بسم الله الرحمن الرحيم مذهبي - اجتماعي

ارزش والاي واژه اربعين

 

ارزش والاي واژه اربعين:

1- شهادت چهل مؤمن : امام صادق (ع) فرمود: اذا مات المؤمن فحضر جنازته اربعون رجلاً من المؤمنين و قالوا اللهم انا لا نعلم منه الا خيراً  و انت اعلم به منا قال الله تبارک و تعالی قد اجزت شهاداتکم و غفرت له ما علمت مما لا  تعلمون.

بخشش عابد رياکار به خاطر شهادت چهل مؤمن به خوبي او در زمان داوود (ع)

2-دعا براي چهل مؤمن: امام صادق (ع) فرمود:من قدم اربعين من المؤمنين ثم دعا استجيب له

3- استجابت دعاي چهل نفره دسته جمعي (امام صادق)

4- آمرزش چهل گناه: امام باقر(ع) . من حمل جنازه من اربع جوانبها غفرالله له اربعين کبيره.

5-  آثار چهل روز اخلاص: امام رضا (ع) از قول پيامبر (ص) فرمود: ما اخلص عبد للله عز و جل اربعين صباحاً الا جرت ينابيع الحکمة من قلبه علي لسانه.

6- نيروي ياران مهدي (ع):  امام سجاد (ع) فرمو: اذا قام قائمنا اذهب الله عز و جل عن شيعتنا العاهه و جعل قلوبهم کزبر الحديد و جعل قوة الرجل منهم قوة اربعين رجلا.

7- چهل روز عزاي مؤمن : يا اباذر ان الارض لتبکي علي المؤمن اذا مات اربعين صباحاً.

8- بعثت اکثر انبيا در چهل سالگي.

 9- کامل شدن شخصيت انسان در چهل سالگي.

پيامبرفرمود: اذا بلغ الرجل اربعين سنه و لم يغلب خيره شره قبل الشيطان بين عینيه و قال هذا وجه لا يفلح يا ابناء الاربعين انتم زرع قد دني حصاده

امام سجاد (ع) فرمود: اذا بلغ الرجل اربعين سنه نادي مناد من السماء دنا الرحيل فاعد زاداً و لقد کان فيما مضي اذا اتت علي الرجل اربعون سنه حاسب نفسه

پيامبر فرمود : فرشته اي هر شب ندا مي دهد: يا ابناء الاربعين ماذا اعددتم للقاءربکم.

10- چهل نفر يار براي مبارزه

امام حسن مجتبي (ع) درپاسخ به کساني که به حضرت پيشنهاد مبارزه مي دادند فرمود: لي اسوة بجدي رسول الله حين عبدالله سراً و هو يومئذ في تسعه و ثلاثين رجلاً فلما اکمل الله له الاربعين صاروا في عدة و اظهروا امر الله فلو کان معي عدتهم جاهدت في الله حق جهاده

علي (ع) فرمود: اگر روز بيعت چهل يار داشتم با آنها مبارزه مي کردم.

11- مهلت تا 40 روز : انسان مسامحه گر و بي غيرت و گنه کار تا چهل روز مهلت داده مي شود بعد از چهل روز وارونه مي بيند .

12- حدود همسايه تا چهل منزل است. يک همسايه ی بد،  آفت براي چهل منزل است.

13- آثار گناه تا 40 روز: لا تقبل صلاه شارب الخمر اربعين يوماً الا ان يتوب

14- پيامبر (ص) من ترک اللحم اربعين صباحاً ساء خلقه.

15- نجاست زمين تا 40 روز از بول فردي که ختنه نشده

16- حافظ 40 حديث: روز قيامت عالم فقيه محشور مي شود.

17- چهل روز خون گريه کردن آسمان براي حسين(ع)

18- زيارت اربعين علامت ايمان است. 19- چله نشيني براي رقع حاجت.

 



:: موضوعات مرتبط: محرم عاشورا امام حسین
ن : مسعود اسدي
ت : دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390
یزید ملعون كيست و چگونه خلیفه شد

چگونه یزید خلیفه شد پيامد شهادت امام حسن (ع)

1- سوگواري دوستان

2- وسيله بيان احساسات بر ضد معاويه توسط مخالفين معاويه

مقابله با اين امر

- دستگاه تبليغاتي معاويه در همه جا (حتي مساجد)

مرگ امام را منسوب به بي احتياطي هاي خودش و زنانش جلوه ميدادند و دخالت معاويه را در اين امر نفي مي کردند.

بعد از شهادت امام حسن (ع) معاويه به فرمانروايان و استانداران کشورهاي فتح شده اسلامي نوشت: به مردم بگوييد تقاضاي بي شمار مردم از ايالت هاي اسلامي شده است که معاويه تا زنده است جانشين خود را معين کنند تا مثل گذشته در امر خلافت اختلافي بوجود نيايد.

و براساس نظرسنجي ها و درخواست هاي متعدد مردم: چنين به نظر مي آيد که مردم همگي از معاويه خواسته اند يزيد را جانشين خود قرار دهد.

بعضي استانها موافقت نکردند مروان حکم (والي مدينه) سعد بن العاص واليکوفه عبدالله عامر والي مصر نامه هايي محرمانه به معاويه فرستادند که مضمون آن اين بود.

پخش اين خبر (جانشين يزيد) اثر منفي در مردم مي گذارد و باعث تظاهرات آنها در مساجد مي شود. آمادگي سياسي و مردم نيست بگذاريد چند ماهي از شهادت امام حسن بگذارد.

معاويه با مشورت زمينه سازي را شروع کرد.

عمروعاص گفت شتاب نکن واليان آن سه استان راست مي گويند.

معاويه قبول کرد و بعد از مشورت راه ديگري انتخاب کرد.

موضوع سفر يزيد به حج: يزيد در همان سال در موسم حج با شکوه و جلال با پولهاي گران بها به سوي مکه حرکت کرد.

قفل در بيت المال را نيز گشود که بي حساب پولها را ميان عوامل خود و به نام دادن به فقرا و مستحقان تقسيم کنند.

تسخير مکه و مدينه از طريق بخشش هزاران هزار درهم و دينار تبليغ سخاوت و مروت يزيد از اين طريق و بدست آوردن دلها.

(پول دادن باعث جلب قلوب مي شود. مثل مسأله مولفه قلوبهم)

دادن منصب و کار به صاحب نفوذان در مردم و قبائل

استخدام افراد در دستگاه خلافت با حقوق هاي بالا

هنگام ورود يزيد به مکه و مدينه حسين (ع) و يارانش به ديدن او نرفتند و امام در شهر نبود.

يزيد در مقابل قدرت ظاهري پدرش نيرويي مقاوم و پنهاني درميان مردم ديده مي شود که همه از پيروان امام حسين (ع) و ريشه اصلي آن پيامبر اسلام است.

از طرف ديگري يزيد کينه نرسيدن به ارينب را از حسين در دل داشت ولي از طرف پدر مأمور بود کينه و دشمني خود را نسبت به امام حسين (ع) پنهان کند. ولي در واقع نام و انديشه حسين او را مي لرزاند.

يزيد وقتي از مدينه به شام آمد گفت: پدر از خوبي تو همين بس که او همه از تو متنفرند. دلهاي مردم با تو نيست ولي نامشان را از تو مي خورند.

معاويه ديد يزيد از خودش خرتر است لذا تصميم گرفت پايه هاي حکومت يزيد را خودش محکم کند. بدين منظور بخش نامه اي به شهرهاي اسلامي فرستاد و برجستگان هر شهري را به حضور طلبيد.

عمال وآدمکهاي معاويه مدتها وسايل پذيرايي اين گروه بزرگ را که نمايندگان ولايت هاي اسلامي بودند در دمشق فراهم کردند منزل هر يک از اين افراد برجسته را به حسب شأن خود در يکي از خانه هاي شام قرار دادند.

معاويه به ضحاک بن قيس (يکي از برجسته ترين وزاري معاويه) دستور داد که با يکايک آن ها موضوع خلافت يزيد را در ميان گذارد و آنها را با اين امر موافق کند و خاطر نشان کند که مخالفت با اين امر خاطر معاويه را مي رنجاند و بايد از آن حذر کنند.

وقتي عده نمايندگان شهرهاي اسلامي به حد کمال رسيد..

در روز معين جلسه اي در مسجد بزرگ شام و پس از آن در کاخ سبز با حضور معاويه و مراقبت کامل عمروعاص و ضحاک و ديگر عمال نزديک معاويه تشکيل شد.

معاويه سخنراني مفصلي ايراد کرد که محور سخنان او مطالب زير بود.

1- حمد و شکر خدا بر نعمت ها و عنايات او

2- درود بر پيامبر (ص) که قوم عرب و ديگر اقوام را به راه راست هدايت کرد.

3- قرائت و تفسير آيه اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم.

اولي الامر را فرماندهان تفسير کرد.

4- بيان شخصيت يزيد درسه حوزه

1- فضل و ادب2- علم و دانش و شعر3- بخشش و عطايا

 (برگزاري جلسه 56 هجري) (4 سال قبل از مرگ معاويه)

پس ازسخنراني طبق نقشه قبلي ضحاک سعيد بن عاص يزيد بن مقنع حصين بن نمير سخنها گفتند که در آن اين مطالب بود تأييد سخنان معاويه تأييد درايت و کارداني يزيد تهديد به مخالفت با يزيد (1- شمشير2- متلاشي شدن امت محمد(ص)).

چگونگی خلافت یزید : بازتاب اين جلسه و انتخاب يزيد در شام : 1- ناراحتي قلبي مردم شام و سکوت مردم و گاهگاهي زمزمه هاي مخالفت مردم.  معاويه از احنف بن قيس که از سران و متنفذين عرب است نظر خواست. احنف گفت: اگر او را اهل خلافت مي داني او را خليفه کن و با کسي مشورت نکن اگر شايسته نيست خود را گرفتار عذاب خدا نکن. معاويه گفت: من گفته هاي شما را شنیدم و برخواسته هاي دل و انديشه پنهان شما آگاه شدم اکنون که همه به لياقت يزيد معترفید با او في المجلس بيعت کنيد.

دست نشانده ها بيعت کردند معاويه در همان دم نامه اي به مروان حاکم مدينه نوشت چشم همه به مردم مدينه و مکه بود. نامه معاويه به مروان در مدينه رسيد.

بسم الله الرحمن الرحيم

از معاويه به مروان والي مدينه : اما بدان که بزرگان و سران و مشايخ مصر و شام و عراق و اعيان بلاد جزيره به نزد من آمدند و همگي با فرزند من يزيد به خلافت بيعت کردند. از اين رو من او را اکنون به وليعهدي خود معين کردم. چون نامه برسد از مردم مدينه بيعت بگير . والسلام

مروان براي بزرگان مهاجر و انصار در مسجد رسول خدا چنين سخن گفت:

اي مردم نامه اي از خليفه به من رسيد که دو خبر داشت

1- خبر خوش : جانشيني مرد لايقي چون يزيد. 2- خبر بد : پيري  مريضي معاويه

بايد از خلفه براي چنين کاري تشکر کرد. شهر را چراغاني و زيبا کنيد.

مروان شروع به تعريف و تمجيد کرد که ناگهان عبدالرحمان بي ابوبکر با اعتراض و تندي گفت: اي مروان تو کي را مدح و ثنا مي گويي؟ يزيد را.

يزیدي که اعمال و شراب خوارگي ها وکارهاي ناپسند او بر همه مسلمانن آشکار است. تو مي خواهي مردم به خلافت اوتن در دهند؟ مگر چنين چيزي ممکن است مروان از بالاي منبر به او پرخاش تند کرد. او نيز جواب تندتر داد و گفت: تو همان کسي هستي که رسول خدا تو و پدرت را از شهر بيرون کرد اين را گفت و به سوي منبر رفت و پاي او را گرفت و گفت: اي دشمن خدا از منبر پيام آور خدا فرود آ که شايسته آن نيستي.

اطرافيان مروان خواستند به عبدالرحمان حمله کنند که عايشه از حجره اي که مشرف بر مسجد پيامبر بود. به سمت مروان آمد مروان ملتمسانه خواست عايشه دخالت نکند. عايشه گفت: جز حقيقت نگويم من گواهي ميدهم که رسول خدا بر تو و پدر تو لعنت فرستاد. با اين سابقه اکنون تو جرأت يافته اي که به برادرم حمله کني و او را بکشي.

مروان چيزي نگفت و با چرب زباني آن اجتماع را متفرق ساخت ولي همان شب جريان را براي معاويه نوشت.

مروان به صورت مکرر از عبدالرحمان به معاويه شکايت مي کرد.

معاويه بعد از مشورت ، به اين نتيجه رسيد که خودش به مدينه برود و اين مسأله را حل کند.

پيشنهاد آزين بندي، براي سرپوش گذاشتتن روي احساسات مردم بود

تشويق مردم به آزين بندي و اجبار پنهاني بازاريان شام به آزين بندي و جشن.

برگزاري جلسات سخنراني پيرامون شخصيت به ظاهر خوب يزيد و صلوات مردم  و تشويق خطيب در محل هاي بزرگ تجارتي 

بازتاب مردم مکه و مدينه از انتخاب يزيد. نارضايتي مردم مکه و مدينه

سفر معاويه به مدينه همراه با سفر معاويه به مدينه همراه با جمعيت زيادي از مردم شام - ملاقات عتاب آلود با عبدالله بن عمر و ابن زبير و ابن ابي بکر و امام حسين (ع) و سفر اين چهار نفر به مکه (ناراحت شدند)

سفر معاويه به مکه و احترام زياد به اين چهار نفر در انظار مردم

احضار اين 4 نفر بعد از انجام مراسم حج

ابتدا به حضرت امام حسين (ع) گفتند که با معاويه صحبت کنند نپذيرفت.

صحبت معاويه با عبدالله بن زبير : يزيد پسر من و پسر عم شماست اجازه دهيد

خليفه به نام او باشد - ولي کارها در دست شما باشد. سه بار معاويه اين حرف را تکرار کرد.

ابن زبير گفت.: معاويه سه راه داري.

1- کسي را انتخاب نکني مثل پيامبر اين امر را به مردم و اگذاري

2- انتخاب شخصي لايقي که از بستگان نباشند مثل ابي بکر (پسر ابوبکر)

3- از طريق شوري - مثل عُمر

پذيرفتن معاويه اين پيشنهاد را و تهديد به مرگ معترضین در هنگام سخنراني معاويه - همراه با گماشتن نيرو براي جلوگيري از اعتراض اين 4 نفر - روز بعد در يک مکان عمومي سخن اين بود. اين چهار نفر بيعت کرده اند.

يزيد كيست: مولود پنجم سقيقه

اللهم خص انت الخ

پدر يزيد معاويه پسر هند زنازاده صاحب الرايات

معاويه شراب خوار و ربا خوار بود و از نام پيامبر و علي بدش مي آمد

مغيره بن شعبه از معاويه خواست تا با بني هاشم مدارا كند.

معاويه گفت عمر ابوبكر عثمان هم خود و هم نامشان مرد.

اما چه كنم كه نام اين مرد هاشمي (محمد) پنج مرتبه با صداي بلند برده مي شود.

مادر يزيد- ميمون از نژاد روميان صاحب الرايات از غلام پدر خود يا از غلامان معاويه آبستن شد بعد با معاويه ازدواج كرد وقتي يزيد را حامله شد معاويه او را طلاق داد. دايه گان تبه كار و خشن مسيحي مربيان رومي.

جنايات يزيد: جاسوسي براي كفار

مسلمان ها گرسنه و گرفتار در جنگ و يزيد در حال عشق بازي با معشوقه خود

فساد اعتقادي يزيد

معشر الندمان قوموا    واسمعوا صوت الاغاني

و اشربوا كاس مدام    و اتركوا ذكر المعاني

و تعومنت عن الحور      عجوزاً في الذمان

حوري را با پيره زنيكه از خم شراب بيرون آمده باشد عوض مي كنم.

