت فرمود: تو از آنها نيستى اموى منا اهل البيت آيا نشنيدى قول خداوند را كه ميفرمايد: و من تبعنى فانه منى و اين لقب خير را كه سعدالخير باشد امام باقر (ع ) باو داد.
و از جمله محمد بن ابى حذيفه بن عتبه بن ربيعة بن عبدالشمس است كه اين عتبه جد محمد كسى بود كه در جنگ بدر كبرى علم دار مشركين به شمشير اميرالمؤ منين (ع ) خودش و برادرش شيبه و پسرش وليد به درك واصل شدند و هند جگرخوار كه زوجه ابوسفيان بود عموى محمد ميشد مع ذلك اين محمد از شيعيان اميرالمؤ منين (ع ) و عامل آنحضرت در مصر بود معاويه با وجود آنكه پسرعموى او ميشد خيلى او را صدمه زد كه دست از على بردارد ولى ممكن نشد تا بالاخره او را كشت و جماعتى از زنهاى آنها هم خوب بودند مانند امامه دختر ابوالعاص كه بعد از حضرت فاطمه عليهاالسلام بنا به وصيت آن خانم در حباله حضرت على (ع ) درآمد و ديگران هم بودند كه ذكر آنها باعث تطويل كلام ميشود، امام عليه السلام بنى اميه بد را به لفظ ((قاطبة )) لعنت كرده است ، نه بنى اميه خوب را، چنانچه امام باقر (ع ) بعد فرمود تو از بنى اميه نيستى و از ما اهلبيت ميباشى . پس لعن بر بنى اميه وقتى است كه دشمن اهلبيت باشند اگر از دوستان اهلبيت شدند جز و اهل بيت خواهند بود نه از بنى اميه .
و اما عمر بن عبدالعزيز كه از بنى اميه و از خلفا آنها و داراى زهد و شب زنده دارى بود و فدك را به امام باقر (ع ) رد كرد و دستور داد كه لعن بر على (ع ) ترك شود و پولهايى به اهلبيت داد لذا ميرزا عبداله افندى صاحب رياض العلماء در لعن بر او تاءمل دارد. لكن حق مطلب اينست با همه اين خوبيها معذلك غاصب امر خلافت بوده و اين بدترين كارهاست و در هيچ تاريخ و روايتى وارد نشده كه خدمت امام رسيده باشد و از ايشان اجازه در امر خلافت گرفته باشد ولى معاويه پسر يزيد بن معاويه بعد از آنكه چهل روز خلافت كرد فهميد كه خلافت حق او نيست و حق آل محمد ميباشد لذا بالاى منبر رفت و اعمال پدران خود را تذكر داد و بر پدر و جد خود لعن فرستاد و از افعال ايشان تبرى جست و گريه شديدى نمود آنگاه خود را از خلافت خلع نمود.
مروان حكم گفت از پائين منبر به او حال كه تو از خلافت كناره گيرى كردى پس امر خلافت را به شورا افكن در جواب گفت من حلاوت خلافت را نچشيدم پس چگونه راضى شوم كه تلخى آنرا بچشم . از منبر بزير آمده و رفت در خانه نشست و مشغول گريه شد مادرش نزد او آمده گفت اى فرزند كاش تو خون حيض ميشدى و بوجود نميآمدى تا چنين روزيرا از تو نميديدم گفت اى مادر بخدا كه دوست داشتم چنين بودم و قلاده امر خلافت بگردن من نميافتاد آيا من و زرو و بال امر خلافت را به گردن بگيرم و بنى اميه شيرينى آنرا ببرد.
بنابراين ((قاطبة )) را نميتوان بر همه بنى اميه حمل كرد.
روزى كه شد به نيزه سر آن بزرگوار
خورشيد سر برهنه برآمد ز كوهسار
موجى بجنبش آمد و برخاست كوه كوه
آن خيمه ايكه گيسوى حورش طناب بود
ابرى به بارش آمد و بگريست زار زار
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
گفتى تمام زلزله شد خاك مطمئن
جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئيل
گفتى فتاد از حركت چرخ بيقرار
گشتند بى عمارى و محمل شترسوار
عرش چنان بلرزه درآمد چرخ نيز هم
با آنكه سر زد اين عمل از امت نبى
افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار
روح الامين ز روى نبى گشت شرمسار
وانگه كوفه خيل الم رو بشام كرد
نوعى كه عقل گفت قيامت قيام كرد
مجلس بيست و نهم : تشكيل حكومت بنى اميه
ناگفته نماند كه حكومت ظالمانه بنى اميه را عثمان تشكيل داد و در دوران حكومتش پايه گذارى نمود چه خودش از بنى اميه بود عثمان بن ابى العاص بن امية بن عبدالشمس بن عبد مناف عثمان خليفه سوم بود و اهل تسنن او را از غيره مبشره ميدانند و مادر عثمان اردى بنت كريز بن ربيعة بن حبيب حبيب بن عبدالشمس بن عبد مناف است و ما در اردى بيضاءست كنيه او ام الحكم و دختر جناب عبدالمطلب است پس مادر عثمان عمه زاده پيغمبر (ص ) مى شود.
و وليد بن عقبة بن ابى معط بن ابان ابى عمرو بن امية بن عبدالشمس بن عبد مناف برادر مادرى عثمان بن عفان و مراد از فاسق در آيه شريفه يا ايها الذين جائكم فاسق بنباء فتبينوا اوست .
عثمان در سال ششم عام الفيل متولد شد و در روز هجدهم ذى الجه سال سى و پنج ه از دنيا رفت و حكم ابن ابى العاص پدر مروان عموى عثمان را پيغمبر (ص ) لعن فرمود و دستور داد كه او را از مدينه طيبه اخرج كنند به طائف رفت رانده شده بود تا عثمان به خلافت رسيد آنوقت عثمان او را بمدينه آورد و ما قبلا گفتيم كه عثمان و بنى اميه از عبدمناف نبودند بلكه از غلام رومى عبدالشمس بودند كه او را پسرخوانده خود قرار داد.
خلافت عثمان
عمر در لحظات آخر عمرش براى اينكه خلافت به على (ع ) و بنى هاشم نرسد و به عثمان و بنى اميه منتقل شود فكرى كرد و مجلس شورايى تشكيل داد و اين مجلس را طورى تشكيل داد كه خلافت به عثمان برسد و تشكيل اين شوراى شش نفرى بزرگترين بلا و مصيبت براى جهان اسلام بود و عواقب وخيمى براى مسلمانان ببار آورده و طورى تنظيم شده بود كه بخوبى ميتوانست خلافت را از بنى هاشم بيرون برد و در دامن بنى اميه قرار دهد.
عمر هنگامى بفكر تشكيل شورا افتاد كه دلش از خنجر ابولؤ لؤ پاره شده بود و لحظات آخر عمرش را ميگذرانيد و ميگفت آه اگر ابوعبيد زنده بود او را جانشين خود ميساختم چون امين امت بود و اگر سالم مولاى ابوحذيفه زنده بود او را بعد از خود نامدار مسلمانان ميكردم زيرا او خدا را زياد دوست ميداشت .
عمر از مرگ ابوعبيده قبركن مدينه اظهار تاءسف ميكرد و حق هم داشت زيرا او يكى از كارگردانان خلافت در روز سقيفه بود و سالم هم برده اى بيش نبود ولى چه شد كه تمام فضايل و مناقب و سفارشات نبى اكرم (ص ) را درباره على فراموش كرد و او را در شورا در رديف عبدالرحمن قرار داد و افسوس از مرگ يك قبركن مدينه ميخورد.
بارى در لحظات آخر عمر خلافت را ميان شش نفر به شورا گذاشت :
على بن ابيطالب عليه السلام
زبير بن عوام
عبدالرحمن بن عوف
سعد بن ابى وقاص
طلحة بن عبيداله
عثمان بن عفان
پس از استحكام پايه هاى شورا قواى نظامى را براى اجراى دستور خود بر آنان گمارد و گفت اگر پنج نفر از آنها در امر خلافت يكى اتفاق كردند يكى مخالف بود گردن او را بزنيد و اگر چهار نفر اتفاق كردند و دو نفر مخالف شوند گردن آن دو نفر را بزنيد و اگر سه نفر با شورا موافقت كردند و سه نفر مخالف بودند با آن دسته اى موافقت كنيد كه عبدالرحمن در بين آن باشد و بقيه را كه مخالف هستند بقتل برسانيد.
به چه سبب دستور قتل مخالفين را صادر نمود، مگر مخالف با شورا موجب خروج از دين و ارتداد ميشد؟
ولى على (ع ) چه زود از اين نقشه مزورانه اطلاع حاصل نمود و فهميد كه تشكيل شورا تنها بمنظور حق او است و لذا به عمويش عباس گفت : عموجان خلافت از خاندان ما برگردانيده شد عباس گفت : چه كسى به تو خبر داد؟ على (ع ) فرمود: عمر عثمان را در رديف من قرار داد و حكم نمود كه اكثريت موافقت نمايند آنگاه موافقت با دسته اى كه عبدالرحمن با آنها است لازم نموده و بديهى است كه سعد بن ابى وقاص با پسرعمش مخالفت نميكند و عبدالرحمن هم داماد عثمان است و قطعا هم با يكديگر اختلاف نخواهند كرد و در نتيجه عثمان خليفه خواهد شد. تاريخ طبرى ، جلد 5 ص 35.
انتخاب باطل
اعضاء شورا در محاصره پليس انتظامى مورد تهديد قرار گرفتند تا هر چه زودتر خليفه را انتخاب و سپس اعلام نمايند اعضاء و شورا با عجله هر چه تمامتر در اين باره به گفتگو و بحث پرداختند تا بالاخره خلافت را به عثمان واگذار نمودند.
نقل شده آنروزى كه عمر درگذشت تا سه روز كار خلافت بجهت شورا تاءخير افتاد روز چهارم كه غره محرم سال بيست و چهار هجرى بود عثمان پيراهن خلافت را در بر كرده و يازده سال و چند ماه مدت خلافت او بود و اواخر سال سى و پنج هجرى روز چهارشنبه بعد از عصر قتل او واقع شد.
خلافت عثمان در حقيقت زنگ خطرى بود كه بر اثر آن فتنه هايى سراسر جهان اسلام را فرا گرفت و مسلمانان در تاريكى وحشت زايى قرار گرفتند كه اثرى از نور و روشنايى در آن وجود نداشت .
هنگاميكه عثمان بر تخت خلافت نشست بنى اميه از فرط خوشحالى در پوست خود نميگنجيدند پيرامون او گرد آمده با هياهو و دادن شعار او را از مسجد بخانه آوردند آرى چرا بنى اميه خوشحال نباشند و چرا شعار ندهند و حال آنكه با روى كار آمدن خلافت عثمان زيربناى حكومت اموى مستحكم گرديد.
بارى خلفا بنى اميه زمامدارانى ستمگر و ياغى و سركش و بيدين و فاسق و متجاوز و خودسر بودند و مردم را به كارهاى زشت و ناپسند وادار كرده و از كارهاى خوب و پسنديده باز ميداشتند و نواميس مسلمانان را ملعبه خويش ميساختند، اين خودسرى و بى بند و بارى از روزى آغاز شد كه عثمان كرسى خلافت را اشغال نمود زيرا روش سياسى و اجتماعى او مخالف كتاب خدا و خارج از طريق حق و عدالت بود كه ما اكنون نمونه هايى را يادآور ميشويم .
غارت اموال بيت المال
مقتضاى سياست مالى و اقتصادى اسلام آنست كه بيت المال در مصالح مسلمانان و در راه مبارزه با فقر و بيچارگى مصرف گردد تا ريشه فقر و محروميت از ميان اجتماع قطع شده و خانواده هاى محروم و بى بضاعت مورد ترحم و عطوفت قرار بگيرند و به نيازهاى طبقه عاجز و درمانده رسيدگى شده و از زنان بيوه و اطفال يتيم و بى سرپرست تفقد بعمل آيد و نيازمنديهاى آنان برطرف گردد.
ولى با كمال تاءسف در دوران رياست و زمامدارى عثمان اين سنت و سيره بدست فراموشى سپرده شد. او ثروت مسلمانان را بخود اختصاص داده و بنى اميه را بر بيت المال مسلمين مسلط ساخت و آنها مطلق العنان گرديدند بهر كه مايل بودند بذل و بخشش نمودند و افراديكه مورد علاقه آنها نبودند محروم ميساختند گويى كه بيت المال مسلمين ملك مطلق آنان بود.
مثلا وقتى ابوسفيان تبريك خلافت عثمان را گفت دويست هزار درهم به او عطا كرد و عبداله بن سعد كه برادر رضاعى عثمان بود و دستور داد غنايم فتح آفريقا از طرابلس تا طنچه را به او بخشند و مسلمانان ديگر را محروم ساخت ((شرح ابن ابى الحديد))
سعد بن عاص كه يكى از بدكاران و فساق بنى اميه بود چنانكه پدرش نيز از سران مشركين محسوب ميشد كه در جنگ بدر بدست على (ع ) كشته شد يكصد هزار درهم از بيت المال مسلمين بچنين شخص فاسدى عطا كرد ((اسدالغابه ، ج 3، ص 31))
عثمان وليد بن عقبه را حاكم مطلق العنان كوفه قرار داد كه هر چه ميخواهد بكند و او هر چه توانست بعنوان وام از بيت المال اختلاس نمود تا آنكه عبداله مسعود كه كليددار بيت المال بود از وى مطالبه كرد تا اموالى را كه بعنوان قرض از بيت المال گرفته مسترد نمايد وليد ناگزير جريان را به عثمان گزارش داد بمجد رسيدن نامه عثمان به عبداله بن مسعود چنين نوشت : تو خزينه دار ما هستى تو را نميرسد كه وليد را در خصوص مالى كه از بيت المال استقراض نموده تحت فشار قرار دهى .
چون اين نامه بدست ابن مسعود رسيد كليد بيت المال را نزد وليد افكند و گفت من گمان ميكردم خزينه دار مسلمانانم تا اكنون معلوم شد كليددار بنى اميه ميباشم حال كه چنين است نيازى به ماندن درين پست ندارم .
واقدى نقل ميكند كه ابوموسى اشعرى مال عظيمى را از بصره بسوى عثمان فرستاد و ولى او تمام آن مال را ميان اهل و اولاد خود قسمت نمود.
نقل شده آنروزى كه عثمان از دنيا رفت صد و پنجاه هزار دينار و هزار هزار درهم موجودى او بوده و قيمت ضياع او كه در وادى القرى و حنين بوده و صد هزار دينار بشمار ميرفت و اسب بسيار و شتران بيشمارى از او باقى ماند و در زمان خلافت عثمان بسيارى از اصحاب بسبب عطاياى او مالدار شدند.
مثلا زبير بن عوام از عطاياى عثمان خانه هاى قيمتى بنا كرد و بعد از وفاتش پنجهزار دينار وجه نقد و هزار اسب و هزار بنده و هزار كنيز و اشياء ديگرى از او باقى ماند و مانند طلحه كه دولتش بمرتبه اى رسيد كه غله عراقش هر روزى هزار دينار ميشد و بعضى بيشتر گفته اند.