مروج الذهب مي گويد

غلب علي اصحاب يزيد و عماله ما كان يفعله من الفسوق و في ايامه ظهر الغناء بمكه و المدينه و استعملت الملاهي و اظهر الناس شرب الشراب

سالهاي حكومت يزيد سالهاي شوم ناميده شد:سال اول: شهادت امام

سال دوم : قتل عام و هتك ناموس اهلي مدينه

بي احترامي به حرم پيامبر ورود سگ ها به مسجد و بول كردن روي منبر .

كشته شدگان 12400 نفر غير از بچه ها و زن ها.  تجاوز به هزار زن

سال سوم : خون ريزي در مكه و قتل عام و به آتش زدن كعبه و تخريب آن

بعد از جنايت در مدينه مسرف بن عقبه به درك و اصل شد و حصبن بن غير جانشين او شد.



:: موضوعات مرتبط: محرم عاشورا امام حسین
ن : مسعود اسدي
ت : دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390
نيرنگ معاويه

نيرنگ معاويه

1- رواج فقر اقتصادي در عراق و مصر

2- گسترش رفاه مالي ، در شام و اطراف

3- خرج بيت المال جهت حفظ حكومت

4- بخشش هاي فراوان اموال مسلمين به عمال

5- مصادره اموال شيعيان

6- جمع آوري جواهرات از مردم

7- اختلاف طبقاتي

***

تدابير سياسي معاویه

1- بنيان نهادن سياست تفرقه و اختلاف بين مسلمين براي حفظ حكومت خود كامه ها

2- احياء تعصبات قبيله اي

3- جريانات ناسيوناليستي

4- سياست سلطه و ديكتاتوري

5- بي ارزش شمردن مقدسات

6- جعل احاديش از جانب پيامبر حسيني برخضوع و خشوع در برابر ظلم و ستم

7- پوشانيدن فضايل اهل بيت

8- كشتار دسته جمعي شيعيان

9- ايجاد انحراف در نسل جديد

10- مطرح نمودن ولايتمداري يزيد.

11- بسيج نيروهاي ضد اسلامي كه چند دسته تشكيل مي شوند.

1- مسلمان نماها

2- افرادي كه اقوامشان در جنگهاي اسلامي كشته شده بودند.

1-   افرادي كه هدفشان كسب منافع شود گذرگاه است.

طرق مبارزه امام حسین علیه معاویه

1- نامه ها

2- خطابه ها و سخنرانيها

3- توقيف كاروان يمن



:: موضوعات مرتبط: محرم عاشورا امام حسین
ن : مسعود اسدي
ت : دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390
نکات ذکر شده در آخرين نامه معاويه
نکات ذکر شده در آخرين نامه معاويه:  1- نژاد پرستي. 2- بيعت با يزيد . 3- برخورد نظامي با مخالفان.

گفتگوي معاويه و يزيد با هم و تأکيد يزيد بر  عمل به سيره خود نه خلفاي قبلي.

وصاياي معاويه به يزيد : 1- پرهيز ازنبرد با اهل حرم

2- بر حذر بودن ازچهار نفر - و مراقب آنها بودن

3- عدم جنگ و تعرض به حسين بن علي چون او با ايمان ، استوار و شجاع و غير قابل انعطاف است. فقط بايد از دور و نزديک مراقب رفتار او باشي - در صورت نبرد با حسين بن علي (ع) براي هميشه نابود مي شوي.

تفريح يزيد در حال آخرین  بيماري معاويه

سه روز بعد از مرگ معاويه يزيد به دمشق رسيد و بر قدرت نشست.

خواب يزيد سه روز قبل ازخلافت : خواب ديدم ميان من و مردم عراق جويي از خون قرار دارد. ابن زياد پشت سرم ايستاده ناگهان از آن جوي عبور کرد.

توجه خاص يزيد به مدينه و حسين (ع) به خاطر ارينب - در خواست يزيد ازوليد جهت بيعت گرفتن از حسين (ع) - ترس وليد از برخورد با امام - پيشنهاد مروان به وليد مبني بر اين که بيعت را از اين 4 نفر بگيرد قبل از با خبر شدن اين ها از مرگ معاويه.

وليد گفت کاشکي هرگز از مادر نميزادم. وليد آن چهار نفر را احضار کرد.

خواب حسين (ع) و با خبر شدن از مرگ معاويه و بيعت خواستن يزيد

رفتن حسين با غسل و جامه نو و سي نفر مسلح به دربار وليد

گفتگوي وليد و مروان با حسين (ع)

شورش مردم براي نجات يک زنداني و آشفتگي وضع عمومي مدينه

گفتگوي امام حسين (ع) با مروان و اين که خلافت طلقا حرام  است.

تصميم مروان و وليد بر دستگيري و شکنجه عبدالله بن زبير

و فرار عبدالله  با جعفربرادرش شبانه از مدينه به مکه از بيراهه .دستگيري  دوستان و خويشان عبدالله و ايجاد رعب و  وحشت در مردم.

رسيدن نامه ی دوم يزيد به وليد مبني بر گرفتن بيعت از امام (ع)

مهلت خواستن امام و رفتن سر قبر پيامبر و خواب ديدن



:: موضوعات مرتبط: محرم عاشورا امام حسین
ن : مسعود اسدي
ت : دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390
شاعر حجة الاسلام و المسلمين استاد سيد احمد جعفري منبر ني

منبر ني

عقل ميگفت حسينا كه تو در كرب و بلايي

عشق آهسته به من گفت كه ني، در دل مايي

طائر عقل كجا بر سر كوي تو زند پر

تو كه فاني ز خودي گشتي و باقي به خدايي

راهبت قبله ي خود ساخت كه ره يافت به جانان

جان فداي تو كه هم قبله و هم قبله نمايي

عارفان جمله بگشتند در آفاق و در انفس

خوش تر از تربت پاك تو نديدند دوايي

گاه محراب نماز تو شود گودي مقتل

 گاه بر منبر ني جامعه را راهنمايي

زير خنجر، سر ني، تشت طلا، مطبخ خولي

نشنيديم جز از حق ز گلوي تو نوايي

سر بلند است هر آن سر كه بلند است سر ني

بر سر ني نبود منزل هر بي سر و پايي

تن ناپاك چه حاصل كه به سر تاج جواهر

سر پر عشق و فضيلت چه زيان بر سر نايي

ماه را سير منازل ندهد هيچ شكستي

شمس را شب پره هرگز ندهد كسر ضيايي

جعفري شهپر عشق است كه عالمگير است

عشق درديست كه بالاتر از آن نيست دوايي

شاعر حجة الاسلام و المسلمين استاد سيد احمد جعفري

 



:: موضوعات مرتبط: محرم عاشورا امام حسین
ن : مسعود اسدي
ت : چهارشنبه شانزدهم آذر 1390
مجلس چهل و هشتم : و معاوية و يزيد بن معاوية

مجلس چهل و هشتم : و معاوية و يزيد بن معاوية

پروردگارا لعنت فرست بر ابوسفيان ((مشرك )) و بر معاويه ((منافق )) و ((بر پسرش يزيد)) پليد، بيهقى كه از مشاهير علماء اهل سنت است از نضر بن عامر نقل ميكند كه گفت : روزى در مدينه بمسجد رسول خدا رفتم شنيدم كه حاضران همه با هم ميگويند نعوذ بالله من غضب الله و غضب الرسول پرسيدم مگر چه واقع شده گفتند رسول خدا بر منبر خطبه ميخواند در آن اثنا معاويه برخاست و دست پدرش ابوسفيان را گرفته از مسجد بيرون رفتند حضرت چشمش بر آنها افتاد و فرمود لعن الله القائد و المقيود و ويل لامتى من معاوية .

ابن ابى الحديد نقل ميكند كه در منزل معاويه مجلسى ترتيب داده شد كه عمرو بن عاص و عتبة بن ابى سفيان و مغيرة بن شعبه در آنجا جمع بودند امام حسن عليه السلام را طلبيدند چون آنحضرت تشريف آوردند هر يك جسارتى به آنحضرت كردند بشرحى كه در آن كتاب مذكور است پس آنحضرت فرمودند يا معاوية اتذكر يوما جاء ابوك على اجمل احمر و انت تسوقه و اخوك عتبة هذا يقوده فراكم رسول الله صلى الله عليه و آله فقال اللهم العن الراكب و القائد و السائق آنگاه روى بآن جماعت كرده فرمود شما را بخدا قسم ميدهم كه ميدانيد رسول خدا (ص ) در هفت موطن ابوسفيان را لعن فرمود كه كسى نميتواند آنها را رد بكند.

اول روزيكه رسول خدا را ديد كه از مكه بيرون ميرفت و ثقيف را دعوت ميكرد اوسب و شتم بدگويى از آنحضرت كرد پس خدا و رسول خدا او را لعن كردند.

دوم روزيكه قافله از شام ميآمد و ابوسفيان ايشان را راند و معارضه كرد مسلمين ظفر يافتند و رسول خدا او را لعن كرد و واقعه بدر از آن سبب شد.

سوم روز احد كه زير كوه ايستاده بود و رسول خدا بالاى كوه بود و او ميگفت اعل هبل اعل هبل پس پيغمبر ده مرتبه او را لعن كرد و مسلمانان متابعت آنحضرت را كردند.

چهارم روزيكه احزاب و غطفان و يهود را آورد و پيغمبر او را لعنت فرمود.

پنجم در روز حديبيه ابوسفيان با قريش آمد و پيغمبر را از مكه منع كرد پس پيغمبر ابوسفيان و قاده لشگر و اتباع را لعن كرد و قال ملعونون كلهم .

ششم روزيكه سوار شتر سرخ بود.

هفتم روز عقبه كه خواستند ناقه پيغمبر را برمانند و ايشان دوازده نفر بودند و از آن جمله يكى ابوسفيان بود حضرت او را لعن كرد آنگاه شروع در مثالب ديگران فرمود.

معاويه را به چهار كس نسبت ميدهند

راغب اصفهانى در ((محاضرات )) گفته و ابن ابى الحديد از ((ربيع الابرار زمخشرى )) نقل كرده كه معاويه را به چهار كس نسبت ميدهند مسافر بن ابى عمر و عمارة بن وليد بن مغيره عباس بن عبدالمطلب و صباح كه سرودخوان و مغنى عمارة بن وليد بود ابوسفيان بسيار زشت و كوتاه قد بود و صباح كه مزدورى ابوسفيان را ميكرد جوانى خوش سيما بود هند را با وى الفتى افتاد و بخويشتن دعوتش ‍ كرد و با وى در آميخت علماء نسب گفته اند كه عتبة ابى سفيان هم از صباح است و هم گفته اند كه چون هند بمعاويه بارور رشد مكروه داشت كه وى را در خانه بزايد كنار كوه اجباد آمد و در آنجا وضع حمل نمود. آية الله علامه از كلبى نسابه كه نزد علما از ثقات است نقل كرده و روز بهان تقرير ميكند كه معاويه فرزند چهار كس بوده عمارة و مسافر و ابوسفيان و مردى ديگر كه نام وى را نبرده شايد مرادش همان عباس بوده و هند مادر او را ذوات الاعلام بوده و بيشتر شهوت او در آميزش با غلامان سياه بود و هر گاه بچه سياه ميزائيد او را ميكشت و حمامه كه يكى از جدات معاويه است رايتى در سوق ذى المجاز داشته و در زنا بنهايت رسيده بود و از اينجا نسب ابوسفيان هم معلوم ميشود كه خود او بنفسه حرامزاده بوده است .

بيان در نقل راغب و ابن ابى الحديد كه ذكر شد عباس را از پدران معاوية شمرده اند اين مطلب معلوم نيست و بنابراين نقل علامه از كلبى نسابه چهار پدر معاويه را نقل كرده اند ولى عباس عموى پيغمبر در آنها نيست گذشته از اينها حال عباس بر ما معلوم نيست كه مرد خوبى يا بدى بوده بنا بر نقل رجال ما مقانى اخبار در حق عباس عموى پيغمبر مختلف است و احباى كه مذمت ازو ذكر كرده اند بيش ‍ از اخبار مدح او است و احترام پيغمبر از او بواسطه آن بوده كه سه سال از آنحضرت و بزرگتر و ضمنا عموى آنحضرت هم بوده است .

شيخ حافظ ابواسمعيل بن على كه از مشاهير علماء اهل سنت است در كتاب مثالب بنى اميه نقل ميكند كه هند مادر معاويه چندين سال با مسافر بن عمر بود و مسافر به او وعده ميداد كه ترا زن خود خواهم كرد تا آنكه هند حامله و فرزندش به شش ماهگى رسيد مسافر از ترس خصومت با هند و فضيحت آن بگريخت و خدمت نعمان بن منذر رفت تا بالاخره هند را وعده بسيار به ابوسفيان دادند وقتى كه هند بخانه ابوسفيان رفت فرزندش معاويه در شكم هند شش ماهه بود و بعد از سه ماه در خانه ابوسفيان بدنيا آمد.

ابن اثير در كتاب اسدالغابة از خود ابن عباس نقل ميكند كه گفت من در طفوليت با بچه هاى كوچه بازى ميكردم ناگاه رسول خدا بيامد من در پشت درى متوارى شدم رسول خدا دست بر پشت من زد فرمود معاويه را طلب كن كه نزد من آيد من رفتم و برگشتم عرض ‍ كردم مشغول خوردن غذا است فقال لا اشبع الله بطنه ، خدا شكمش را سير نكند.

قاضى نوراله شوشترى از تاريخ يافعى نقل ميكند كه معاوية بدعاى پيغمبر بمرض جوع مبتلا شد و اين از مسلميات و متواترات است كه چندان ميخورد كه خسته ميشد ولى سير نميگشت تا نوشته اند كه يك شتر ميخورد و سير نميشد.

ابن عباس نقل ميكند كه شبى در مسجد مدينه نماز خفتن را گذاردم و مردم پراكنده شدند و بغير از معاويه و ابوسفيان ديگر در مسجد نماند و من در عقب ستونى نشسته بودم شنيدم كه ابوسفيان بمعاويه ميگويد ببين در مسجد كسى مانده است يا نه ابوسفيان در آنوقت كور بود و چيزى را نميديد معاويه چراغى گفت و اطراف مسجد را نقحض كرد و مرا نديد آنگاه ابوسفيان گفت اى پسرم ترا بدين آباء و اجدادت وصيت ميكنم تو بايد دين پدرانت را از دست مذهبى و از دين محمد پرهيز كنى اين دين سبب فقر و پريشانى ما ميباشد بواسطه اين دين مال و منال ما كم شد و از بزرگى بدرويشى رسيديم زيرا اسلام جلوى دزدى و قتل و غارت ما را گرفت زنهار كه ترا ترسى نباشد از آنچه محمد راجع به بهشت و جهنم ميگويد چه اينها حرفهائيست كه اعتبار ندارد چون حرفش تمام شد معاويه گفت راءى و اعتقاد منهم اينست خاطرجمع باش كه مرا نيز عقيده اينست و بدانكه تدارك آنچه را كه نتوانستى كرد من خواهم كرد.