و مانند عبدالرحمن بن عوف كه صد اسب و هزار شتر و ده هزار گوسفند داشت و بعد از فوتش ربع ثمن مالش هشتاد و چهار هزار دينار بوده است ((تتمه المنتهى حاج شيخ عباس قمى ))
بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه و غلغله در ششجهت فكند
هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد
هم گريه بر ملائك هفت آسمان فتاد
بر زخمهاى كارى تير و سنان فتاد
هر جا كه بود آهويى از دشت پا كشيد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
هر جا كه بود طايرى از آشيان فتاد
بر پيكر شريف امام زمان فتاد
شد وحشتى كه شور قيامت ز ياد رفت
بى اختيار نعره هذا حسين از او
چون چشم اهل بيت بر آن كشتگان فتاد
سر زد چنانكه آتش از او در جهان فتاد
پس با زبان پر كله آن بضعت بتول
رو بر مدينه كرد كه يا ايها الرسول
مجلس سى ام : لعن الله ابن مرجانة و لعن الله عمر بن سعد
خدا لعنت كند پسر مرجانه را و همچنين خدا لعنت كند عمر پسر سعد را
شرح :
مراد از ابن مرجانه ابن زياد است و ذكر او بعد از آل زياد و بنى اميه ، كه شامل اوست به اين جهت است كه او كشنده حضرت سيدالشهداء است و مرحوم مجلسى احتمال داده كه بجهت خبث مولد او بوده و اضافه او به مرجانه بجهت ولدالزنا بودن اوست تا معلوم شود كه علاوه بر بد بودن پدر از طرف مادر هم بد بوده است زيرا مرجانه از زنهايى بود كه بالاى خانه او علم نصب شده بود و اين علامت زنهاى زانيه معروف بوده است .
حضرت سيدالشهدا حسين بن على عليه السلام در روز عاشورا در يكى از خطبه هاى خود فرمود: فانتم هم الا ابن الدعى قدر كزبين اثنين بين السفلة و الذلة و هيهات ما اخذ الدنية .
بخدا قسم كه آن زنازاده پسر زنازاده ما را واجب نموده كه لباس ذلت بپوشيم و يا در ميدان مبارزه جنگ كنيم و ما هرگز دستخوش ذلت نشويم .
عبيداله بن زياد در سال بيست و هشت و يا بيست و نه هجرى متولد شد و در سال شصت و هفت بدست جناب ابراهيم بن مالك اشتر بدرك واصل شد پس سن آن ملعون ازل و ابد در عاشورا سى و نه سال يا سى و هشت سال بوده و پدر ملعونش زياد بن ابيه كه به او زياد بن سميه ميگفتند در سال پنجاه و سه هجرى به درك واصل شد و مادر زياد بن ابيه سميه نام داشت كه مانند مرجانه به زنا دادن معروف و از ذوات الاعلام
خروج ابن زياد براى دستگيرى مختار
ابن زياد كه حاكم بصره بود و بنا بدستور ملعون به كوفه ماءموريت پيدا كرد كه كار حسين عليه السلام را به نفع يزيد خاتمه دهد.
بعد از آنكه مختار بر كوفه مسلط شد و عبدالملك بن مروان بخلافت نشست عبيداله بن زياد را با هشتاد هزار نفر براى سركوبى مختار و تسخير عراق ماءمور كرد.
ابن زياد در آن وقت حاكم موصل بود و بفرمان عبدالملك در حوالى نصيبين پرچم استقلال برافراشت تا به كوفه حمله كند مختار يزيد بن انس اسدى را با عامر بن ربيعه با سى هزار مرد جنگى باستقبال ابن زياد فرستاد و سه هزار جنگجوى ديگر در پنج فرسخى موصل گماشت تا تلاقى دو لشكر كوفى و شامى حاصل شد و پس از مدتى به نفع پيروزى مختار تمام شد. سيصد نفر اسير گرفتند و بسيارى كشته شدند و گروهى متوارى و فرارى گرديدند و اسراء را نزد فرمانده لشكر بردند و دستور داد كه همه را گردن بزنند و خودش هم در همانشب از شدت مرض درگذشت و جانشين او ورقاء مراجعت كرد و با پرچم فيروزى به دارالاماره مختار آمد.
جنگ ابن زياد با پسر مالك اشتر
در اوايل سال 67 ه ابن زياد كه در اواخر سال قبل شكست خورده بود بشام فرار كرد و باز خود را مهياى جنگ نمود و ابراهيم پسر مالك هم با دوازده هزار مرد جنگى براى محو ابن زياد بطرف موصل حركت كرد و چند منزليكه رؤ ساى كوفه ، كه قتله امام حسين بودند، مانند شيث بن ربعى ، شمر بن ذى الجوشن ، محمد بن اشعث بن قيس و عمر بن سعد را ديد كه بمخالفت برخاسته اند و پيغام بمختار فرستاده بودند كه اگر رعايت ما را نكنى مهياى جنگ باش مختار براى مصلحت روزگار و انجام مقصود خود قاصدى نزد ابراهيم پسر مالك اشتر فرستاد تا با آنها مماشات كند تا به كوفه برگردند اين قاصد در ساباط مد اين ابراهيم رسيد ابراهيم هم متعرض آنها نشد به كوفه آمدند و محل آنها خانه شيث بن ربعى بود و مهياى تهيه سلاح و قشون بودند كه با مختار به جنگ برخيزند.
ابراهيم بن مالك اشتر كه مطمئن شد آنها در كوفه استقرار يافتند از جنگ با ابن زياد انصراف پيدا كرد و به كوفه برگشت و مستقيما شيث بن ربعى رفته آنها را دستگير كرد پنجاه نفر از قشون آنها را كشت و هشتصد نفر اسير گرفت و 250 نفر آنها را كه از قتله كربلا بودند گردن زد و خاطر مختار را از شر و دغدغه آنها جمع كرد و پس از فراغت از اين مقام بطرف ابن زياد حركت ، در نواحى موصل با او تلاقى كرد. جنگ كوفى و شامى باز شروع شد، حصين بن نمير كه در قلب لشكر شام بود و در سپاه كربلا جناح لشكر را داشت بميدان شتافت شريك ثعلبى او را با يك شمشير از پاى درآورد و به كشتن او لشكر شامى را مضطرب نمود، روحيه خود را باختند. ابراهيم بن مالك اشتر بميدان شتافت و فرمان داد اى شيعيان حق و انصار دين ، اولاد شياطين را بكشيد و بر پسر مرجانه حمله كنيد كه آن كسى است كه آب فرات را بروى حسين بن على (ع ) بست . اينست همان كسى كه به حسين عليه السلام پيغام داد ترا امان نيست مگر در بيعت من درآيى با اين سخنان مهيج لشكر كوفه را تحريص و ترغيب كرد تا به يكبار بر شاميان حمله كردند و با شمشير آنها را متوارى كردند و تا مقدارى راه پسر مالك آنها را تعقيب كرد و بسيارى را به قتل رسانيد.
كشته شدن ابن زياد
ابوالمؤ يد خوارزمى مينويسد تعداد كشته شدگان اين جنگ به هفتاد هزار رسيد تا غروب حمله و تعقيب و كشتار ادامه داشت تا بكلى منهزم و مغلوب و منكوب شدند بعد از غروب آفتاب ابراهيم بن مالك مردى را كنار فرات ديد كه دستارى از خز پوشيده و زره اى و شمشيرى بر دست داشت بر او حمله كرد شمشير او را گرفت اسبش رميد و او را از مركب بيفتاد صبح شد ابراهيم گفت ديشب كنار فرات مردى را كشتم كه جبه خز و زره پوشيده بود و بوى مشك ازو ميآمد.
رفتند جسد او را پيدا كردند ديدند ابن زياد است سر او را بريدند براى ابراهيم بن مالك بردند، ابراهيم سجده شكر بجا آورد و سر حصين بن نمير را با سرهاى ديگرى كه از سرداران شامى و از قتله كربلا بودند به كوفه نزد مختار فرستاد، مختار با ديدن سر ابن زياد و انتقام از قتله كربلا سجده شكر بجا آورد.
وقتى سر حضرت سيدالشهداء، را نزد ابن زياد بردند قطره خونى از سر مبارك حسين بن على عليه السلام بر ران زياد ريخته و آنرا سوراخ كرده بزمين رسيد، در اثر آن زخم پايش خوب نميشد و اين پنجسال بوى عفونت زيادى ميداد براى جبران آن هميشه مقدار زيادى مشك مصرف ميكرد تا بوى بد او را نشوند و با همين بوى مشك او را شناختند.