از تاريخ گزيده است كه معاويه در هنگام فوتش بيكى از خواص خود گفت سه گناه بزرگ بر خود ميدانم اول آنكه در امر خلافت كه حق اميرالمؤ منين (ع ) بود طمع كردم و به تقلب مملكت را ازو گرفتم دوم آنكه زوجه امام حسن را بفريفتم تا او را بزهر جفا شهيد كردم سوم آنكه يزيد را وليعهد خود گردانيدم ، بعضى سن معاويه را در حال مرگ هشتاد سال ذكر كرده اند كه تقريبا خلافتش نوزده سال و چهار ماه و پنجروز بوده و قبرش در باب الصغير شام است



:: موضوعات مرتبط: تفسير زيارت عاشورا
ن : مسعود اسدي
ت : جمعه یازدهم آذر 1390
مجلس چهلم : و بالبرائة من اشياعهم و اتباعهم انى سلم لمن سالمكم

مجلس چهلم : و بالبرائة من اشياعهم و اتباعهم انى سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم و ولى لمن والاكم و عدو لمن عاداكم

و از پيروان آنها و همراهان آنها بيزارى جويم بدرستى كه من مسالمت دارم با هر كه مسالمت با شما دارد يعنى با هر كس كه شما در صلحست و در جنگ و مخالفتم با هر كس كه با شما در جنگ است حذيفة بن منصور گفت من خدمت حضرت صادق (ع ) بودم مردى وارد شده عرض كرد فدايت شوم مرا برادرى هست كه شيطان او را از لحاظ محبت و احترام و تعظيم شما خانواده نميتواند بفريبد ولى عيبى كه در او هست شراب ميخورد. حضرت صادق عليه السلام فرمود همانا اين قسمت خيلى عظيم است كه محبت و دوستدار ما شرابخوار باشد ولى ترا خبر دهم از كسى كه از او هم بدتر است دشمن ما خانواده از چنين شخصى بدتر است پست ترين مؤ من با اينكه در ميان مؤ منين پست وجود ندارد ميتواند دويست نفر را شفاعت كند ولى اگر هفت آسمان و هفت زمين و هفت دريا درباره دشمن خانواده شفاعت كند پذيرفته نخواهد شد، اين شخص را كه ذكرى كردى از دنيا خارج نمى شود مگر اينكه توبه نمايد و يا اينكه خداوند او را بلايى در بدنش مبتلا ميكند كه گناهانش از بين برود تا خداوند را بدون گناه ملاقات كند شيعيان ما همانا عاقبت به خيرند.

آنگاه پدرم پيوسته ميفرمود دوست بدار دوست آل محمد را گر چه فتنه جو و متبكر باشد و دشمن بدار دشمن آل محمد را اگر چه پيوسته روزه دار و شب زنده دار باشد.

بدترين مردم كيانند؟

محمد بن سليمان ديلمى از پدرش نقل كرد كه سماعة بن مهران خدمت حضرت صادق (ع ) رسيد حضرت ازو پرسيد بدترين مردم كيانند؟ جواب داد ما هستيم . سماعة گفت آنجناب خشمگين گرديد كه دو گونه اش بر افروخته شد، تكيه داده بود حركت كرده راست نشست فرمود سماعة بدترين مردم در نظر مردم كيانند؟ گفتم سوگند بخدا شما دروغ نگفتم بدترين مردم در نظر مردم ما هستيم زيرا آنها ما را كافر و رافضى ميدانند. درين هنگام بمن نگاهى كرده فرمود چگونه خواهيد بود آنروز كه شما را بسوى بهشت و آنها را به طرف آتش برند آن زمان بسوى شما نگاه كنند و بگويند چه شد كسانيكه از اشرار مى شمرديم اينك در جهنم نمى بينيم .

سماعة اگر از هر يك از شما گناهى سر زند قيامت بپاى خود به پيشگاه خدا ميرويم و براى او شفاعت ميكنيم . شفاعت ما را قبول ميفرمايد، سوگند بخدا ده نفر از شما به جهنم وارد نمى شوند. به خدا سوگند پنج نفر هم وارد نمى شوند، بخدا قسم سه نفر از شما هم به جهنم وارد نمى شوند بخدا قسم يكنفر هم وارد نمى شود، كوشش و جديت كنيد در بدست آوردن درجه هاى بهشت و دشمنان خود را بوسيله ورع و پرهيزكارى به اندوه مبتلا كنيد

 من مير ملك فقرم و عشق است عسكرم

ارض است سيرگاه و سماوات لشكرم

آلوده ام اگر به كثافات معصيت

آسوده ام چو من از محبان حيدرم

با دوستى حيدر و اولاد او مرا

كى خوف باشد ز مجازات محشرم

زاهد تو با ولاى على از چه ميكنى

تخويف از جهنم و احراق و آذرم

وز رستخيز خوف نباشد مرا بدل

شافع على بود چو بدرگاه داورم

امروز دلم چو بود مهر مرتضى

در روز حشر عرش شود سايه سرم

فردا چو سر ز خاك برآرم من اى ودود

دستم رسان بدامن آل پيمبرم

يا رب گواه باش كه از نسل فاطمة

هفت است و چار سرور و هادى رهبرم

جز بر امام غائب و حى پور عسكرى

پيرى و مرشدى نبود، هيچ در برم

يا رب ز جرم و معصيتم در گذر كه نيست

غير از اميد عفو تو اميد ديگرم

همه ما ناگزير در معرض امتحان قرار ميگريم . خداوند متعال در سوره محمد آيه 31 ميفرمايد: و لنبلونكم حتى نعلم المجاحدين منكم و الصابرين و نبلوا اخباركم .

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

چرا خداوند مردم را آزمايش ميكند؟

در زمينه مسئله آزمايش الهى بحث فراوانى شده ، نخستين سئوالى كه پيش ميآيد اينست كه مگر آزمايش براى اين نيست كه اشخاص ‍ چيزهاى مبهم و ناشناخته را بشناسند و از ميزان جهل و نادانى خود بكاهند پس اگر چنين است خداوندى كه علمش به همه چيز احاطه دارد و از اسرار درون و برون هر كس و همه چيز آگاه است چرا امتحان ميكند مگر چيزى بر او مخفى است كه با امتحان آشكار شود.

پاسخ اين سئوال مهم در اينجا بايد جستجو كرد كه مفهوم آزمايش و امتحان در مورد خداوند با آزمايشهاى ما بسيار متفاوت است آزمايشهاى ما همانست كه در بالا گفته شد يعنى براى شناخت بيشتر و رفع ابهام و جهل ست اما آزمايش الهى در واقع همان پرورش و تربيت است .

توضيح اينكه در قرآن متجاوز از بيست آيه ، مورد امتحان را بخدا نسبت داده است اين يك قانون كلى و سنت دائمى پروردگار است كه براى شكوفا كردن استعدادهاى نهفته و از قوه بفعل رساندن آنها و در نتيجه پرورش دادن بندگان آنان را ميآزمايد يعنى همانگونه كه فولاد براى استحكام بيشتر در كوره ميگذارند تا به اصطلاح آبديده شود، آدمى را نيز در كوره حوادث سخت پرورش ميدهند تا مقاوم گردد.

در واقع امتحان خدا بكار باغبانى پرتجربه شبيه است كه دانه هاى مستعد را در سرزمينهاى آماده ميپاشد اين دانه ها با استفاده از مواهب طبيعى شروع به نمو و رشد ميكند، تدريجا با مشكلات ميجنگد و با حوادث پيكار مينمايد، در برابر طوفانهاى سخت و سرماى كشنده و گرماى سوزان ايستادگى بخرج ميدهد تا شاخه گلى زيبا و تا درختى تنومند و پرثمر ببار آيد كه بتواند بزندگى و حيات خود در برابر حوادث سخت ادامه دهد.

سربازان را براى اينكه از نظر جنگى نيرومند و قوى شوند به مانورها و جنگهاى مصنوعى ميبرند و در برابر انواع مشكلات مانند: تشنگى ، گرسنگى ، گرما، سرما و حوادث دشوار و موانع سخت قرار ميدهند تا ورزيده شوند و اينست رمز آزمايشهاى الهى .

آزمايشهاى خدا همگانى است

از آنجا كه نظام حيات در جهان نظام تكامل و پرورش است و تمامى موجودات زنده مسير تكامل را ميپمايند حتى درختان استعدادهاى نهفته خود را با ميوه بروز ميدهند همه مردم از انبياء گرفته تا ديگران طبق اين قانون عمومى ميبايست آزمايش شوند و استعدادات خود را شكوفا سازند، گر چه امتحانات الهى متفاوت ، يعنى بعضى مشكل و بعضى آسان است ، قهرا نتايج آنها نيز با هم فرق دارد، اما به هر حال آزمايش ، براى همه است . قرآن مجيد درين باره ميفرمايد: احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا امنا و هم لا يفتنون . (عنكبوت - 1)

پس از ذكر اين مقدمه معلوم شد كه برائت و بيزارى از دشمنان اهل بيت و مخالفت با آنها و صلح و مسالمت با اهلبيت و هر كس كه با آنها در صلح است از امتحانات بزرگ الهى است كه درين جمله از زيارت ميخوانيم سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم و ولى لمن والاكم و عدو لمن عاداكم و لذا در شب عاشورا اصحاب حضرت سيدالشهداء بيش از هزار نفر بودند كه از مدينه و مكه به كمك و يارى آنحضرت آمده بودند ولى پس از خواندن آن خطبه و فرمايشات گهربار آنحضرت همه رفتند و هفتاد و چند نفر باقى ماندند و از آن اطراف اشخاصى كه بجنگ پسر پيغمبر از كوفه به كربلا آمده بودند شب عاشورا از لشكر پسر سعد جدا شده ملحق به لشكر پسر پيغمبر شدند كه يكى از آنها حر بن يزيد رياحى بود.

براى روشن شدن مطالب اين مجلس خوب است كه به مطالب مجلس بيست و چهارم رجوع شود.

در تذكره سبط ابن جوزى از احمد بن حصيب روايت كرده كه گفت من منشى سيده مادر مادر متوكل بودم پس روزى خادمى از جانب سيده نزد من آمد و كيسه اى آورده بود و هزار اشرفى در آن بود بمن گفت كه خانم و سيد من ميگويد كه اين وجه را كه از پاكيزه ترين مالهاى منست در بين مستحقين تقسيم كن و نام آنها را براى من بنويس كه بعدا از مالهاى خوبم بين آنها تقسيم كنم .

ابن حصيب گفت آمدم از رفقاى خودم نام مستحقين را پرسيدم و در نامه اى نوشتم و سيصد اشرفى از آنها را بين ايشان تقسيم كردم و بقيه اشرفيها نزد من باقى ماند. نصف شب صداى در خانه من بلند شد پرسيدم كيست ؟ گفت فلان مرد علوى هستم كه منزلم در همسايگى خانه شما است او را اجازه ورود دادم به خانه ما آمد، پرسيدم چه كار دارى ؟ گفت گرسنه ام يك اشرفى باو دادم شكر خدا را كرد و از من ممنون شد و رفت زوجه ام بمن گفت اين مرد چه كسى بود كه در اينوقت شب بخانه ما آمد گفتم فلان مرد علوى كه همسايه ما ميباشد بمن اظهار گرسنگى كرد و من هم يك اشرفى باو دادم ، زوجه ام گريه كرد و گفت آيا حيا نكردى كه مثل چنين مردى را كه روى بتو آورده يك اشرفيها كه باقى مانده باو بده ، سخن زن چنان بر من اثر كرد كه فورى برخاستم و به در خانه او رفتم و بقيه پولها را باو دادم چون بخانه برگشتم پشيمان شدم كه اگر اين خبر به متوكل رسد از دشمنى كه با علويين دارد مرا بقتل ميرساند. زوجه ام بمن گفت مترس و توكل بر خدا كن و پناه به جد علوى ببر. درين سخن بوديم كه در خانه ما را زدند و مشعلها و چراغها بدست غلامان ظاهر شد و گفتند سيده مادر متوكل ترا ميطلبد، فورى نزد او حاضر شو. من ترسان برخاستم و روانه شدم چون اندكى راه رفتم رسولان در پى يكديگر ميآمدند تا رفتم پشت پرده سيد و خادم بمن گفت سيده پشت پرده است با او صحبت كن ، من شنيدم كه صداى گريه سيده بلند است بمن گفت اى احمد خدا بتو و زوجه ات جزاى خير بدهد، در اينساعت خوابيده بودم ، خواب ديدم كه پيغمبر (ص ) نزد من آمد فرمود كه خداوند به تو جزاى خير دهد، معنى اين كلام چه چيز است ؟ احمد ميگويد من قضيه را براى او نقل كردم و او گريه ميكرد و بعد به غلامانش دستور داد كه يكصد هزار اشرفى با لباسهاى فاخر آوردند و بمن گفت اينها را در بين سادات علوى و آن مرد كه به او دادى و زوجه ات تقسيم كن آنها را گرفتم اول آوردم در خانه آن مرد علوى را كوبيدم از خانه بيرون آمد و گريه ميكرد از سبب گريه اش پرسيدم گفت چون بمنزل خود آمدم زوجه ام پرسيد كه آيا چه كردى ؟ آگاهش كردم بمن گفت برخيز دو ركعت نماز بخوانيم و در حق سيده و احمد و زوجه اش دعا كنيم ، پس نماز خوانديم و دعا كرديم و خوابيديم رسول خدا (ص ) را در خواب ديدم كه فرمود شكر خدا را بجا آورد درباره احسانى كه بتو كردند و درين ساعت هم براى تو چيزى ميآورند تو قبول كن .

خيلى جاى تعجب است كه متوكلى كه قاتل حضرت امام على الهادى (ع ) بود چند مرتبه قبر حضرت سيدالشهداء (ع ) را خراب كرد و آب بر آن بست ، مادرش بواسطه ولايت و دوستى اهلبيت اين مقام را داشته باشد. اينست كه در اين جمله از زيارت ميخوانيم : و بالبرائة من اشياعهم و اتباعهم انى سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم و ولى لمن والاكم و عدو لمن عاداكم .

پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود:

من مات على حب آل محمد مات شهيدا من مات على حب آل محمد مات تائبا من مات على حب آل محمد مات مؤ منا مستكمل الايمان الا و من مات على حب آل محمد بشره ملك الموت ثم منكر و نكير الا و من مات على آل محمد يزف الى الجنة كما تزف العروس الى بيت زوجها الا و من مات على حب آل محمد فتح له فى قبره بابان الى الجنة الا و من مات على حب آل محمد مات على السنة و الجماعة الا و من مات على بغض آل محمد جاء يوم القيامة مكتوبا بين عينيه ايس من رحمة الله الا و من مات على بغض آل محمد مات كافرا الا و من مات على بغض آل محمد لم يشم رايحة الجنة .

مجلس چهل و يكم : فاسئل الله الذى اكرمنى بمعرفتكم و معرفة اوليائكم و رزقنى البرائة من اعدائكم ان يجعلنى معكم فى الدنيا و الاخرة و ان يثبت لى عندكم قدم صدق فى الدنيا و الاخرة .

پس از كرم حقتعالى درخواست ميكنم كه بمعرفت و شناسايى شما و دوستان شما مرا گرامى سازد. و به من اين كرامت را لطف كند كه هميشه بيزارى از دشمنان شما را روزى من فرمايد و مرا در دنيا و آخرت همنشين شما قرار دهد.

در اين جمله از زيارت به سه مطلب مهم اشاره ميفرمايد:

1 - فاسئل الله الذى اكرمنى بمعرفتكم و معرفة اوليائكم . از خداى تبارك و تعالى مسئلت مينمايم كه مرا بمعرفت و شناسايى شما و دوستان شما گرامى سازد.

2 - و رزقنى البرائة من اعدائكم . بيزارى از دشمنان شما را روزى من فرمايد.

3 - ان يجعلنى معكم فى الدنيا و الاخره . مرا در دنيا و آخرت همنشين شما قرار دهد.

مطلب اول : در معرفت و شناسايى ائمه عليهم السلام احاطه بمقام ايشان براى هر كس مقدور نيست .

مردى خدمت حضرت امام حسين (ع ) عرض كرد يابن رسول الله پدر و مادرم فداى شما باد معرفت خدا چگونه است ؟ يعنى راه آن چيست حضرت فرمودند: معرفة اهل كل زمان امامهم الذى يجب عليهم طاعته . (بحار و كنزالكراجى )

يعنى معرفت و خداشناسى در هر زمان بستگى به آن دارد كه امام همان زمان را بشناسد چه اگر معرفت واقعى به امام زمان خود پيدا كردى و مقام آنحضرت را شناختى مسلما به مقام معرفت الهى خواهى رسيد.