مكافات ابن زياد
امام شافعى در تاريخ خود به نقل از ترمذى مينويسد كه او را روايت كرده كه عمار بن نمير گفت : وقتى به مسجد كوفه رسيدم ديدم سرهاى بريده را آنجا آوردند چون گشودند وقتى سر ابن زياد را بيرون آوردند كه نشان دهند مارى سياه پيدا شد و در بينى عبيداله بن زياد رفت و ساعتى درنگ نموده بيرون آمد و از ديده غايب شد پس از لحظه اى مردم گفتند ((قد جائت قد جائت )) باز آن مار آمد و در سوراخ بينى او رفت و مكرر در آن روز اين واقعه رخ داد.
عمر بن سعد
عمر پسر سعد بن ابى وقاص است كه او از كبار و بزرگان عصر خود و يكى از اصحاب شش نفرى شوراى سقيفه بود در مروج الذهب از محمد بن جرير طبرى نقل ميكند كه چون معاويه قصد حج كرد، در طواف سعد بن ابى وقاص با او بود چون از طواف خلاص شد بطرف دارالندوة روان شد و سعد را هم با خود برد و در روى تخت نزد خودش نشانيد و به سب اميرالمؤ منين عليه السلام مشغول شد، سعد خود را از پهلو و سرير او دور كرد آنگاه گفت اى معاويه اگر يكى از خصلتهاى على (ع ) در من بود و ستر داشتم از آنچه كه آفتاب بر آن ميتابد چه او داماد پيغمبر بود و فرزندانى چون حسن و حسين داشت و پيغمبر (ص ) در روز فتح خيبر ميفرمايد: لاعطين الراية غدار جلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله .
و نيز در غزوه تبوك درباره او فرمود: الا ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى . آنگاه سعد گفت بخدا قسم كه تا زنده ام ديگر داخل خانه تو نشوم و نيز نقل شده كه چون سعد اين سخن را گفت و خواست برود معاويه گفت بنشين تا جواب آنچه گفتى بشنوى ، اگر آنچه درباره على (ع ) ميگويى پس چرا ياريش نكردى و از بيت او دورى جستى ؟ چه اگر من خودم آنچه را كه تو شنيدى از پيغمبر ميشنيدم خادم على ميشدم .
در امالى شيخ صدوق نقل ميكند كه روزى اميرالمؤ منين عليه السلام در كوفه خطبه ميخواندند و فرمودند كه سلونى قبل ان تفقدونى . سعد بن ابى وقاص برخاست و گفت يا اميرالمؤ منين (ع ) بمن خبر ده كه در سروريش من چند دانه مو ميباشد؟ حضرت فرمود بخدا قسم كه چيزى از من پرسيدى كه خليل من رسول خدا بمن خبر داده بود كه تو از من ميپرسى در سر و صورت تو نيست هيچ مويى مگر آنكه در بن آن شيطان نشسته و در خانه تو بزغاله اى است كه فرزندم حسين را ميكشد عمر سعد در آنروز طفلى بود كه تازه براه افتاده بود.
در شفاءالصدر و از تقريب ابن حجر نقل ميكند كه بعضى گمان كرده اند كه عمر سعد از صحابه است و اين غلط است ولى يحيى بن معين جزما خبر داده است كه ولادت عمر سعد در روز مرگ عمر بن خطاب بوده و شايد تسميه او به عمر مؤ يد اين باشد، پس عمر سعد در روز عاشورا در كربلا سى و شش ساله و مختار صاحب اربعين بيست و پنجساله بوده است .
در ارشاد شيخ مفيد است كه عمر سعد بحضرت سيدالشهداء گفت جماعتى از سفهاء گمان كرده اند من قاتل شما هستم حضرت فرمود آنها از سفهاء نيستند بلكه از علما هستند آگاه باش كه از گندم رى نخواهى خورد.
در تاريخ طبرى است كه ابن زياد كاغذى نوشت و ايالت رى را به ابن سعد واگذار نمود و به او تكليف نمود كه بجنگ حسين بن على عليه السلام برود، ابن سعد تقاضاى عفو نمود، ابن زياد گفت پس كاغذ حكومت رى را بما رد كن ابن سعد گفت بمن مهلت بده تا در اين موضوع فكر كنم ، عمر سعد با هر يك از ناصحين خود كه مشورت كرد او را ازين كار منع كرد و حمزة بن مغيره پسر خواهرش گفت اى دايى اگر سلطنت روى زمين از تو باشد و از آن دست بردارى بهتر است از آنكه بجنگ حسين بن على عليه السلام بروى و خدا را ملاقات كنى در حاليكه قاتل حسين عليه السلام باشى .
كشته شدن عمر سعد
در حكومت مختار گروهى از فرماندهان لشكر ابن زياد پنهان شدند از آن جمله عمر سعد بخانه ابن بهيره كه قرابت و دوستى با خاندان على عليه السلام داشت پناهنده شد و بوسيله و امان نامه بدين مضمون گرفت عمر سعد ماداميكه از كوفه خارج نشده و اخلالى ايجاد نكند در امان است .
اسحاق بن اشعث كندى برادر زن عبداله بن كامل بود، بخانه او پناهنده شد شمر بن ذى الجوشن از كوفه فرار كرد و در يكى از دهات با چند نفر ديگر پنهان شدند، خولى اصبحى در دودكش خانه خود زندگانى ميكرد، بيشتر اشخاص برجسته كه امير فرمانده لشكر بودند و يا پنهان شدند يا فرار كردند يا در خانه شخصيتهايى پنهان شدند ولى اغلب لشكريان كربلا كشته و يا اسير شدند.
مختار به عبداله بن كامل اسدى دستور داد لشكر نويسان را پيدا كند و اسامى كسانيكه به كربلا رفته اند بنويسند و به هر وسيله كه هست آنها را احضار يا دستگير كنند، در روزهاى اول بيشتر لشكريان كشته ميشدند.
مختار رئيس شهربانى را استيضاح كرد كه چرا هر كه اسير ميشود يا از كسانيست كه با من جنگ كرده و بايد عفو شود و يا از رجاله هاى لشكر عمر سعد در كربلا است ولى رؤ ساى قوم دستگير نمى شوند آنها گفتند به علت اينست كه شما عمر سعد را كه سردار لشكر بود آزاد گذاريد و بدين جهت قلوب شيعيان سرد شده مختار بخود لرزيد و گفت خدا مرا امان ندهد اگر عمر سعد را امان دهم آنگاه دستور داد فورى برويد او را احضار كنيد اگر حاضر شد فبهاالمراد اگر لباس خواست و شمشير طلبيد همانجا گردنش را بزنيد.
چه خبر است ؟ عبداله گفت امير ترا احضار كرده گفت با من چه كار دارد او بمن امان داده عبداله كامل گفت عبارت امان را بخوان نوشته هر گاه از تو حدثى حادث نشود در امانى تو روزى چند حدث حادث ميكنى پس امان آن مرتفع شده ولى گمان بد مبر امير به عهد خود وفا ميكند البته منظور عهد با خدا بوده است .
عمر سعد فرياد زد اى غلام عبا و كفش و شمشير من را بياور تا نزد امير بروم ، عبداله گفت اى حرامزاده با من حيله ميكنى و شمشير ميخواهى كه مرا بكشى بلافاصله شمشير بر فرق عمر سعد زد و همراهان نيز ضربتى بر تن او زدند تا سر او را جدا كردند و نزد مختار بردند.