در دعاى ماه رجب كه از ناحيه مقدسه بر دست شيخ كبير ابيجعفر محمد بن عثمان بن سعيد رضى الله عنه بيرون آمده ميخوانيم : فجعلنهم معادن لكلماتك و اركانا لتوحيدك و آياتك و مقاماتك التى لا تعطيل لها فى كل مكان يعرفك بها من عرفك لا فرق بينك و بنيها الا انهم عبادك و خلقك . يعنى : آنها را كه امامان باشند معدن اسرار كلمات و اركان توحيد و آيات و مقامات خود قرارشان دادى كه در هر مكان در آن آيات ، تعطيلى نخواهد بود، هر كه ترا شناسد به آن آيات شناسد و ميان تو و آنها جدايى نيست جز آنكه تو خدا و آنان بنده و مخلوق تواند.

پس مسلم است كه اين شناسايى براى هر كس ميسر نيست اگر امام را خوب شناختى و معرفت بحال او پيدا كردى خدا را شناخته اى .

و در روايت ديگرى در بحارالانوار و مشارق الانوار نقل ميكند كه اميرالمؤ منين (ع ) به سلمان و جندب فرمود: يا سلمان و يا جندب قالا لبيك يا اميرالمؤ منين ، قال معرفتى بالنورانية معرفة الله عز و جل و معرفة الله معرفتى بالنورانية لانا كلنا واحد منا محمد و اخرنا محمد و اوسطنا محمد كلنا محمد فلا تفرقوا بيننا و نحن اذا شئنا شاء الله و اذا كرهناه كره الله . (مشارق الانوار، ص 160 بحارالانوار)

ائمه هدى عليهم السلام نور الهى هستند

و انتجبكم لنوره .

و نوره و برهانه عندكم

و ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة خلقكم الله انوارا .

و اشرقت الارض بنوركم .

در اين قسمتها از زيارت براى روشن شدن اين معنا كه ائمه هدى عليهم السلام نور الهى هستند بايد به آيات مربوطه قرآنى و رواياتى كه در ذيل آنها آمده است نظر داشت .

در اين قسمت از زيارت كه ميفرمايد: و نوره و برهانه شايد ارتباط مستقيم اين فقره از زيارت به آيه شريفه اى باشد كه ذكر هر دو كلمه در آن آمده است آنجا كه ميفرمايد: يا ايها الناس قد جائكم برهان من ربكم و انزلنا اليكم نورا مبينا .

يعنى اى مردم دليل آشكارى از طرف پروردگارتان براى شما آمد و نور واضحى براى شما فرستاديم در تفاسيرى كه رسيده برهان پيغمبر است و مراد از نور مبين ولايت و خلافت و امامت على بن ابيطالب عليهم السلام است .

و در روايات ديگرى نور بشخص اميرالمؤ منين و همه ائمه تفسير شده است .

و در آيه ديگرى كه ميفرمايد: فامنوا بالله و رسوله و النور الذى انزلنا .

از تفسير اهلبيت رسيده كه مراد از نور ((قرآن ناطق )) است كه آن اميرالمؤ منين و ائمه معصومين صلوات عليهم اجمعين ميباشند.

چنانچه ابوخالد كابلى ميگويد كه از حضرت ابى جعفر عليه السلام معنى والنور الذى انزلنا را پرسيدم حضرت فرمود اى ابا خالد بخدا قسم كه مراد از نور در اين آيه امامان از آل محمد صلوات الله عليهم هستند كه امامت آنها تا روز قيامت ثابت است و خدا ايشان را فرو فرستاده و ايشان نور خداى تعالى هستند.

و بخدا قسم كه ائمه معصومين نور حقتعالى در آسمانها و زمين هستند و بخدا قسم ابى ابا خالد كه هر آينه نور امام در دلهاى مؤ منين روشنتر از نور آفتاب تابان در روز است و بخدا قسم كه اين امامان دلهاى مؤ منين را روشن ميكنند و خدايتعالى روشنى ايشان را از جمعى كه نميخواهند ميپوشاند، پس دلهاى آنها را تاريك ميسازد و پيوسته در حجاب شبهه و شكوك مستور ميمانند.

مطلب دوم : بيزارى از دشمانان اهلبيت است كه فرمود: و رزقنى البرائة من اعدائكم . اين جمله در مجلس قبل شرح داده شد.

ولى براى مبهم بودن مطلب مجبوريم چند جمله ديگر شرح اعداء آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين را بدهيم و بهتر است كه شرح اين جمله را از خود ايشان كه در زيارت جامعه فرموده اند بيان كنيم .

امام عليه السلام در آن زيارت ميفرمايد: و برئت الى الله عز و جل من اعدائكم و من الجبت و الطاغوت و الشياطين وخربهم الظالمين لكم و انجاحدين بحقكم و المارقين من ولايتكم و الغاصبين لارثكم الشاكين فيكم و المنحرفين عنكم .

اول :

يعنى اى آل محمد من نزد حقتعالى از دشمنان شما بيزارى ميجويم .

دوم :

از جبت و طاغوت يعنى بت و سحر و از هر شخص بيخير و منفعت كه انكار ولايت شما را نمود و از طاغوت به معنى هر معبودى جز خدا.

سوم :

از شياطين كه با شما خانواده دشمنى دارند اگر به آيات قرآنى در اين مورد توجه شود ارتباط بند مورد شرح به اصل موضوع روشن ميگردد ببينيد خداى تعالى در قرآن چه ميفرمايد: و كذلك جعلنا لكل نبى عدوا شياطين الانس و الجن . (انعام ، 112)

يعنى و همچنين گردانيديم از براى هر پيغمبرى دشمنى از شياطين انس و جن و يا به اعتبار ديگر معنا چنين است كه خدايتعالى از نظر آزمايش و منع لطف و توفيق خود نسبت به معاندين در برابر هر پيغمبرى دشمنانى از گردنكشان انس و جن قرار داده تا مردم را از پيروى آنان باز دارند.

پس همانطور كه پيغمبران در امر رسالت مواجه با دشمنان بسيارى بوده اند از اوصياء ايشان كه قائممقام آنان بوده اند دشمنانى داشته اند.

چهارم :

و الجاحدين بحقكم و آنها كه حق شما را انكار نمودند.

پنجم :

و المارقين من ولايتكم و از ولايت شما بيرون رفته بودند.

ششم :

و الغاصبين لارثكم و غصب كننده ارث شما بودند كه اول غصب خلافت و دوم غصب فدك بود كه حق آل محمد را بردند و آنها را محروم ساختند.

هفتم و هشتم :

والشاكين فيكم و المنحرفين عنكم و از آنهائيكه شك و ترديد در مقام ولايت و بزرگوارى شما داشتند و يا از مقام شما منحرف شدند و درباره مقام شما غلو كردند.

پس خدايا روزى من گردان كه بيزارى بجويم از دشمنان آنها كه از دايره ولايت آنها خارح شدند و مقام خلافت آنان شك و ترديد نمودند و يا از غير ايشان اطاعت كردند كه همه آنها از زيانكاران و اعداء ايشان در واقع غاصب اصلى ميراث آن بزرگواران ميباشند.

مطلب سوم : كه بآن اشاره ميفرمايد: ان يجعلنى معكم فى الدنيا و الاخرة است .

در اين بند از زيارت زائر در مقام دعا بيان خود را بر اين وجه ادامه ميدهد كه از خداى تعالى طلب استقامت و پايدارى در راه دوستى و محبت محبوبان خود كرده و چنين تقاضا دارد كه اين موهبت تا پايان عمر و زندگى از او سلب نشود و تقاضاى ثبات و پايدارى در دوستى با ائمه هدى كرده اشاره بمراتب ديگريست كه موجب محبت و علاقه ميباشد.

عرض ميكند خدايا مرا در دين اين بزرگواران و پيروى كردن از فرمان ايشان ثابت و پايدار بدار و از بهترين دوستان آنان كه اطاعت آنها را پذيرفته و به سوى حق دعوت ميكنند قرار ده و همچنين توفيق طاعت و بهره مندى از شفاعت ايشان بر من عطا فرما.

بهترين دعاها دعاى حسن عاقبت است

انسان بايد در همه اوقات از خداى تعالى حسن عاقبت بخواهد چه بسيار ديده شده كه اشخاصى باايمان سالها عبادت كردند ولى عاقبت مبتلا به سوءخاتمه شدند و برعكس بسيارى سالهاى دراز عمرشان را در معصيت و نافرمانى خدا صرف كردند ولى آخر توفيق شامل حالشان شده با حسن عاقبت از دنيا رفتند.

لذا در آخر دعاى عديله ميفرمايد: اللهم يا ارحم الراحمين انى اودعتك يقينى هذا و ثبات دينى و انت خير مستودع و قد امرتنا بحفظ الوادائع فرده على وقت حضور موتى برحمتك يا ارحم الراحمين .

يعنى : پروردگارا، اى مهربانترين مهربانان ، من ايمان و يقين خود را كه در اين دعا اظهار نمودم و ثبات در دين و ايمانم را بتو امانت ميسپارم و تو خودت مرا امر به حفظ امانت كردى ، پس اين امانت مرا در وقت حضور مرگ بمن باز گردان ، به حق رحمتت اى مهربانترين مهربانان .

بهترين شاهد در اين مقام آيه مباركه اى است كه درباره بلعم باعور نازل شد: واتل عليهم نباء الذى اتيناه آياتنا فانسلخ منها... (اعراف - 175)

بلعم اسم اعظم را ميدانست و با عاقبت بدى از دنيا رفت .

مجلس چهل و دوم : و اسئله ان يبلغنى المقام المحمود لكم عندالله و ان يرزقنى طلب ثاركم مع امام مهدى ظاهر ناطق بالحق منكم

و اينكه از خدا سئوال ميكنم كه مرا بمقام محمود برساند آن مقام محمودى كه براى شما در نزد خدا است اينكه روزى من كند طلب خونخواهى شما را با امام مهدى ظاهر و ناطق بحق از شماء يعنى خونخواه و منتقم از دشمنان شما باشم

معنى مقام محمود

ظاهر لفظ مقام آن درجه كمالى است كه از هر جهت مستوجب حمد هر كس شود و اين نتيجه قرب نوافل مقام نبوى است و ميشود كه مراد مقامى باشد كه حمد در آن واقع شود چنانچه دلالت بر آن دارد در توحيد صدوق از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام در ذكر اهل محشر نقل شده كه ميفرمايد مجتمع ميشوند در موطنى كه در آن مقام محمد (ص ) است و آن مقام محمود است پس او بر خداى ثنا ميكند نبوغى كه احدى قبل از او چنان ستايش نكرده آنگاه ثنا ميكند بر هر مؤ من و مؤ منه . ابتدا ميكند به صديقين و شهدا آنگاه صالحين چون چنين كند حمد ميكنند او را اهل سماوات و اهل زمين و از اينروى خداى عز و جل ميفرمايد: عسى ان يبعثك ربك مقام محمودا، سوره اسرى آيه 79، فطوبى لمن كان له در مجمع البيان دعوى اجماع مفسرين را كرده كه مراد از مقام محمود در كريمه و من اليل فتهجديه نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا مقام شفاعت است و اين معنى اگر چه به مقتضاى اخبار صحيح است ولى اجماع مفسرين بهيچوجه حجت نيست چه مرجع قول مفسرين مثل كلبى و سدى و حسن و عطا و قتاده و مجاهد كه طبقه اول از مفسرين هستند با گفتار تفسيرى آنها بحسب سليقه خودشانست و يا بعضى از اقوالشان روى هواى نفسانى و پاره اى به ادعاى سماع از مشايخ خود مثل ابن عباس و ابن مسعود و عكرمه و غير ايشان ميباشد كه هيچيك براى ما حجتى ندارد و علاوه بر اينكه نقل و سائط ثابت نيست و بنا بر فرض نقل شرايط قبول در هيچيك محقق نيست .

نام مخصوص حضرت بقية الله عجل الله تعالى فرجه

بنا بر مفاد بسيارى از اخبار خاصه و عامه اسم آنحضرت ((محمد)) است و در جوار ناميدن اين اسم در زمان غيبت در مجالس و محافل بين علماء اختلاف است شيخ نورى در نجم ثاقب در ذيل اسم محمد فرموده اين اسم اصلى و نام اولى آنحضرت است كه حقتعالى آنحضرت را به اين اسم ناميده و در اخبار بسيارى از رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيده كه فرمود مهدى اين امت همنام منست و در خبر معروف لوح كه جابر براى حضرت باقر (ع ) نقل كرد كه آنرا نزد صديقه طاهره عليهاالسلام ديده بود در آنجا اسماء اوصياى آن حضرت ثبت شده بود بهمين نام گذشته ذكر شده بود و بروايت صدوق در اكمال الدين و عيون اخبارالرضا اسم آنحضرت مهدى ذكر شده باين نحو ابوالقاسم محمد بن الحسن هو حجة الله القائم كه مادر او كنيزى است باسم نرجس خاتون و بروايت شيخ طوسى در امالى نام آنحضرت محمد ذكر شده كه در آخرالزمان خروج ميكند و بر بالاى سر او قطعه ابرى است كه بر آنحضرت سايه افكنده و بزبان فصيح ندا ميكند كه همه ميشنوند كه او است مهدى از آل محمد عليهم السلام كه زمين را از عدل و داد پر ميكند كه پر از ظلم و جور شده باشد.

و بنا بر مضمون اخبار كثير و معتبر ناميدن اين اسم در مجالس و محافل تا ظهور آنحضرت حرمت دارد و اين حكم در نزد قدماى اماميه از فقها و متكلمين و محدثين شيعه و مسلم بوده حتى آنكه شيخ اقدام ابومحمد بن حسن بن موسى نوبختى كه از علماى غيبت صغرى بوده در كتاب فرق و مقالات در ذكر فرقه دوازدهم شيعه بعد از وفات امام حسن عسكرى عليه السلام نقل ميكند كه عقيده و مذهب ايشان چنين است كه و لا يجوز ذكر اسمه و لا السوال عن مكانه حتى يؤ من بذلك و ازين بيان معلوم ميشود كه نبردن نام آنحضرت در زمان غيبت از خصايص شيعه است و از احدى خلافى نقل شده تا زمان خواجه نصيرالدين طوسى كه ايشان را قائل بجواز شدند تا عصر شيخ بهايى عليه الرحمه كه اين مسئله مورد نظر در ميان فضلا و علما شد تا آنكه مسائل زيادى در جواز و حرمت تاءليف نمودند.

اخبارى كه دلالت بر حرمت ذكر نام آنحضرت ميكند

و اما اخبارى كه دلالت بر حرمت بردن نام آنحضرت ميكند حديثى است كه فضل بن شاذان در كتاب غيبت خود از جابر انصارى نقل ميكند كه جناده كه از يهوديان خيبر بوده خدمت رسول خدا (ص ) آمد و از آنحضرت نقل ميكند كه فرمود كه اسم آنحضرت برده نشود تا زمانيكه خدا او را ظاهر سازد.

در دارالسلام عراقى از صدوق روايت ميكند كه امام صادق عليه السلام فرمود صاحب الامر كسى است كه نام نميبرد او را مگر كافر، و روايت ريان بن صلت كه گفت سئوال كرده شد از حضرت رضا عليه السلام از حضرت قائم عليه السلام كه عمر از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام از مهدى پرسيد حضرت فرمود اما در اسم او، پس خليل و حبيب من رسول خدا (ص ) از من عهد گرفت كه خبر از نام او ندهم تا زمانيكه خدا او را مبعوث كند و از آن جمله اموريست كه خدا از علم خود برسولش سپرده است .

و روايت ابوهاشم جعفرى كه گفت از حضرت ابى الحسن عسگرى عليه السلام شنيدم كه فرمود خلف بعد از من فرزندم حسن ميباشد و حال شما در خلف بعد از خلف من چگونه باشد؟ عرض كردم فدا شما شوم از چه جهت ؟ فرمود از آن جهت كه شما شخص او را نمى بينيد و ذكر نام او هم براى شما حلال نميباشد عرض كردم پس چگونه نام او را ذكر كنيم فرمود بگوئيد الحجة من آل محمد صلوات اله عليه .

و از جمله روايت محمد بن همام است كه گفت شنيدم كه محمد بن عثمان عمروى ميگفت كه بيرون آمد توقيع بخط آنحضرت كه آنرا ميشناختم كه هر كس مرا بنام ذكر كند لعنت خدا بر او باد.

اخبارى كه دلالت بر جواز ذكر نام آنحضرت ميكند

و از جمله اخبارى كه دلالت بر جواز ميكند روايت علان رازى كه گفت بعضى از اصحابمان بمن خبر دادند كه چون جاريه ابومحمد عليه السلام حامله شد آنحضرت فرمود زود باشد كه دارا شوى بفرزنديكه نام او محمد است و او قائم بعد از من است .

ممكن است بگوئيم كه اين اسم در بين خود اهل بيت آنحضرت ذكر ميشده ولى براى ديگران جايز نبوده است و ديگر روايت عطار است كه گفت خيزرانى از كنيز من كه او را بابى محمد (ع ) هديه داده بودم بمن خبر داد كه او در ولايت حضرت قائم عليه السلام حاضر شده بود ابومحمد (ع ) مادر آنحضرت را بآن چيزهائيكه بر او وارد ميشود خبر داده بود پس آنمخدره سئوال كرد در حيوة ابى محمد (ع ) بر قبر او لوحى گذاشتند كه در آن مكتوب بود هذا قبر ام محمد.

ممكن است بگوئيم نوشتن نام روى سنگ قبر غير از ذكر كردن نام در مجالس و محافل است و ديگر روايت ابوغانم خادم كه گفت از براى ابى محمد (ع ) فرزندى متولد شد پس او را محمد نام نهاد و روز سوم او را باصحاب خود معرفى نمود و فرمود كه اينست صاحب شما بعد از من وظيفه من بر شما.

نام گذاشتن فرزند را باين اسم و گفتن باصحاب دليل نميشود كه اسم را در هيچ جا نبايد گفت آنها كه قائل بحرمت شده اند اخبار دسته دوم را كه مربوط بجواز است رد كرده اند كه صحت در سند ندارد و با صراحت مطلبت را نمى رساند و لذا عمل بآن جايز نيست .

و اما آنهائيكه بجواز شده اند اخبار منع را حمل بر تقيه كرده اند و يا اينكه اين مطلب اختصاص بزبان غيبت صغرى داشته كه خلفا در صدد كشتن و اذيت كردن آن حضرت بودند ولى در زمان غيبت كبرى اين مخطور در كار نيست .

معنى ظاهر

شيخ طوسى در كتاب غيبت از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده كه در حديثى فرمود ان الله اختار من الناس الانبياء و اختار من الانبياء الرسل و اختارنى على الرسل و اختار منى عليا و اختار من على الحسن و الحسين و اختار من الحسين الاوصياء تاسعهم قائمهم و هو ظاهرهم و باطنهم بدرستيكه خدا از مردم پيغمبران را اختيار فرمود از پيغمبران رسولان را و مرا بر تمامى رسل اختيار نمود و از من على را و از على حسن و حسين و اوصيايى را اختيار نمود كه نهم ايشان قائم آنها است و او پيدا و پنهان ايشان است و بنا بنظر مرحوم مجلسى مقصود از ظهور غلبه و استيلاء و استعلاء بر اعادى و جمله كفار و مشركين و غرض از بطون غيبت و اختفاء و استتار از انظار ميباشد چه در ميان حجج الهيه و ائمه راشدين حاوى اين دو صفت و جامع اين دو خصلت فقط ذات مقدس حضرت حجة بن الحسن ارواحنا له الفداء است و اين معنى بخاطر مرحوم علامه مجلسى رسيده است .

مجلس چهل و سوم : و اسئل الله بحقكم و بالشاءن الذى لكم عنده ان يعطينى بمصابى بكم افضل ما يعطيى مصابا بمصيبة مصيبة ما اعظمها و اعظم رزيتها فى الاسلام و فى جميع السموات و الاءرض

و از خدا بحق شما و بشاءن و مقام قرب شما نزد خدا درخواست ميكنم كه ثواب غم و حزن و اندوه مرا بواسطه مصيبت بزرگ شما بهترين ثوابى قرار دهد كه بهر مصيبت زده اى عطا ميفرمايد و مصيبت شما آل محمد در عالم اسلام بلكه در تمام عالم سماوات و ارض چقدر بزرگ بود و بر عزادارانش تا چه حد سخت ناگوار گذشت .

دايره ولايت و سلطنت ائمه عليهم السلام

و اسئل الله بحقكم بالشاءن الذى لكم عنده سؤ ال ميكنم از خدا بحق شاءن و قربى كه شما نزد حقتعالى داريد و اين مقام بزرگيست كه خدا به آنها داده يعنى سلطنتى با شاءن داده كه در جميع عوالم هستى يعنى عالم جماد و نبات و حيوان و انسان و جن و ملك و كليه كرات سلطنت ميكنند و ولايت آنان بر عالم انسانيت شامل انبياء و رسل و اولياء خدا هم ميباشد و خلاصه ازلا و ابدا صاحب مقام مزبور ميباشد گذشته و آينده و حال حاضر در كيفيت تصرفات آنان تغييرى نميدهد و چنانكه امر اين نشئه بدست آنهاست امر نشئه آخرت هم در اختيار آنان ميباشد.

پس در اين مبحث سخن ما بدو قسمت خلاصه ميشود قسمت اول اثبات سلطنت چهارده معصوم بالخصوص سيدالشهداء عليهم السلام در آسمانها و زمين و استيلا حكومت آنان بر فرشتگان و ساكنين جميع عوالم وجود و انواع مختلف آفرينش از جماد و نبات و حيوان و انسانست قسمت دوم اثبات فرماندهى و حكومتشان بر تمامت فرستادگان و انبياء گذشته از اولى العزم و غير اولوالعزم ميباشد.

ائمه عليهم السلام حجت بر جميع عوالم امكان ميباشند

اما بيان مطلب بطور خلاصه آنكه ولايت چهارده معصوم ولايت مطلقه است يعنى ولايت تام و عام و كلى ميباشند در برابر ولايت مقيده كه ولايت جزيى و خصوصى نسبت بيك يا چند مورد بر حسب تناسب وقت صلاحيت مكان بوده و براى ساير اولياست معناى ولايت مطلقه آنستكه ما سوى الله بطور مطلق تحت نظر و مراقبت آنهاست و نقطه اى از آن استثناء نخورده دليل ما بر اين مدعا فراوانست .

در مدينة المعاجر از اختصاص مفيد نقل ميكند كه ابن مسعود گفت نزد فاطمه زهرا رفتم و گفتم على (ع ) كجاست فرمود جبرئيل او را بآسمان برد پرسيدم براى چه فرمود جمعى از فرشتگان در مسئله اى اختلاف كردند و حكمى از جنس بشر خواستند خدا به آنان وحى كرد كسى را انتخاب كنيد آنان على عليه السلام را برگزيدند.

در جلد هفتم بحارالانوار باب نهم الحجة على جميع العوام از ابى صالح نقل ميكند كه گفت از امام صادق عليه السلام پرسيدم آيا اين زمين قبه آدمست فرمود آرى و خدا را قبه هاى زيادى است بدان كه پشت اين مغرب سى و نه مغرب ديگر قرار دارد و همه زمينهاى سفيد مملو از مخلوقاتى است كه از نور ما استفاده و استمداد ميكنند البته منظور استمداد از نور آنان براى هر گونه رحمتى از جسمانى و روحانى است .

و در همان كتاب از امام باقر عليه السلام نقل ميكند كه در پشت اين خورشيد شما چهل چشمه خورشيد وجود دارد كه ميان هر كدام چهل سال مسافت است و در آنها مخلوقات زيادى زندگى ميكنند كه از خلقت آدم ندارند و از پشت اين ماه شما چهل چشمه ماه است كه ما بين هر ماه تا ماه ديگر روز مسافت است و در آنها مخلوق بسيارى وجود دارد نميدانند خدا آدمى را خلق كرده يا نكرده است ((الخبر))

و از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود خدا را دوازده هزار عالم است كه هر عالمى بزرگتر از هفت آسمان و هفت زمين ميباشد و اهل هيچيك از آن عوالم گمان ندارند كه عالمى غير از جهان خودشان باشد و من بر تمام آنها حجت هستم در جلد چهارده بحار كمپانى از بصائرالدرجات نقل ميكند كه مردى بر حضرت سجاد (ع ) وارد شد امام باو فرمود تو كيستى گفت من مردى منجم هستم حضرت باقر فرمود تو اعراف ميباشى يعنى بامور آسمانها شناسايى دارى آيا كسى را بتو معرفى كنم كه از وقتى كه نزد من آمده اى تا كنون به چهارده عالم سركشى كرده كه هر يك سه برابر دنيا است و از جاى خود هم حركت ننموده است منجم گفت او كيست امام منم اگر خواسته باشى علم مرا بيازمايى بتو از آنچه خورده اى و آنچه در خانه ات ذخيره كرده اى خبر ميدهم .

و در پانزدهم بحار كمپانى باب هشتم همين خبر را از امام چهارم نقل نموده و در آنجا عوض چهارده عالم هزار عالم ذكر كرده و بطور مسلم سركشى امام بمنظور سياحت نيست بلكه بخاطر اجزاء و امور ولايتى و سرپرستى موجوداتست .

در سرائر ابن ادريس از جامع بزنطى از سليمان بن خالد نقل ميكند كه گفت از حضرت صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: هيچ پيغمبرى و انسان و جنى نيست و هيچ فرشته اى در آسمانها وجود ندارد مگر آنكه ما حجتهاى خدا بر آنها هستيم و خدا هيچ موجودى را نيافريده مگر آنكه ولايت ما را بر او عرضه نموده و حجت را بوسيله ما بر او عرضه فرموده است پس جمعى بما ايمان آوردند و گروهى كافر شدند و ولايت ما را انكار كردند حتى آسمانها و زمينها و كوهها. اينحديث شريف بر ولايت امام عليهم السلام بر جمادات نيز دلالت دارد.

ثواب غم و اندوه بجهت مصيبت حضرت سيدالشهداء

ان يعطينى بمصابى بكم افضل ما يعطى مصابا بمصيبة ما اعظمها .

بهترين ثوابى كه بهر مصيبت زده اى عطا ميفرمايد بواسطه غم و اندوهى كه براى مصيبت بزرگ شما كشيدم بمن عطا فرمايد.

بدانكه خداوند متعال از لطف و كرم خود در دو مقام نفس كشيدن انسانرا كه اضطرارى است ثواب تسبيح قرار داده يكى در مضيف خانه خود كه ماه رمضانست كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله درباره آن فرمود شهرالله الاعظم تا آنجا كه فرمود و انفاسكم فيه تسبيح و ديگر در مصيبت اهل عصمت بالخصوص مصيبت حضرت سيدالشهدا عليه السلام كه فرمودند هر نفس كشيدن مهموم و مغمومى براى مصيبت و مظلوميت ايشان ثواب تسبيحى دارد پس همچنانكه در ماه رمضان در شب و روز آن و در خواب و بيدارى چندين هزار تسبيح بشخص صائم ميدهند كه هر يك آن بهتر از ملك سليمان ميباشد هم چنين از براى كسيكه در عزاء حضرت سيدالشهداء محزون و مغموم شود اگر چه گريه هم ننمايد ثواب چندين هزار تسبيح مقرر خواهد داشت .

مرحوم شيخ ابوعلى حسن بن محمد طوسى رضوان اله در امالى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود نفس ‍ المهموم لظلمنا تسبيح و همه لنا عبادة و كتمان سرنا جهاد فى سبيل الله ثم قال ابو عبدالله عليه السلام يجب ان يكتب هذا الحديث بالذهب يعنى نفس كشيدن شخص مهموم از براى ظلمى كه بر ما وارد شده تسبيح است هم او از براى ما عبادت است و مخفى نمودن اسرار ما جهاد در راه خدا است بعد حضرت فرمود واجب است كه اين حديث بطلا نوشته شود.

در فضيلت گريه بر مصيبت حضرت سيدالشهداء

چون فضيلت هم و غم درباره مصيبت و مظلوميت امام حسين عليه السلام را دانستى بدانكه فضيلت گريه كردن بر مصائب ايشان بدرجات بيشتر و مورد رحمت الهى واقع ميشود در روايتى از پيغمبر صلى الله عليه و آله وارد شده كه الا و صلى الله على الباكين على الحسين رحمة و شفقة و اللاعين لاعدائهم حق تعالى صلوات ميفرستد بر گريه كنندگان حسين (ع ) از روى رحمت و شفقت و بر لعنت كنندگان بر دشمنان ايشان در كامل الزيارة از مسمع بن عبدالملك بن بصرى روايت كرده كه حضرت صادق عليه السلام بمن فرمود اى مستمع تو از اهل عراق هستى آيا بزيارت قبر حسين عليه السلام ميروى عرض كردم نه من در بصره معروف و سرشناسم و نزد جماعتى هستند كه متابعت از خلفا را ميكنند و دشمنان زياد در قبائل داريم كه ناصبى هستند و از آنها ايمن نيستم كه بروند و حال ما را نزد اولاد سليمان بگويند و از ايشان ضررهايى بر من وارد شود.

فرمود آيا بخاطر ميآورى مصيبتهاى او را گفتم بلى فرمود جزع هم ميكنى گفتم آرى بخدا سوگند جزع ميكنم و ميگريم تا بقدرى كه اهل بيت من اثر غم و اندوه مرا ميبابند و از خوردن امتناع ميكنم تا آثار حزن در من ظاهر شود.

بعد حضرت فرمود خدا رحمت كند اشك چشم ترا آگاه باش تو از اشخاصى شمرده ميشوى كه درباره ما جزع ميكنند و تو از جمله اشخاصى خواهى بود كه در شادى ما شاد ميشوند و در اندوه ما خائف ميشوند و اندوهناك ميگردند براى خوف ما و خائف ميشوند و در ايمنى ما ايمن ميشوند و تو در وقت مرگ مى بينى كه پدران من در نزد تو حاضر ميشوند و سفارش ترا به ملك الموت ميكنند و بتو بشارت خواهند داد و بدانكه ملائكه ملك الموت از مادر نسبت به فرزندانش بتو مهربانتر ميشود پس حضرت گريست منهم گريستم تا آخر خبر كه زياد است .

و اعظم رزيتها فى الاسلام و فى جميع السموات و الارض يعنى مصيبت شما آل محمد بالخصوص مصيبت حضرت سيدالشهداء عليه السلام در عالم اسلام بلكه در تمام آسمانها و زمين چقدر بزرگ بود.

اخبار زيادى دلالت دارد بر اينكه كليه موجودات عالم در مصيبت جان گداز حضرت سيدالشهداء عليه السلام متاءلم و متاءثر شدند و هر يك بر وضع حال خود گريه كردند و ما موضوع گريه موجودات عالم را در آيه ان من شى الا يسبح بحمده و لكن لايفقهون مفصلا شرح داديم منابرى از سوره هل اتى و مرسلات بانجا رجوع شود.

شيخ صدوق در كتاب امالى خود سند حديث را بحضرت سيدالساجدين عليه السلام ميرساند كه روزى امام حسين عليه السلام بر حضرت امام حسن عليه السلام داخل شد چون به آنجناب نظر كرد گريان شد فرمود گريه تو چه سبب دارد گفت ميگريم بسبب آن مصيبتهايى كه بر تو وارد ميشود آنگاه امام حسن عليه السلام كلماتى چند فرمودند كه متضمن واقعه كربلاست كه در كتاب امالى مذكور است و در ذيل خبر است كه در آنهنگام يعنى بعد از شهادت تو لعنت خدا بر بنى اميه نازل ميشود.