حفص پسر عمر سعد نزد مختار نشسته بود مختار رو به حفص كرده گفت اين سر را ميشناسى جواب داد بلى اين سر پدر منست و زندگانى پس از او براى من لذتى ندارد مختار گفت راست ميگويى او را بپدرش ملحق كنيد حفص را كشتند و سر هر دو را نزد پسر عمر سعد بنام محمد گذاشتند مختار گفت اين سرها را ميشناسى گفت آرى سر پدر و برادر من است پرسيد چه عقيده اى درباره آنها دارى جواب داد من از هر دو بيزام زيرا وقتى كه ابن زياد خواست پدرم را به كربلا بفرستد من باو اصرار كردم از اين كار خوددارى كن كه خسران دنيا و آخرت است برادرم او را تشجيع كرد تا به امارت برسد و اينك هم بجزاى خود رسيد.
مختار گفت بر صدق گفتار خود شاهدى دارى گفت بلى مادرم در اين جريان حضور داشت زن عمر سعد خواهر مختار بود و براى وساطت همانروز بخانه مختار رفته بود مختار نگذاشته بود كه بخانه شوهرش برگردد بر او برآشفت كه شوهرت پسر دختر پيغمبر را كشته و تو باز با او زندگى ميكنى مگر ميترسيدى كه بى شوهر بمانى .
خواهر مختار قسم خورد كه مكرر ميخواستم در بستر خواب او را بكشم ولى تو در زندان ابن زياد بودى ترسيدم كه آسيبى بتو برسانند و ضمنا صدق سخنان محمد بن عمر سعد را شهادت داد و مختار از كشتن او در گذشت .
موعظه و نصيحت
روزى ابوحازم بر سليمان بن عبدالملك اموى وارد شد سليمان گفت به چه سبب ما از مردن كراهت داريم گفت به سبب آنكه دنيا را تعمير كرديد و آخرت را خراب نموديد لاجرم ميل نداريد از آبادانى بجاى خراب برويد.
گفت ورود ما در عالم آخرت در نزد خداى تعالى به چه نحو است ؟ گفت نيكوكار مانند مسافريست كه از سفر به وطن خود ميرود و به اهل و عيال خويش ميرسد و از رنج سفر راحت و آسوده ميگردد و اما بد كار حالش چون حال غلام گريخته ميباشد كه او را گرفته نزد آقايش ميبرند.
گفت بمن بگو كدام عمل افضل اعمال است ؟ گفت اداء واجبات و اجتناب از محرمات گفت كلمه عدل چيست ؟ گفت كلمه حقى كه بر زبان برانى نزد كسى كه از او ميترسى و هم باو اميد داشته باشى .
سليمان گفت عاقلترين مردم كيست ؟ گفت آنكه اطاعت خدا را كند.
گفت جاهلترين مردم كيست ؟ گفت آنكه آخرت خود را براى دنيا ديگرى بفروشد گفت مرا موعظه موجزه و مختصرى بكن . گفت سعى كن كه خدا را در آن جاهايى كه ترا نهى كرده نبيند و در آن جاهايى كه ترا امر به آن كرده ببيند.
آنوقت سليمان گريه سختى كرد، يكى از حاضران به ابوحازم گفت اين حرفها چه بود كه در محضر خليفه گفتى ؟ گفت ساكت باش حقتعالى از علماء عهد گرفت كه علم خويش را بر مردم ظاهر كنند و كتمان ننمايند اين بگفت و از نزد سليمان بيرون رفت .
سليمان مالى براى او فرستاد او رد نمود و گفت والله نمى پسندم اين مال نزد تو باشد پس چگونه خودم در آن تصرف نمايم سليمان گريه كرد ولى حقيقتا نميخواست موعظه را گوش كند چه رياست دنيا و دوستى مال و مقام نگذاشت .
ملاقات حضرت سيدالشهدا عليه السلام با عبيدالله بن حر جعفى در اينجا مناسب است يكى از وقايعى كه در راه سفر كربلا براى حضرت سيدالشهداء عليه السلام اتفاق افتاده نقل كنيم .
چون حضرت در يك منزلى كربلا وارد قصر بنى مقاتل شد ديد سراپرده اى زده اند و اسبى بر در سراپرده بسته و نيزه اى بر زمين كوبيده اند.
امام عليه السلام پرسيد اين سراپرده از كيست ؟ گفتند از عبيداله بن حر جعفى است حضرت دستور دادند دعوتش كنيد نزد من بيايد مردى از اصحاب آنحضرت كه اسمش حجاج بن مسروق جعفى بود باتفاق يزيد مغفل جعفى روانه آن سراپرده شدند، چون رسيدند سلام كردند عبيدالله پرسيد اى پسر مسروق چه در عقب دارى حجاج گفت در حقيقت خدا كرامت و بزرگى را بطور هديه برايت فرستاده اگر قبول كنى و رد نكنى اينك اين حسين بن على (ع ) است كه ترا بيارى خود دعوت ميكند اگر در ركاب او جنگ كنى اجر خواهى برد و اگر كشته شوى بمقام شهادت رسيده اى .
عبيدالله گفت : انا لله و انا اليه راجعون . من از كوفه بيرون آمده ام چون ديدم لشكر زيادى مهياى جنگ با او ميباشند و دوستانش از اطرافش منحرف شده اند دانستم كه مسلما كشته خواهد شد و من هم به يارى او قادر نيستم حجاج در حيرت فرو رفت كه اين مطالب را چگونه به امام بگويد عبيدالله از قيافه حجاج مطلب را فهميد خودش جواب را خلاصه كرد و گفت از من اين پيغام را به حسين برسان كه چيزى كه مرا وادار كرد از كوفه بيرون آمدم اينست كه چون شنيدم شما خيال ورود به كوفه را داريد جز كناره گيرى چاره اى نديدم ، خواستم كه نه در خون تو و كسانت آلوده شوم و نه دشمن تو را كمك كنم با خود گفتم اگر با او جنگ كنم بر من ناگوار است و پيش خدا و رسولش مسئول هستم و اگر در ركاب او باشم و خود را به كشتن ندهم براى خود وقع و قيمتى قرار نداده ام و من مرد باحميتى هستم نميخواهم كه دشمن مرا بى ثمر بكشد و خونم هدر رود زيرا حسين (ع ) در كوفه يار و ياورى ندارد.
چون حجاج و يزيد اين پيغام را براى حضرت آوردند حضرت خودشان لباس پوشيدند با آن دو نفر بجانب عبيداله حركت كردند و چون از ميان برادران و اهلبيت خود ميرفتند آنها با حضرت حركت كردند.
عبيدالله ميگويد چون حضرت را ديدم با محاسن سياه كه هرگز زيباتر از او حسنى نديده بودم و چون ديدم كه حضرت پياده ميآيد و اطفالش دور او را گرفته و به همراهش ميآيند بقدرى دلم بحال او سوخت كه تا آن وقت دلم بحال كسى نسوخته بود حضرت وارد چادر شده و عبيداله از حضرت تجليل زيادى كرده و دو دست و پاى حضرت بوسيد و حضرت را در صدر مجلس جاى داد.
حضرت پس از حمد و ثناى الهى فرمودند: اهل شهر شما بمن نوشته بودند كه همگى به يارى من اتفاق دارند و نوشتند كه ما تصميم قطعى در يارى شما گرفته ايم و از من درخواست نموده بودند كه بر آنها وارد شوم ولى حال آنطور كه نوشته بودند نيست اكنون تو را بيارى خود دعوت ميكنم .
عبيداله گفت اگر در شهر كوفه براى شما ياورى بود بدون شك بيش از همه اصحاب عجله ميكردم ولى خودم ديدم كه شيعيان شما در كوفه از ترس و هراس شمشيرهاى بنى اميه در خانه هاى خود مخفى شده و خيال يارى كردن شما را ندارند.
حضرت فرمود چه مانعى دارد كه با من بيايى و مرا كمك كنى .