بعضى از اخبار در گريستن تمامى موجودات در مصيبت حسين عليه السلام

در امالى صدوق از جبله روايت كرده كه ميثم تمار بمن خبر داد كه بخدا قسم اين امت پسر پيغمبر خويش را روز دهم محرم بكشند و مولايم اميرالمؤ منين عليه السلام مرا خبر داد كه در كشتن بر مصيبت او تمام وحوش صحرا و ماهيان دريا و مرغان هوا و آفتاب و ماه و ستارگان و زمين و آسمان و مؤ منهاى جن و انس و جميع ملائكه آسمانها و رضوان و مالك و جمله عرش گريان ميشوند و از آسمان قطرات خون ميبارد و تا آنجا كه حضرت فرمود اى جبله هر گاه آفتاب را سرخ رنگ به بينى كه گويى خون تازه است بدانكه امام شهادت يافته جبله ميگويد روزى بيرون آمدم نور آفتاب را كه بر ديوارها ديدم چنان سرخ شده بود كه گويى چادر قرمزى بر ديوارها گسترده اند آنگاه فرياد برداشتم و بگريستم و گفتم قد قتل و الله سيدنا الحسين بن على عليهماالسلام قسم بخدا كه حسين بن على (ع ) را شهيد كردند و در كتاب امالى شيخ طوسى از حسين بن ابى فاخته روايت ميكند كه گفت من و ابوسلمه سراج و يونس ‍ بن يعقوب و فضيل بن يسار خدمت امام صادق عليه السلام رسيديم عرض كرديم جان ما فداى شما گاهى در مجالس اهل سنت حاضر ميشويم و شما را ياد مى كنيم چه بگوئيم فرمود اى حسين در مجالس ايشان بگو اللهم ارنا الرخاء و السرور فانك تاءتى على ما تريد پروردگارا بنما ما را راحت و شادمانى چه تو قادرى و چه آنچه بخواهى مينمايى عرض كردم چون حسين بن على را ياد كنم بگويم سه مرتبه بگوى صلى الله عليك يا ابا عبدالله آنگاه حضرت صادق روى بما كرد فرمود ان ابا عبدالله الحسين (ع ) لما قتل بكت عليه السموات السبع و الارضون السبع و ما فيهن و ما بينهن و من ينقلب فى الجنة و النار و ما يرى و ما لا يرى الا ثلثة اشياء فانها لم تبك عليه گاهى كه حسين بن على عليه السلام كشته شد هفت آسمان و هفت زمين و آنچه در ميان آنها است و آنكه در بهشت و دوزخ ميباشد و آنچه ديده ميشود و يا ديده نمى شود بر حسين عليه السلام گريستند مگر سه چيز كه بر آنحضرت گريه نكرد حسين بن فاخته عرض كرد فداى تو گردم آن سه چيز كدام بود فرمود بصره و دمشق و اولاد حكم بن ابى عاص .

عزادارى حيوانات در شب عاشوراى حسينى

مرحوم حاج ميرزا حسين نورى در كتاب دارالسلام خود از مرحوم آقا آخوند حاج ملا زين العابدين سلماسى نقل ميكند كه در سفر مكه از عتبات به ايران ميآمدم در كوه الوند كه نزديك شهر همدان است با عابدى كه در آن كوه بود ملاقاتى نمودم و از آنشخص كه معروف بزهد و تقوى بود سؤ ال كردم كه در اين مدتى كه شما در اين كوه هستيد از عجائب و غرايب روزگار چه ديده ايد.

عابد گفت اول وقتى كه من در اين كوه آمدم و عزلت و كناره گيرى از خلق را اختيار نمودم اول ماه رجب بود ولى بواسطه ترك معاشرت با مردم حساب ماه و روز و هفته از خاطرم رفت اتفاقا شبى از شبها در وقت مغرب ناگاه ولوله عظيم و صداهاى عجيب شنيدم مرا خوف عجيبى گرفت و نماز را مخففا بجا آوردم چون نظر بصحرا نمودم آن را پر از حيوانات ديدم كه همه بجانب من متوجه بودند اضطراب و ترس من زياد شد و از اجتماع آن حيوانات تعجب نمودم چون بدقت ملاحظه نمودم ديدم در ميان آنها حيوانات متضاد مثل آهو و شير و خرس و گرگ و حيوانات ديگر همه با يك ديگر مؤ الف و مختلطاند بصورتهاى عجيب صداهاى خود را بلند نموده اند پس در جلوى من آمدند و سرهاى خود را بجانب من بلند نمودند و صيحه بروى من ميزدند پس من با خود انديشه نمودم كه بسيار بعيد است كه اجتماع اين حيوانات متضاد از وحوش و سباع به جهت پاره كردن و خوردن من باشد و حال آنكه هيچيك بديگرى ضرر نميرساند پس اجتماع اينها نيست مگر براى امر مهمى پس من متفكر شدم كه اجتماع حيوانات در اين شب براى چيست ناگاه بيادم كه امشب شب عاشورا است و اين اجتماع و غوغا و نوحه اينها از براى مصائب حضرت سيدالشهداء عليه السلام است پس چون خاطر جمع شدم كه سبب اجتماع اين امر مهم است دست برده عمامه خود را از سر برداشته بر سر خود زدم و خودم را در ميان آنها انداخته فرياد زدم حسين ، حسين شهيد، حسين مظلوم ، حسين عطشان ، حسين پس آنها كوچه دادند و حلقه وار اطرافم را گرفتند پس بعضى سرهاى خود را بزمين ميزدند بعضى در ميان خاك مى غلطيدند و تا طلوع فجر به همين حال بودند چون فجر طالع شد آنها از آه و فغان ساكت شدند و هر كدام بطرفى رفتند.

در كتاب اسرارالشهاده دربندى نقل ميكند كه جمعى از ثقاب براى من نقل كردند كه آقا سيدجعفر روضه خوان براى ما نقل كرد كه من هر هفته شبى در خانه مرد صالحى از اهل كربلا روضه ميخواندم تا شبى بمنزل او رفتم كه روضه بخوانم كسى به خانه او نيامد من شروع به روضه خواندن كردم در اواسط روضه من در منزل را زدند صاحب خانه رفت در را باز كند در آنحال ديدم يك گربه اى بخانه آمد و پاى منبر من نشست او بروضه من گوش ميداد و مثل زن بچه مرده گريه ميكرد وقتى كه من از روضه خواندن فارغ شدم گربه از نظر من غايب شد.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

آمدن خون از سنگى در شب عاشورا

در جلد دوم كتاب رياض القدس نقل ميكند از والد ماجدش در رياض الاحزان كه يكى از دوستان ما كه كتاب مقتلى نوشته است نقل ميكند در سفر مكه عبورم بشهر حماة افتاد كه در ميان باغات اين شهر مسجد بنا نموده بودند كه بنام مسجدالحسين بود من وارد آن مسجد شدم در گوشه اى از آن مسجد پرده اى كشيده بودند چون پرده را عقب زدم ديدم كه سنگى به ديوار نصب است و اثر گلوى بريده اى و شريان آن بر آن سنگ نقش شده است از خادم مسجد سؤ ال كردم كه اين سنگ چيست و اين خونهاى خشكيده از كه ميباشد گفت اين سنگى است كه چون لشكر ابن زياد از كوفه بدمشق ميرفتند و سرهاى شهيدان و اسيران را ميبردند باين شهر وارد شدند و سر مطهر حضرت حسين بن على عليه السلام را روى اين سنگ گذاشتند رگهاى بريده آنحضرت بر روى اين سنگ نقش ‍ بست كه مى بينى و گفت من سالهاست كه خادم اين مسجد ميباشم و هميشه از ميان ساختمان اين مسجد صداى قرآن ميآيد ولى من كسى را نمى بينم و در هر سال شب عاشوراى حسينى كه ميشود شب كه از نصف ميگذرد نورى از اين سنگ ظاهر ميشود كه بدون چراغ مردم در مسجد جمع ميگردند و در اطراف اين سنگ گريه و عزادارى ميكنند و در آخرهاى شب عاشورا از آنموقع خون ترشح ميكند تا آن منجمد ميشود و خشك ميگردد كه حال تو مى بينى و احدى جرات و جسارت نميكند كه آن خون را پاك كند پس ‍ آن خادم گفت آن خادمى كه قبل از من در اينجا بود و خدمت ميكرد او هم سالهاى سال اين سنگ را بهمين حالت ديده بود و ميگفت خدا قبل هم براى من اين كيفيت را نقل كرده اند و پس از آنكه من از مسجد بيرون آمدم و از اهالى آن شهر كيفيت مسجد و سنگ را سؤ ال كردم همه اين موضوع را تصديق نمودند و در رياض القدس است كه در يكى از شهرهاى روم در كوهى شيرى از سنگ تراشيده شده و هر سال روز عاشورا از چشم آن شير دو چشمه آب روان ميشود و تا شب آب از چشمان آن شير جاريست و مردم آن حوالى گرد او جمع ميشوند و از آن آب مينوشند و ياد از لب تشنه عزيز زهرا ميكنند و لعنت بر قاتلان آنحضرت مينمايند.

و در كتاب رياض القدس است كه در زرآباد قزوين درختى است كهن سال كه همه ساله ظهر عاشورا ناله از آندرخت بلند ميشود و از شاخه هاى آن خون ميچكد و مردم از اطراف و نواحى در آن مكان بعزادارى و گريه و زارى مشغول ميشوند.

مرحوم حاج شيخ على اكبر نهاوندى در كتاب راحة الروح ميگويد من اينداستان را از آقا محمود فرزند وحيد بهبهانى شفاها شنيدم كه خود ايشان ديده و با والد مرحومش از طهران بزيارت آندرخت رفته و آنرا ديده بودند مرحوم آقا سيدكاظم يزدى در عروة الوثقى در نجاست خون اين مسئله را عنوان ميكند كه خونى در روز عاشورا از زير سنگها و خاك بيرون ميايد پاك است . از ابن سيرين نقل شده كه چون حسين عليه السلام شهيد شد دنيا سه روز تاريك و آنگاه اين حمرت نمودار شد و در سند ديگر از هلال بن ذكوان نقل ميكند كه حسين عليه السلام كشته شد و دو تا سه ماه ديوارها چنان بود كه گفتى از هنگام طلوع فجر تا غروب آفتاب ملطخ بخون بودند و به سفرى رفتم بارانى آمد كه اثرش در جامه هاى ما مانند خون باقى ماند و از محمد بن سعد روايت كرده كه سنگى در دنيا برداشته نشد مگر اينكه خون تازه زير آن ديده شد و از آسمان بارانى آمد كه اثر آن تا مدتى در جامه ها ميماند و نيز از ابن سيرين نقل شده كه سنگى يافتند كه پانصد سال قبل از بعثت نبوى كه به سريانى بر آن نوشته بودند و بعربى ترجمه كردند كه چنين بود.

اترجوا امة قتلت حسينا

شفاعة جده يوم الحساب

مجلس چهل و چهارم : اللهم اجعلنى فى مقامى هذا ممن تناله منك صلوات و رحمة و مغفرة اللهم اجعل محياى محيا محمد و آل محمد و مماتى ممات محمد و آل محمد .

پروردگارا، مرا درين مقام اين حرم مقدس يا در اينمقام كه مشغول زيارت ميباشم از آنان قرار ده كه درود و رحمت و مغفرتت شامل آنهاست پروردگارا، مرا بآئين محمد و آل اطهارش ‍ زنده بدار و موقع مرگ هم به آن آئين بميران .

در قسمت اول اين عبارت شخص زائر از خدا ميخواهد كه حقتعالى او را از جمله زائرينى قرار دهد كه رحمت و آمرزش خودش ‍ شامل حال آنها ميگردد چه در كتاب كامل الزيارات محمد بن محمد بن مسلم از امام باقر عليه السلام نقل ميكند كه آنحضرت فرمود اگر زائر حسين عليه السلام ميدانست كه چه فضيلتى در زيارت آنحضرت ميباشد از شوق ان هلاك ميشد و از حسرت جانش بدر ميآمد عرض كردم مگر چه فضيلتى در زيارت آنحضرت ميباشد حضرت فرمود هر كس آنحضرت را از روى شوق زيارت كند نوشته ميشود براى او ثواب هزار حج مقبول و هزار عمره مبرور و اجر هزار شهيد شهداء بدر و اجر هزار روزه دار ثواب هزار صدقه مقبوله و ثواب هزار غلام كه در راه خدا آزاد كرده باشد و خداوند او را در آنسال از همه آفات حفظ ميفرمايد كه پست ترين آنها شر شيطان است و ملكى را موكل او قرار ميدهد كه او را حفظ كند از پيش رو و از پشت سر و از طرف راست و چپ و از بالاى سر و پائين پاى او و هر گاه در آنسال بميرد ملائكه رحمت در غسل و كفن او حاضر ميشوند او را مشايعت ميكنند و براى او استغفار مينمايند و باندازه ايكه چشم او مى بيند قبر او را وسعت ميدهند و حقتعالى او را از فشار قبر و خوف از سؤ ال نكير و منكر در امان ميدارد و درى از درهاى بهشت بقبر او باز ميشود و در روز قيامت نامه عمل او را بدست ميدهند و نورى باو داده ميشود كه ما بين مغرب و مشرق را روشن ميكند شوق آنحضرت را زيارت ميكرده و باقى نميماند در روز قيامت مگر اينكه آرزو ميكند اى كاش منهم از زوار قبر حسين عليه السلام بودم .

حكايت سليمان اعمش

و نيز در كتاب منتخب از سليمان اعمش نقل ميكند كه حاصلش اينست كه ميگويد من در كوفه مسكن داشتم و همسايه اى داشتم كه گاهى نزد او ميرفتم و با او صحبت ميكردم و انس ميگرفتم يك شب جمعه بمنزل او رفتم و باو گفتم در خصوص زيارت حضرت حسين عليه السلام چه ميگويى گفت : بدعت است و هر بدعت ضلالت و هر ضلالتى در آتش خواهد بود سليمان ميگويد كه من در خشم و غضب شدم از جاى برخاسته بمنزل خود رفتم و با خود گفتم كه چون صبح شود نزد او ميروم و قدرى از فضايل حسين عليه السلام براى او ميگويم و هر گاه قبول نكرد و انكار نمود او را ميكشم .

سليمان ميگويد وقت سحر بخانه او رفتم و چون در را كوبيدم و او را خواستم عيال او جواب داد كه شب گذشته بزيارت حسين عليه السلام رفت سليمان ميگويد منهم در عقب او عازم كربلا شدم و چون بقبر مطهر رسيدم ديدم آن شخص سر بسجده نهاده و در سجده گريه ميكند و دعا ميكند و دعا مينمايد و از خدا طلب مغفرت ميكند بعد از زمانى سر از سجده برداشت مرا نزد خود ديد گفتم اى شيخ تو ديروز تو ميگفتى زيارت حسين عليه السلام بدعت است و هر بدعت ضلالت و هر ضلالت در آتش است و امروز آمده اى زيارت ميكنى اى سليمان مرا ملامت نكن زيرا كه من براى اهلبيت ، امامت نميدانستم تا در شب گذشته در خواب ديدم كه جماعتى اطراف شخص جليل القدرى را گرفته اند و در پيش روى او سوارى بود كه تاجى بر سر داشت و چون از بعضى از خدام او سئوال كردم گفتند او محمد مصطفى صلى الله عليه و آله است و آن ديگرى وصى او على مرتضى عليه السلام ميباشد پس از آن شترى از نور ديدم كه بر آن هودجى از نور بود و در آن دو نفر نشسته بودند پرسيدم اين شتر از كيست گفتند از براى خديجه كبرى و فاطمه زهراست گفتم يكجا ميروند گفتند بزيارت قبر حسين عليه السلام بعدا بطرف هودج فاطمه زهرا رفتم ديدم رقعه هايى از آسمان ميريزد كه در آن برات آزادى از آتش نوشته شده است چون خواندم نوشته بود اين برات آزادى از آتش است براى كسيكه حسين عليه السلام را در شب جمعه زيارت كند من از آن رقعه ها طلب كردم بمن گفتند تو كه ميگويى زيارت حسين بدعت است بتو داده نمى شود تا در شب جمعه حسين را زيارت بكنى .

در قسمت دوم اين عبارت ميفرمايد خدايا مرا بدوستى و محبت و آئين اينخانواده زنده بدار و عاقبت امر هم با اين محبت و آئين مرا از دنيا ببر.

فرمايش پيغمبر كه براى هر گناه و ثوابى جزا و مزدى خواهد بود

ما در مجلس در شرح مطلب سوم در جمله ان يجعلنى معكم فى الدنيا و الاخرة بيان طلب استقامت و پايدارى محبت را نموديم به آنجا رجوع شود. براى مزيد مطلب روايتى از قيس بن عاصم نقل ميكنيم در ارشادالقلوب ديلمى از قيس بن عاصم نقل ميكند كه گفت با جماعتى از بنى تميم بر حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شديم و از آنحضرت خواستار موعظه و نصيحتى شديم و كه چون ما مردمانى بيابانى هستيم از آن نفع ببريم ، حضرت فرمود: اى قيس همانا با هر عزلتى ذلتى است و با هر زندگانى مرگيست و با دنيا و آخرتى است و براى هر چيز حسابى است و بر هر چيزى نگهبانى ميباشد و براى هر نيكويى ثوابى و براى هر گناهى عقابى خواهد بود اى قيس چاره اى نيست از قرينى كه با تو دفن شود او زنده است و تو مرده پس اگر او كريم باشد ترا گرامى خواهد داشت و اگر لئيم باشد ترا بحال خود خواهد گذاشت و بفرياد تو نخواهد رسيد و محشور نخواهى شد مگر با او سئوال كرده نخواهى شد مگر از او ((يعنى از آن اعمال )) پس او قرار مده مگر عمل صالح زيرا اگر صالح باشد با او انس خواهى گرفت و اگر آن فاسد باشد از او وحشت خواهى كرد عرض كردم كه دوست داشتم اين موعظه را بشعر درآوردم تا ما بواسطه آن بر ديگران افتخار كنيم حضرت فرستاد تا حسان بن ثابت شاعر را بياورند كه اين موعظه را بنظم در آورد و گفت :

تخير خليطا من فعالك انما

قرين الفتى فى القبر ما كان يفعل

و لابد بعدالموت من ان تعده

ليوم ينادى المرء فيه فيقبل

فان كنت مفعولا بشى ء فلا تكن

بغير الذى يرضى به الله تشغل

فلن بصحيب الانسان من بعد موته

و من قبله الا الذى كان يعمل

الا انما الانسان ضيف لاهله

يقيم قليلا بينهم ثم يرحل

 

يعنى دوستى را شريك كن و اختيار نما از افعال خود زيرا جز اين نيست كه قرين مرد در قبرش آن عملى است كه بجا ميآورد. بناچار بايد آنرا براى روزى مهيا كنى كه مرد در آنروز مذاكره ميشود و پيش ميرود براى حساب پس اگر مشغول بچيزى شدى نبايد بغير از آنچه كه خدا از آن راضى است مشغول بشوى و هرگز انسان پس از مرگ و پيش از مرگ مصاحبت و رفاقت نميكند مگر با اعمال خود و آگاه باش كه انسان در نزد اهل و عيالش مهمانست و پس از چندى كه ماند بسراى آخرت خواهد رفت .

اعمال خوب و بد انسان در قبر بصورت خوب و بد در ميآيد

مرحوم حاج شيخ عباس قمى در منازل الاخرة از اربعينيات فاضل و عارف كامل قاضى سعيد قمى نقل ميكند كه فرمود از كسيكه ثقة و محل اعتماد است بما رسيده از استاد استاتيد ما شيخ بهاءالمله و الدين العاملى قدس سره كه روزى بزيارت بعضى از ارباب حال رفت كه در مقبره از مقابر اصفهان ماءوى كرده بود آنشخص عارف به شيخ گفت من در اين قبرستان قبل از اينروز امر غريبى مشاهده كردم و آن امرا نيست كه ديدم جماعتى جنازه اى را آوردند در اين قبرستان در فلان موضع دفن كردند و رفتند چون ساعتى گذشت بوى خوشى را شنيدم كه از بوهاى اين دنيا نبود متحير ماندم به راست و چپ خود نظر كردم تا بدانم اين بوى خوش از كجا ميآيند ناگاه ديدم جوان خوش صورتى در لباس ملوك نزد آن قبر ميرود پس چون بآنجا رسيد و نزد آن قبر نشست مفقود شده گويا كه داخل آن قبر شد زمانى نگذشت كه بوى بدى شنيدم كه از هر بوى بدى در دنيا بدتر بود سگى ديدم كه چون بآن قبر رسيد مفقود شد من در حال تعجب بودم ناگاه آن جوان بحالت بدى با بدن مجروح از قبر بيرون آمد از همان راهى كه آمده بود برگشت من عقب او رفتم و از او خواهش كردم كه حقيقت حال را براى من بگويد گفت من عمل صالح اين ميت بودم و ماءمور شده بودم كه با او در قبر باشم كه ناگاه اين سگى كه ديدى آمد و او عمل غيرصالح او بود من خواستم او را از قبر بيرون كنم تا همصحبت با آن ميت باشم ولى آن سگ مرا بدندان گرفت و گوشت مرا كند و چنانكه مى بينى مرا مجروح نمود و نگذاشت كه با او باشم و من ديگر نتوانستم در قبر بمانم بيرون آمدم و او را تنها گذاشتم چون عارف مكاشف اينحكايت را براى شيخ نقل كرد شيخ فرمود: ما به تجسم اعمال بهر عملى كه انجام داده شود قائليم .

مجلس چهل و پنجم : اللهم ان هذا يوم تبركت به بنو امية

بارالها اين روز يعنى عاشورا آن روزيست كه بنى اميه مبارك شمردند

تبرك : بنابر آنچه در لغت ذكر كرده اند بمعنى ميمنت گرفتن چيزيست و مشتق از بركت است كه بمعنى نماء و زيارت و ذخيره سعادت است .

بركت و تبرك گرفتن بنى اميه روز عاشورا را چند قسم بوده است :

اول : ذخيره قوت و جمع آذوقه زيرا اينروز را كه قتل امام حسين عليه السلام واقع شده بود روز فتح و ظفر خود ميدانستند و جمع آذوقه در اينروز تا سال ديگر را مايه سعادت و وسعت رزق ميدانستند چنانچه در امالى و عيون از حضرت رضا عليه السلام روايت ميكنند كه آنحضرت فرمود هر كس در روز عاشورا سعى در حوايج خود را ترك كند خدايتعالى تمام حوايج دنيا و آخرت وى را قضا كند و هر كس روز عاشورا را روز حزن و مصيبت روز عاشورا را روز بركت نام نهد و براى ذخيره بمنزل خود چيزى برد خدايتعالى بآنچه ذخيره و اندوخته كرده بركت ندهد و در روز قيامت با يزيد و عبيداله بن زياد و عمر بن سعد لعنهم اله به اسفل دركات جحيم محشور ميگردد. شيخ طوسى در مصباح كبير از امام باقر عليه السلام روايت ميكند كه در ضمن خبر طويلى در آداب روز عاشورا به علقمه فرمودند كه اگر بتوانى در روز عاشورا براى تحصيل حاجتى از منزل بيرون نيايى چنان كن چه آن روز نحسى است كه حاجت هيچ مؤ منى برآورده نميشود و اگر برآورده شود بركتى نخواهد داشت و البته كسى از شما در آنروز براى منزل خود چيزى ذخيره نكند چه هر كس در آنروز براى خود چيزى ذخيره كند خدا بآن بركت ندهد.

دوم : از وجوه تبرك روز عاشورا براى بنى اميه اقامه مراسم عيد بر اهل و عيال و عشيره خود بوده از توسعه رزق و لباس نو پوشيدن و بوهاى خوش استعمال كردن كه رسم بود در اعياد بجا مياورند.

در كتاب شفاءالصدور نقل ميكند كه در مكه و مدينه متعارف است كه روز عاشورا را عيد عاشورا مينامند بطوريكه اقامه مراسم عيدى كه در اينروز ميكنند در هيچ عيدى نمى نمايند و كسانيكه در مدينه بوده اند ميدانند چه اندازه طرب و خوشحالى دارند و چگونه فرح و خوشحالى در اين مصيبت عظيمه مينمايند.

سوم : از وجوه تبرك روز عاشورا براى امويان استحباب روزه است كه اخبارى هم در فضيلت و منع آن وارد شده و عامه اخبارى در فضيلت روزه اينروز نقل كرده اند و اما بر مذهب اهل بيت اخبارى بر فضيلت و اخبارى بر منع صوم عاشورا وارد شده كه ما بعدا جمع بين آندو دسته اخبار را مينماييم . شيخ قدس سره در تهذيب سند به ابوهمام ميرساند كه از حضرت ابوالحسن الرضا عليه السلام حديث نقل ميكند كه فرمود صام رسول اله صلى الله عليه و آله يوم عاشورا.

و هم سند به مسعدة بن صدقه ميرساند كه از حضرت امام صادق عليه السلام نقل كرده كه آنجناب از حضرت باقر عليه السلام حديث مينمايد كه حضرت على عليه السلام فرمود كه روز نهم و دهم محرم را روزه بگيريد كه آن كفاره گناه يكسال است .

و هم سند به زهرى ميرساند كه از على بن الحسين عليه السلام نقل ميكند كه روز عاشورا از ايامى است كه آدمى در روزه گرفتن و افطار نمودن مختار است .

اين بعضى از اخباريست كه شيخ براى استحباب روزه عاشورا نقل نموده است و بعضى از اخبارى هم كه بر منع روزه عاشورا رسيده نقل ميكنيم : كلينى سند به عبدالملك ميرساند كه گفت از حضرت ابو عبداله عليه السلام از صوم تاسوعا و عاشورا سؤ ال كردم فرمود تاسوعا روزيست كه در آنروز حسين و اصحابش رضى الله عنهم در كربلا محاصره شدند و لشكر اهل شام مجتمع شدند و بر او فرود آمدند ابن مرجانه و عمر بن سعد و لشكريانش فرح كردند و آنحضرت را محاصره نمودند و يقين كردند كه ديگر ناصرى براى آنحضرت نخواهد بود و اهل عراق او را مدد و يارى نخواهد كرد آنگاه از روى اشتياق ميفرمايد بابى المستضعف الغريب يعنى پدرم فداى بيكس مظلوم باد بعد فرمود روز عاشورا روزيست كه حسين عليه السلام كشته شد و اصحاب و انصار او كشته و بر روى زمين افتادند و آنروز روز صوم و روزه نيست و فقط روز حزن و مصيبت اهل آسمان و زمين و جميع اهل ايمانست بر مصائبى كه بر اهل بيت وارد شد ولى براى پسر مرجانه روز فرح و سرور است خداوند غضب خودش را شامل ايشان و ذريه ايشان بكند آنروز، روزيست كه جميع بقاع زمين غير از بقعه شام بر آنحضرت گريه كردند پس هر كس در آنروز روزه بدارد و تبرك كند خداوند او را با آل زياد محشور ميگرداند و سخط خدا بر او نازل ميشود و هر كس در آنروز براى خانه خود آذوقه اى ذخيره كند خدايتعالى بركت را از او و اهل بيتش بردارد و شيطان را در همه آنها با او شريك كند. اينها بعضى از اخبارى بود كه در منع روزه عاشورا و يا گرفتن آن وارد شده است و بين ايندو دسته را چنين بايد جمع كرد كه روزه گرفتن بر دو قسم است يا براى شادمانى و فرحست مانند روزه اعياد مذهبى و يا براى مصيبت و حزن است اما اخبارى كه منع روزه عاشورا ميكنند براى روزه فرحست كه بنى اميه ميگرفتند و اما اخبارى كه براى حزن روز عاشورا وارد شده مانند خود عاشورا است كه دستور داده اند آنروز را مانند روزه داران امساك بكنيد و چيزى نخوريد تا عصر نزديك غروب آفتاب ولى قبل از غروب افطار كنيد روزه حقيقى نباشد قال فى جامع المقاصد صوم يوم عاشورا ليس معتبرا شرعا بل هو امساك بدون نية الصوم لان صومه متروك كما وردت به الرواية فيتحب الامساك فيه الى بعد العصر حزنا و صومه شعار بنى اميه مسرورا بقتل الحسين عليه السلام . پس بنابراين جمع اختلاف اخبار برطرف ميشود.

وجه دوم : آنست كه محقق اردبيلى قدس سره احتمال داده كه اخبار مجوزه نسخ شده باشد و اين احتمال مؤ يد به بعضى از اخباريست كه دلالت دارند بر اين روزه ، روز عاشورا اول واجب بوده و بعدا ترك شده است . چنانچه در صحيح زرارة و كتب صحاح اهل سنت و تواريخ وارد شده كه روزه ، روز عاشورا در سال اول هجرت واجب شد و در سال دوم به آمدن ماه رمضان نسخ شد اگر چه وجوب آن را مختلف نقل كرده اند شيخ صدوق قدس سره سند از زرارة و محمد بن مسلم رضى اله عنهما نقل كرده انهما ساءلا باجعفر الباقر عليه السلام من صوم يوم عاشورا فقال كان صومه قبل شهر رمضان فلما نزل شهر رمضان ترك . وسايل الشيعه كتاب الصوم باب 21 به حضرت رسول (ص ) عرض كردند كه يهود چون گمان كرده اند كه هلاكت فرعون و لشكريانش در اينروز بوده بجهت شادمانى روزه گرفتند پيغمبر (ص ) فرمود شما هم روزه بگيريد پس بجهت شادمانى روزه گرفتند و حضرت فرمود ما احمقيم به احياى سنت موسى .

و در بعضى از طرق مسلم و ترمذى نقل كرده اند كه چون در جاهليت رسم بود كه روز عاشورا را روزه ميگرفتند پيغمبر (ص ) نيز روزه روز عاشورا را سنت قرار دادند بلكه از بعضى اخبار معلوم ميشود كه قبل از اسلام هم اين سنت بوده چنانچه در وسايل كتاب صوم باب بيست نقل ميكند كه حضرت امام باقر عليه السلام فرمودند كه سفينه و كشتى نوح روز عاشورا در جودى از گل نشست و نوح پيغمبر به همراهان خود از جنيان و انسيان امر فرمود كه آنروز را روزه بگيرند.

 

--------------------------------------------------------------------------------

ص 845 كتاب

1 - وسايل الشيعه ، كتاب صوم ، باب 20 الرقم 1 ص 337

2 - وسايل الشيعه باب 20 الرقم 2

3 - وسايل الشيعه باب 20 الرقم 3

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

مجلس چهل و ششم : و ابن اكلة الاكباد اللعين على لسانك و لسان بنبيك صلى الله عليه و آله فى كل موطن و موقف وقف فيه نبيك صلى الله عليه

پروردگار اين روز عاشورا روزيست كه بنى اميه و پسر هند جگرخوار عيد گرفتند كه به زبان تو و زبان رسول تو (ص ) در هر موطن و موقفى كه ايستاده بود همه جا او را لعن ميكرد ملعون پسر ملعونست ((اكلة الاكباد)) هند مادر معاويه است و دختر عتبة بن ربيعه حاضر بود و كفار را در قتال اسلام به سوء فطرت تحريص ميكرد و چنانچه ابن ابى الحديد و ابن عبد ربه گفته اند متهم بزنا بوده است از كتب تواريخ معلوم ميشود كه در مكه از زوانى معروف بشمار ميرفته بلكه در بعضى كتب معتبر ديده شده كه از ذوات الاعلام بوده چنانچه در ((نهج الحق )) از هشام بن سائب كلبى نقل كرده است .