عبيداله گفت اگر ميخواستم با يكى از دو فرقه باشم البته بهمراه شما ميآمدم دوست دارم كه مرا معاف گردانى ، اسبهاى من آماده است كه در خدمت شما بگذارم مخصوصا شخصى خودم هر وقت روى آن سوار بودم و از دشمن گريخته ام مرا بطرف دشمن نبرده است اين اسب را سوار شويد و خود را به پناهگاهى برسانيد و من ضامن عيالات شما ميشوم كه آنها را بشما برسانم . حضرت هم فرمودند ميخواستم بتو نصيحتى بى پرده كنم ، چنانچه تو بى پرده سخن گفتى اگر ميتوانى به محلى برو كه فرياد خواهى ما را نشنوى بجهت آنكه هر كس فرياد و ناله بيكسى ما را بشنود و يارى نكند بخدا قسم كه حقتعالى او را سرنگون در آتش جهنم مياندازد، حضرت اين را فرمود و با كودكان و يارانش حركت كرده به خيمه هاى خود آمدند.
ابومخنف نقل ميكند كه عبيداله بن زياد پس از كشته شدن حسين (ع ) اشراف كوفه را سركشى ميكرد عبيداله حر جعفى را نديد ولى او بعد از چند روز به ديدن پسر زياد آمد ابن زياد بطور مواخذه گفت اى پسر حر كجا بودى گفت بيمار بودم گفت بيمارى دل يا بيمارى تن گفت تنم بيمار بود و خدا مرا شفا داد ابن زياد گفت دروغ ميگويى تو با دشمن ما بودى گفت اگر با دشمن تو بودم جا و مكان من ديده ميشد ابن زياد گفت اينجا باش تا من بيرون رفته بيايم چون ابن زياد رفت عبيداله حر بيرون آمده اسب خود را سوار شده رفت ابن زياد چون آمد و او را نديد دستور داد كه هر كجا هست حاضرش كنند به او گفتند امير تو را احضار كرده او هم گفت هرگز نزد او نخواهم آمد اين گفت و حركت كرد با جماعتى از كوفه بيرون آمده بطرف مدائن رهسپار گشت خروج بر ابن زياد كند. در بين راه بطرف كربلا آمد نظرى عميق به آرامگاه حسين (ع ) و ياران و اهل بيتش نمود و افسوس خورد كه چرا يارى آنحضرت را نكرده و آمرزش از خدا مى طلبيد مجددا برگشت و بطرف مدائن آمده اشعارى از خود ميخواند و افسوس نبودن در كربلا را ميخورد و با دست بر دست خود ميزد و در مدائن بسر ميبرد و با دستگاه يزيد و عبيداله بد بود تا اينكه مختار قيام كرد نزد مختار آمد و به اتفاق ابراهيم بن مالك اشتر براى جنگ با عبيداله بن زياد شتافت ابراهيم با او را خوش نداشت بمختار گفت من ازين مرد هراس دارم مبادا در موقع نياز با من كجروى كند مختار گفت با او نيكى كن و چشمش را بمال دنيا پر نما ابراهيم با هشتهزار نفر بيرون آمد و عبيداله بن حر جعفى نيز همراه او بود وقتى ابراهيم خواست خراج را بين لشكر تقسيم كند پنجهزار درهم براى عبيداله جعفى فرستاد او بخشم آمد و گفت تو براى خودت ده هزار درهم گرفتى و براى من پنجهزار فرستادى با اينكه پدر من از پدر تو پست تر نبوده و بالاخره براى مال دنيا با مختار مخالفت نموده و در دهات كوفه بغارتگرى و چپاول مشغول شده ، قريه هايى را تاراج كرد و عده اى را كشت و اموال آنها را گرفت مختار فرستاد كسان او را گرفته اسير كردند و زن او را زندانى كرد ولى او با دويست سوار، زن خود را از زندن خلاص كرد.
--------------------------------------------------------------------------------
ص 635 كتاب
1 - حجاج از اصحاب اميرالمؤ منين (ع ) در كوفه بود وقتى حضرت سيدالشهداء عليه السلام از مدينه به مكه آمدند اين حجاج براى ديدار آنحضرت از كوفه بطرف مكه حركت كرد و در خدمت آن حضرت بود تا به كربلا رسيدند و در پنج وقت براى نماز آنحضرت اذان ميگفت و در مقابل شدن لشكريان با آنحضرت اذان نماز را همين حجاج بن مسروق گفت و يزيد بن مغفل هم از اصحاب اميرالمؤ منين (ع ) حركت كرد و در زيارت آنحضرت است كه السلام على يزيد بن مغفل السلام على حجاج بن مسروق جعفى .
--------------------------------------------------------------------------------
اين كشته فتاده بهامون حسين تست
وين صيد دست و پا زده در خون حسين تست
وين ماهى فتاده بدرياى خون كه هست
اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين تست
شاه شهيد ناشده مدفون حسين تست
اين غرقه محيط شهادت به روى دشت
اين خشك لب فتاده ممنوع از فرات
از موج خون او شده گلگون حسين تست
كز خون او زمين شده جيحون حسين تست
اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه
وين نخل تر كز آتش جانسوز تشنگى
خرگه از اين جهان زده بيرون حسين تست
دود از زمين رسانده بگردون حسين تست
پس روى در بقيع بزهرا خطاب كرد
وحش زمين و مرغ هوا را كباب كرد
مجلس سى و يكم : و لعن الله شمرا
خدا لعنت كند شمر را
شرح :
نام ذى الجوشن شرجيل بن الاعوار الضبابى بود. در اسدالغابة ميگويد كه او را ذى الجوشن گفتند زيرا سينه او برآمدگى داشت .
و در شرح قاموس ميگويد اول عربى كه زره بتن كرد شرجيل بود، باينجهت او را ذى الجوشن نام نهادند و بعضى ديگر ميگويند چون كسرى به او زره داد نامش ذى الجوشن شد.
در اسدالغابة است كه بعد از جنگ بدر ذى الجوشن كه مشترك بود نزد پيغمبر (ص ) آمد و كره اسبى بنام ((قرحا)) نزد آنحضرت آورد، حضرت فرمود من حاجتى به آن ندارم ولى اگر بخواهى با زرهى كه از غنائم بدست آمده معاوضه ميكنم . گفت اين كار را نميكنم . حضرت فرمود منهم حاجتى به آن ندارم بعد حضرت فرمود بيا اسلام بياور گفت نميكنم ، حضرت فرمود چرا گفت قوم تو در تعقيب هلاكت تواند و بالاخره ترا ميكشند، حضرت فرمود مگر نديدى كه چندين نفر درين جنگ بخاك افتادند گفت چرا. حضرت فرمود پس چه وقت هدايت ميشوى گفت آنروزى كه تو بر كعبه غالب شوى و منزل كنى . حضرت فرمود آنروز هم خواهد رسيد. ((تا آخر خبر))
در ذخيره الدارين از هشام كلبى نقل ميكند كه روزى زن ذى الجوشن خواست از محل و مكان خود بجاى ديگرى رود در بين راه سخت تشنه شد تا به چوپانى رسيد و از او طلب آب كرد، چوپان گفت آبت نميدهم تا بگذارى من از تو كام بگيرم آن زن تمكين نموده و از آن نطفه شمر بدنيا آمد.
روز عاشورا حضرت دستور فرموده بودند كه اطراف خيام را آتش بسوزانند تا دشمن به خيام حرم حمله نكنند شمر ملعون چون آتش را ديد فرياد زد يا حسين اتعجلت بالنار قبل يوم القيامة حضرت فرمود اين ندا كننده گويا شمر ذى الجوشن است .
بعد فرمود يابن راعى المغرى انت اولى بها صليا ((نقل از تاريخ طبرى ))
در مناقب ابن شهر آشوب نقل ميكند كه سحر شب عاشورا حضرت حسين (ع ) خوابش برد بعد از بيدار شدن فرمود الساعه در خواب ديدم چند سگ حمله كردند كه مرا بدندان بگيرند در ميان آنها سگ پيسى بود كه از همه بيشتر بمن حمله ميكرد گمان ميكنم كه قاتل من مرد پيسى باشد.
در سال 66 مختار شمر را بقتل رسانيد و يا بنا بر نقل قول كامل بدست ابوعمره در قريه اى نزديك كوفه كشته شد و در امالى ابن شيخ ميگويد كه شمر بن ذى الجوشن را كيسان ابوعمره در باديه اسير كرده بخدمت مختار آورد و او دستور داد تا گردنش را بزنند و ديگى مملو از روغن بجوش آوردند و او را در ميان آن ديگ انداختند و يكى از اموال آل حارثة بن مضرب سر او را لگدكوب كرد.
و بنا بر نقل ديگر پس از آنكه مختار خولى را كشت گروهى را براى پيدا كردن شمر و سنان بن انس ماءمور كرد كه هر دو آنها به كشتن امام حسين (ع ) افتخار مينمودند. ماءمورين در حين گردش جمازه سوارى را ديدند شتابان ميآيد او را گرفتند معلوم شد قاصد شمر است كه بطرف بصره ميرود تا خبر حركت ورود او را بدهد ولى چون به او كم اجرت داده و با عمودى بر پشت او زده بودند قاصد بجاى بصره مستقيما به دارالاماره آمد نزد مختار رفت و محل خفاء شمر را گفت و مختار انعام وافرى باو داد، ابوعمر با گروه ماءمورين مسلح به راهنمايى عرب شترسوار به دهكده اى آمدند كه شمر پنهان شده بود خانه و همراهان او را محاصره كردند با شمشير برهنه از خانه بيرون آمد و به ابوعمرو و حاجب حمله كرد همراهان او به شمر حمله كردند و چندين ضربت بر بدن او زدند تا بخاك غلطيد آنگاه سر او را با همراهانش بريدند و سنان بن انس را دست بسته با سرها وارد كوفه نمودند، شمر مردى بود كه تمام مخالف و مؤ الف به او و بدبين بودند و با ديدن سر او بسيار مسرور شدند مختار دستور داد سنان را هم با اشد عذاب بكشند و انتقام خون حسين عليه السلام را به حسب ظاهر گرفتند.
علامه مجلسى در عاشر بحار نقل نموده كه در ميدان جنگ زخم فراوانى بر بدن شمر وارد آمد كه بيحال بر زمين افتاد لشكريان با بدن مجروح و با خوارى و ذلت و زجر تمام او را نزد مختار بردند مختار امر نمود در مقابل روى شمر ديگ بزرگى را پر از روغن نموده و بر روى آتش آوردند پس از آن سرش را از بدنش جدا ساختند و در ديگ انداختند تا نابودش كردند.
اينست معنى آيه : و لا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون .
كشته شدن حسين مظلوم (ع ) بدست شمر ملعون
چون سلطان شهيدان در ميان گودال قتلگاه افتاده بود بنا بر نقل لهوف عمر سعد ملعون به يكى از سرداران لشكر رو كرد و گفت واى بر تو چرا معطلى از اسب خود پائين آى و حسين را از اين زخمها و جراحات راحت كن ، آن ملعون خواست كه از اسب پياده شود خولى بن يزيد عليه اللعنه پيش دستى كرد تا آنحضرت را بقتل رساند، ولى همينكه وارد گودال شد و حضرت را با آنحال ديد لرزه بر اندامش افتاده از گودال بيرون آمد.
در منتخب طريحى ميگويد: حضرت با گوشه چشم نظرى به خولى افكند كه از آن نگاه لرزه بر اندام خولى افتاد بيرون آمد و نتوانست كارى انجام دهد.
در تبرالمذاب گويد: چون شمر خولى را لرزان ديد گفت بازوهايت شل شده چرا ميلرزى گفت بخدا قسم من پسر زهرا چه اين كار از من بر نميآيد. شعر لعين گفت قبيح باشد كه موهايى بر صورت تو بيرون آمده زيرا تو مرد نيستى .
شيخ فخرالدين طريحى در منتخب ميگويد: هنگاميكه امام عليه السلام در شرف جان دادن بود آن مردم فرصت ندا دادند كه خود آنحضرت جان دهد چهل سوار به قصد آنحضرت آمدند و هر يك قصد داشتند كه سر آنحضرت را قطع كنند از جمله آنها شيث بن ربعى بود همينكه وارد گودال شد حضرت از گوشه چشم نظرى بسوى آن ملعون نمود، شيث شمشير را از دست خود انداخته بيرون آمد و گفت يا حسين پناه بخدا ميبرم از اينكه گريبان خود را بدست پيغمبر و على بدهم و دست خود را بخون تو آلوده كنم .
از جمله اشخاصى كه نامه بحضرت نوشته بود اين شيث بود كه بحضرت نوشته بود: صحراهاى ما سبز شده و ميوه هاى ما رسيده منتظر قدوم شما هستيم و اين مرد خبيث در كربلا سركرده پيادگان بود و آنحضرت را تيرباران و سنگباران مينمود و از آب فرات مانع ميشد.
ابو مخنف مينويسد كه سنان ابن انس به شيث رو كرد و گفت : ندانستم كه چرا حسين را نكشتى مادرت بعزايت بنشيند برو شمشيرى بياور و بدست من بده تا كار حسين را تمام كنم شيث شمشيرى كه در گودال انداخته بود و به سنان داد و او هم چون به قتلگاه آمد حضرت ديده باز كرد نگاهى تند نمود كه از آن نگاه لرزه بر اندام سنان افتاده ترسيده شمشير از دستش افتاد و رو به فرار نهاد و نزد عمر سعد آمد و گفت ميخواهى محمد مصطفى را دشمن من قرار دهى و گريبان مرا بدست آنحضرت دهى .
ولى اصح اقوال آنست كه شمر ملعون سر مبارك امام حسين عليه السلام را از تن جدا كرد و شرح آن چنين است كه : شمر ملعون به اتفاق سنان بن انس به قصد جدا كردن سر مظلوم كربلا به گودال آمد و حضرت در آخرين رمق جان دادن بود و از شدت تشنگى زبان در دهان حضرت مجروح شده بود و با اينحالت براى اتمام حجت طلب آب مينمود چون شمر به آنحضرت رسيد با چكمه لگدى بر آنحضرت زد و گفت يابن ابى تراب ايا تو اعتقاد نداشتى كه پدرت على ساقى حوض كوثر است هر كه را بخواهد سيراب ميكند اگر چنين است پس صبر كن تا من زودتر ترا بكشم و تو آب از دست پدرت بخورى آنگاه شمر ملعون به سنان رو كرد و گفت همينطور كه حسين روى خاك افتاده سر از بدنش جدا كرد. سنان گفت من انيكار را نكنم و خون پسر پيغمبر را بگردن نميگيرم و گريبانم را بدست پيغمبر نميدهم شمر در غضب شد و دشنام به سنان داد و با پاى چكمه روى سينه آنحضرت نشست آنگاه محاسن غرقه بخون آنحضرت را گرفت حضرت فرمود مرا ميكشى و نميدانى من كيستم ؟ شمر گفت من خوب جد و پدر و مادرت را ميشناسم من ترا ميكشم و اصلا ترسى در دل ندارم آنگاه بعد از دوازده ضربت زدن بر آنحضرت سر مبارك آنحضرت را از قفا بريد.
الا لعنة الله عليه و على قوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون .
نهى نمودن پيغمبر صلى الله عليه و آله از قتل صبر
در مجمع البحرين ميگويد: نهى رسول الله صلى الله عليه و آله عن قتل شى من الدواب صبرا .
رسول خدا (ص ) نهى فرمود كه هيچ حيوانى از حيوانات را از روى صبر نكشند. اين قتل رسم زمان جاهليت بود و حيوانى را كه ميخواستند بكشند در جايى حبس ميكردند بعد آنقدر سنگ و چوب و كلوخ بر بدنش ميزدند تا ميمرد چون وجود مبارك پيغمبر رحمة للعامين بود منع فرمود كه در حق حيوانات چنين عملى را نكنيد بلكه اگر ميخواهيد گوسفند بر شما حلال شود و او را آب دهيد و دست و پاى او را ببنديد بعد او را ذبح كنيد.
امام سجاد عليه السلام در كوفه فرمودند: انا ابن من قتل صبرا. اى اهل كوفه من پسر آن كسى هستم كه او را با قتل صبر با لب تشنه كشتند و كفابنا فخرا و اين هم براى ما فخرى است .
و فى المقتل الى ابى مخنف و خر صريعا مغشيا عليه و بقى مكبوبا على وجهه ثلاث ساعات و هو يقول على بلائك و رضا بقضائك لامعبود سواك يا غياث المستغيثين .
كشتن شيث بن ربعى
شيث بن ربعى كه از سرداران لشكر كوفه در كربلا بود در فتنه خروج قتله بر مختار سعى بليغ نشان داد، سوار اسب شده مخفيانه از بيراهه بطرف بصره ميرفت كه پاسبانان اطراف شهر او را دستگير كرده نزد مختار آوردند.
مختار امر كرد دستها و پاهاى او را قطع كردند و در ميان شهر گذاشتند تا مانند سگ زوزه كنان جان داد.
كشتن خولى اصبحى
مختار جمعى را براى دستگيرى خولى اصبحى ماءمور ساخت همانطور كه ميدانيم خولى دو زن داشت يك زن كوفى و ديگرى شامى كه اولى از دوستان اهلبيت و دومى از دشمنان بود چون ماءمورين بخانه او رفتند زن شامى فرياد بلند كرد چرا از بام خانه بالا آمديد و چرا سرزده وارد خانه شديد ولى كوفى با دست خود محل مخفى شدن او را نشان داد آنمحل را شكافتند و خولى را دستگير كردند بحضور مختار بردند. مختار فرمان داد به انواع عذاب و شكنجه او را بقتل رسانند.
ماءمورين بدن او را سوزانيدند زيرا اين همان خولى بود كه سر امام را در همين خانه روى خاكستر تنور مخفى كرد.
كشتن حرمله
حرملة بن كامل اسدى در حال فرار بود كه در خارج شهر او را دستگير كردند و اين مرد از تيراندازان معروف است كه بقول خودش سه تير داشت و سه شخصيت بزرگ را كشت نميدانم كه در كدام كتاب مقتل ديدم كه به زهر آلوده كرده بود كه يكى را بر گلوى نازنين على اصغر زد و يكى را هم بر قلب نازنين حضرت سيدالشهداء عليهم السلام كه همان كار حضرت ساخت و از اسب بر روى زمين افتاد.
مختار دستور داد بدن او را تيرباران كنند آنقدر تير بر بدنش زدند كه مثل لانه زنبور سوراخ سوراخ شد تا به درك واصل گشت .
شعرى از عبرت روزگار
نادره مردى ز عرب هوشمند
گفت به عبدالملك از روى پند
زير همين گنبد و اين بارگاه
روى همين مسند اين تكيه گاه
بودم و ديدم بر ابن زياد
ظلم چه ها رفت بشاه عباد
سر كه هزارش سر و افسر فدا
وارث دستار رسول خدا (ص )
بود سرشاه شهيدان حسين (ع )
سبط بنى فاطمه (س ) را نور عين
سلسله بر گردن بيمار او
بسته كمر خصم به آزار او
بعد دو روزى سر آن خيره سر
بد بر مختار به روى سپر
بعد كه معصب سر و سردار شد
دستخوش او سر مختار شد
اين سر مصعب بود در كنار
تا چه كند با تو دگر روزگار
هين تو شدى بر زبر اين سرير
تا چه كند با تو دگر چرخ پير
مات همينم كه در اين بند و بست
اين چه طلسم است كه نتوان شكست
نى فلك از گردش خود سير شد
نى خم اين چرخ سرازير شد
خلاصه سخن اينست كه ابن زياد حاكم كوفه سر مبارك امام حسين (ع ) را بريد و روى طشت در سرير حكومت دارالاماره كوفه بمعرض نمايش گذاشت و بعد نزد يزيد فرستاد. شش سال مختار سر ابن زياد را بريد و در همان قصر روى تخت در معرض نمايش گذاشت و بعد نزد حضرت سجاد عليه السلام فرستاد.
سال بعد مصعب در جنگ بصره فاتح شد و سر مختار را بريد و در كوفه استقرار يافت ، روى همان تخت در معرض نمايش گذاشت و بعد نزد برادرش عبداله زبير به مكه فرستاد.
سالع بعد عبدالملك بن مروان سر مصعب را در جنگ با شاميان بريد و در كوفه استقرار يافت و در همان دارالاماره نشست و سر او را در معرض نمايش گذاشت ، در آن اثناء كه پسر مروان به كشتن مصعب مفاخر ميكرد مردى در گوشه مجلس به حالت استعجاب خندان شد و چندين بار تكبير گفت ، عبدالملك سبب تكبير را پرسيد، آنچه را ديده بود ((و قبلا گذشت )) بيان كرد. پسر مروان سخت خود بر خود لرزيد و بيدرنگ بيرون آمد و دستور داد دارالاماره را ويران كردند.
در جنگ كربلا فتح با چه كسى بود؟
در مكتب تربيتى اسلام چنين آموخته اند كه هميشه نتيجه نهايى كارها را بايد قضاوت كرد، چه بسيار ميشود كه ضمن عمل تحولات و حوادث بيم و اميد را تقويت ميكند و آدمى را در شكست و پيروزى وعده ميدهد اما قضاوت فتح و ظفر يا شكست و سقوط را بايد پس از قطع عمل دانست .
حضرت سيدالشهداء عليه السلام معتقد بود كه فتح و ظفر با اوست زيرا در همان كلمات و بيانات خبر از شهادت خود، مكر راز فتح و پيروزى خود نيز خبر ميداد و ميفرمود با جهاد مقدسى كه در پيش دارم يقين دارم دين اسلام باقى و برقرار خواهد ماند و تومار بدعت و جنايت بر هم پيچيده خواهد شد، امام حسين عليه السلام خود را احق به خلافت ميدانست و در نامه ها و خطابه هاى خود متذكر ميشد.
در نامه اى كه به بنى هاشم نوشت اين عبارت بود: من لحق بنا استشهد و من تخلف لم يبلغ الفتح . (كامل الزياره ، ص )
يعنى كسى كه بمن ملحق شود شهيد خواهد شد و كسيكه تخلف ورزد به فتح و ظفر نائل نميشود بنابراين امام حسين عليه السلام فتح و پيروزى را در اين جنگ براى خود حتمى ميدانست با آنكه علم به شهادت داشت .
اين معنى را فرزند عزيزش امام زين العابدين عليه السلام در مدينه در پاسخ ابراهيم بن طلحة بن عبيداله فرمود وقتى كه پرسيد چه كسى غالب شد، امام سجاد فرمود موقع نماز معلوم ميشود ((امالى شيخ طوسى ))
وضع نماز چنين بود كه در عهد آل ابوسفيان و آل مروان و جناياتى كه آنها ميكردند كسى رغبت به نماز جماعت و اجتماع در مسجد را نميكرد ولى پس از شهادت امام حسين عليه السلام مردم مكه و مدينه بيشتر بنام احساسات دينى گرد هم جمع ميشدند و به نماز روزه و شعائر دين رغبت ميكردند و شعائر دين مينمودند و لذا امام فرمود وقت نماز ببين چگونه مردميكه رغبت آمدن بمسجد را نداشتند و از بيم بنى اميه و آل مروان گوشه گيرى مينمودند اينك همه به جماعت حاضر شده و اعلام كلمه توحيد مينمايند و اين نتيجه بلكه معنى و مفهوم فتح و ظفر بود.
شهادت حضرت سيدالشهداء عليه السلام سبب اقامه نماز و اداء زكوة شد و مردم را به جنبشى دينى متوجه ساخت و لذا در زيارتش ميخوانى :
اشهد انك قد اقمت الصلوة و اتيت زكوة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر
:: موضوعات مرتبط:
شرح زيارت عاشورا آية الله مير خاني (ره) قسمت 4