و چون وحشى غلام جبير بن مطعم حمزه سيدالشهداء در جنگ احد كشت ببالين آنحضرت آمده جگرگاه آنجناب را بشكافت و جگرش را بيرون آورده و نزد هند زوجه ابوسفيان آورد و هند آنرا در دهان گذاشت و مقدارى از آنرا بخورد حقتعالى چنان سخت كرد تا اجزاء بدن آنحضرت با اجزاء بدن كافر آميخته نشود لاجرم هند آنرا از دهان بيفكند ازين جهت به هند جگرخوار مشهور شد آنگاه هر زيور و حلى كه داشت بوحشى عطا كرد.

آنگاه هند بمصرع حمزه آمد و گوشهاى آنحضرت و بعضى ديگر از اعضاى آنحضرت را بريده تا با خود به مكه ببرد و زنان قريش ‍ بهند تاءسى كرده بحربگاه آمدند و ساير شهيدان را مثله كردند بينى بريدند و شكم دريدند و اجزاء قطع شده را بريسمان كشيدند و ابوسفيان بر مصرع حمزه آمد و پيكان و نيزه خود را بر دهان حمزه ميزد و ميگفت اى بنى كنانه بنگريد اين مرد كه دعوى بزرگى قريش ‍ را ميكرد به چه روزى افتاد.

معنى لعين و آنانكه مشمول لعن خدا و پيغمبر هستند

اللعين بن اللعين : لعين بمعنى ملعونست و لعنت از خدا بمعنى طرد از مقام قرب و دورى از جوار رحمت است و در خلق چنانچه در ((نهاية )) است بمعنى دعا و سب است ، على لسان و لسان نبيك اما بر زبان خدا كه او را لعن كرده در قرآنست كه ميفرمايد ان الذين يؤ ذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا و الاخرة و اعد لهم عذابا مهينا يعنى آنانكه خدا و رسولش را بعصيان و مخالفت آزار و اذيت ميكنند خدا آنها را در دنيا و آخرت لعن كرده و از رحمت خود دور قرار ميدهد و بر آنان عذابى با ذلت و خوارى مهيا ساخته است . روى اين آيه كسانيكه خدا و رسولش را اذيت كرده اند كه سردسته آنها بنى اميه ميباشند مشمول لعن الهى در دنيا و آخرت ميباشند و كسيكه در بنى اميه از همه بيشتر پيغمبر را اذيت كرده و باعث ناراحتى شده يزيد ملعون و پدرش معاويه بوده است .

و بلسان نبيك : مراد از جميع جميع مواطن و مواقف يعنى در تمام احوال بر حسب انواع باين معنى كه چه در حال ايستادن و چه در حال نشستن چه در سفر و چه در حضر بحسب هر حالى و هر جايى كه فرض توان كرد يزيد را بتصريح يا به كنايه لعن ميفرمود شيخ صدوق در امالى و مرحوم مجلسى در بحار سند روايت را به صفيه بنت المطلب ميرساند كه چون حسين (ع ) متولد شد من او را به پيغمبر دادم حضرت زبان خود را در دهان وى گذاشت و حسين (ع ) زبان آنحضرت را مكيد و گمانم چنان بود كه رسول خدا او را از شير و عسل غذا دهد، ناگاه حسين عليه السلام بر جامه آنحضرت بول كرد پس پيغمبر ميان دو چشم او را بوسيد آنگاه او را بمن داد و ميفرمود اى پسرك من خداى لعنت كند قومى را كه ايشان قاتلان تواند صفيه ميگويد عرض كردم پدر و مادرم فداى تو باد چه كسى او را ميكشد بازمانده گروه ياغيان از بنى اميه لعنهم الله و ظاهر اينست كه لفظ لعنهم الله از حديث است .

در روايت اسماء بنت عميس در خبر ولادت امام مظلوم حسين عليه السلام است و در جمله اى از آن ميفرمايد كه چون حسين عليه السلام را خدمت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله بردم فرمود زودست كه براى تو خبرى باشد خدا لعنت كند قاتلان تو را امالى صدوق عيون اخبارالرضا بحار مجلسى و هم در آن خبر است كه چون روز هشتم شد حضرت رسول صلى الله عليه و آله او را بگرفت و در كنار خود گذاشت و فرمود يا ابا عبدالله عزيز على پس بگريست من عرض كردم پدر و مادرم فداى شما باد امروز اولين روزى است كه چنين كردى چه شده است فرمود براى فرزندم ميگريم كه قوم كافر از بنى اميه ويرا ميكشند خداى شفاعت مرا به آنان نرساند كسى او را ميكشد كه در دين ثلمه اى افكند و بخداى كافر شود ثم قال اللهم انى اسئلك ابراهيم فى ذرية اللهم احبهما و احب من يحبهما و العن من يبغضهما ملاء السماء و الارض از ابن نما در ((مشيرالاحزان )) نقل كرده اند كه ابن عباس ميگويد چون مرض رسول خداى صلى الله عليه و آله شدت يافت حسين را به سينه خود چسبانيد و عرق بر جبين مباركش ميريخت و نزديك جان دادن آنحضرت بود در چنين حالى ميفرمود مالى و ليزيد لا بارك الله فيه اللهم العن يزيد مرا چه كار با يزيد خدا باو بركت ندهد پروردگارا يزيد را از رحمت خود دور كن پس از شدت مرض بيتوان شد چون بخود آمد حسين عليه السلام را بوسيد و اشك از ديدگان فرو ريخت و ميفرمود همانا مرا و قاتل ترا نزد خدايتعالى معاملتى است كنايه از آنكه مجازات اين عمل در محكمه عدل مالك يوم الدين و خداى روز جزا خواهد شد. اول كسيكه قتله حضرت سيدالشهداء را لعن كرد حضرت آدم بود كه جلالت قدر حسين (ع ) را بشناخت و از پس او انبياء مرسلين لعن بر قاتلان آنحضرت نمودند در كامل الزيارة سند بكعب الاحبار ميرساند كه گفت اول كسيكه قاتل حسين را لعن كرد ابراهيم خليل بود و او فرزندان خود را به لعن قاتلان آنحضرت امر فرمود و از پس او موسى بن عمران بدينگونه كار كرد آنگاه داود بنى اسرائيل را بلعن قاتل حسين را لعن كنيد و اگر زمان او را دريافتيد از ملازمت ركاب او دورى نجوئيد همانا شهيد در راه او مثل كسى است كه جهاد كرده و از جنگ فرار نميكند و مانند كسى است كه در ركاب پيغمبران شهيد شده باشد و چنانست كه بقعه او را مى بينم هيچ پيغمبرى نيست مگر آنكه در زيارت او حاضر شود و اعتكاف كند و گويد كه تو بقعه اى كثيرالخير هستى زيرا كه ماه درخشان در تو مدفون است .

در عيون اخبارالرضا بريان بن شيب ميرساند كه قال الرضا عليه السلام يابن شبيب ان سرك ان يكون لك من الثواب مثل ما لمن استشهد مع الحسين فقل ما ذكرته ياليتنى كنت معهم فافوز و فوز عظيما يابن شبيب ان سرك ان تسكن الغرف المبينة فى الجنة مع النبى فالعن قتله الحسين .

در خصال سند بحضرت سيدالساجدين ميرساند كه رسول خدا (ص ) فرمود كه شش نفرند كه خداى تعالى و هر مستجاب الدعوه اى آنها را لعنت كرده اند، زيادكننده در كتاب خدا و مكذب بقدر و تارك سنت من آنانكه بى احترامى به عترت مرا حلال شمارند متسلط بجبروت كه عزيز خدا را ذليل كند و ذليل خدا را عزيز نمايد و آنكه فى مسلمين را تصرف كرده بر خود حلال شمارد.

 

--------------------------------------------------------------------------------

ص 853 كتاب

احزاب

سنت بضم سين و فتح نون مشدد، طريقه ، روش ، سيره ، طبيعت ، سرشت شريعت سنن جمع و در اصطلاح فقه آنچه كه پيغمبر اسلام و صحابه بر آن عمل كرده باسنة الله ، امر و نهى خداوند، اهل سنت فرقه اى از مسلمين كه قشند ايل بخلافت ابوبكر ميباشند بر خلاف شيعه كه على بن ابيطالب را جانشين پيغمبر اسلام ميدانند و نيز سنت نماز نافله را ميگويند كه اهل تسنن دو ركعت پيش از نماز ظهر و دو ركعت بعد از آن ميگذارند.

--------------------------------------------------------------------------------

مجلس چهل و هفتم : اللهم العن اباسفيان

بارالها لعنت كن بر اباسفيان ((مشرك ))

مطالب اين مجلس در دو بخش ذكر ميشود بخش اول در حال ابوسفيان و بخش دوم در معنى لعن و ثواب آن ، اما ابوسفيان : اسم او صخر بن حرب بن امية بن عبدالشمس بن عبد مناف قريش اموى پدر معاويه و يزيد و عتبه مادر او صفية دختر مزن الهلاليه است و بنا بر نقل شفاءالصدور او زانيه بوده ده سال قبل از عام الفيل ابوسفيان بزنا متولد شد و تابود در عداوت رسول خدا (ص ) و جمع كردن لشكر و جنگهاى ضد آنحضرت كوشش كرد و هيچ فتنه اى در قريش برپا نشد مگر آنكه ابوسفيان در آن شركت داشت . او يكى از اشراف قريش در زمان جاهليت بود و عمالى داشت كه با مال خود و اموال قريش بشام و ديگر اراضى عجم بتجارت ميفرستاد و گاهى هم خودش براى تجارت باين نواحى سفر ميكرد. ميگويند در زمان جاهليت افضل قريش در تدبير و راءى سه تن بودند عتبه و ابوجهل و ابوسفيان در زمان جاهليت دوست صديق و نديم عباس عم رسول خدا (ص ) بود و روز فتح مكه مسلمان شد.

زوجه او هند جگرخوار بود كه شرح آنرا در مجلس چهل و ششم داديم او سرمايه دارى بزرگ و زنى توانگر از رباخواران و برادرزاده امية و همسر ابوسفيان امويست و از آغاز زندگى دخترى خوشنام نبود درباره او و مادرش حرفهاى پراكنده و زياد ميزدند او با هاشميان بشدت دشمنى ميكرد ((عتبه و شيبة )) برادرانش را بمبارزه و مخالفت با محمد برانگيخت و همين دو نفر بودند كه نزد ابوطالب رفتند و از سنت شكنى قومى و اعمال ضدارتجاعى پيامبر شكوه كردند و همين ها بودند كه صحيفه تحريم هاشميان را بامضاى چهل نفر از قريش رسانيدند و نقشه كشتن پيامبر را تدارك ديدند و همه جا سايه بسايه دنبال آنحضرت بودند كه او را بقتل رسانند.

در انساب النواصب ميگويد مادر هند حمامه نام داشت او را علم سرخى بود در ((ذى المجاز)) آن علم را در بام خانه ميزد چه در آنوقت زنان ناباب و بد را با آن علم ميشناختند و هر گاه اين علم افكنده بود علامت آن بود كه او با كسى خلوت كرده است و نيز كاتبى داشت كه نام كسانى را كه با او مباشرت ميكردند يادداشت مينمود و چون فرزندى بوجود ميآمد آن فرزند را با آن زناكاران نزد كاهنى ميبردند و آن كاهن آن فرزند را به هر يك ملحق ميكرد پدر آن فرزند بود.

و اما هند ابتدا رسما با ابوعمرو و حفص مخرومى كه از ثروتمندان بنام عرب بود ازدواج كرد ابوعمر مردى انساندوست و باشرف و خوشقلب بود و بهمين جهت مهمانسراى بزرگى در مكه ترتيب داده بود و در آن از زائران و مسافران درمانده پذيرايى ميكرد غافل از اينكه هند ممكن است ازين امكانات براى هوس دل و ارضاى شهوات خود بهره بردارى كند ابوعمر روزى وارد خانه شده جوانى خوش سيما را مى بيند كه از اطاقى خصوصى هند بيرون ميآيد ابوعمر وارد اطاق زنش ميشود همسرش را در وضعى ميابد كه به او بدگمان ميشود او را از خانه خود بيرون ميكند و بخانه پدرش ميفرستد.

شايعات خيانت هند بشوهرش خاندان ربيعة را بر آن ميدارد كه براى خوشنامى و تطهير دختر خويش او را نزد كاهن بزرگ برند و از او درباره بيگناهى هند داورى طلبند كاهن بزرگ حق را به ابوعمرو داده هند را متهم بفحشا ميسازد.

ازدواج ابوسفيان با هند

ابوسفيان كه جوان نوخاسته و جوياى نام و مقام بود گويى هند را با اين مختصات براى همسرى زن شايسته مييابد از اينرو بدون اينكه منتظر طلاق رسمى ابوعمرو شود با هند ازدواج ميكند. اما ماجراى عقد نطفه معاويه و آبستن شدن هند شگفت انگيز است هند در خانه ابوسفيان با آزادى بيشتر دنبال هواى دل خود ميرفت ابوسفيان در مسافرت تجارى بود يكسال و چهار ماه بعد برگشت بمكه آمده ديد هند آبستن است ازو پرسيد علت آبستنى تو چيست هند اقرار بعمل خود كرده ابوسفيان بر شكم او چوب زد تا جنين سقط شود ولى بچه نيفتاد سه ماه بعد معاويه متولد شد نسب شمار نامدار هشام بن محمد السائب الكلبى در كتاب مثالب و صاحب كشاف در ربيع الابرار مينويسد. ((عمارة بن وليد بن مغيره مخرومى )) و ((مسافر بن عمر ابى مغيره )) و ((صباح شوزان )) و ((ابوسفيان )) در يك ظهر نزد هند مادر معاويه رسيدند هند آبستن شد معاويه را زائيد كلبى نسابه شافعى ميگويد در ميان آنان هند را بگردن ابوسفيان بستند.

در حديقة الشيعه و انساب النواصب هند را نيز مانند مادرش از علمداران سرخ ميدانند كه در خانه اش بروى همه جوانان باز بود و به سياهان بيشتر از سفيدپوستان ميل داشت ولى براى عدم افشاى را از خود بيشتر عشاق خود را ميكشت و نوزادهاى سياه را از بين ميبرد.

زمخشرى دانشمندترين علماى عامه در تاءييد نظر عده اى از محققان معتقد است كه چون صباح جوانى و سيم و جسيم بود هند بيشتر با او سر ميكرد از اينرو گويند نه تنها معاويه بلكه عتبة برادرش نيز از او بوجود آمدند. گروهى را نيز عقيده بر آنست كه چون ((مسافر بن عمر)) زيباترين جوانان قريش بود و مرتب در بستر هند وقت را ميگذرانيد پدر معاويه است ((نفايس الاخبار اعلام النساء ج 2)) ساير فرزندان حمامه و خواهران و برادران هند ازين فحشاء بى بهره نبودند چه ثعالبى شيبه برادر هند را نيز متهم به انحراف جنسى ميكند ((لطايف المعارف ص 99.

خاندان اموى بعد از آنكه بقدرت زيادى رسيدند و معاويه امپراطور بزرگ شد ميكوشيد اين رازها پوشيده بماند و از افشاء و يادآورى آنها ناراحت ميشد.

((ابن عبدربه )) مينويسد معاويه در اوج قدرت روزى با ((ابوالهجم العدوى )) درباره سن و سال يكديگر بحث ميكردند ابوالجهم اشاره بشوهر پيشين مادر معاويه ميكند وى از اين خاطره ننگين ناراحت ميشود و او را از خشم خود بر حذر ميدارد ((كتاب التاج الجاخط ص )) ابن قتيبه در ((معارف )) مينويسد كه ابوسفيان در سال سوم هجرت بسن 82 سالگى از دنيا رفت .

در معنى لعن و ثواب آن

اما معنى چنانچه از كتب بدست ميآيد بمعنى طرد و تبعيد است و لعنت از خدا طرد از مقام قرب و دورى از جوار رحمت ميباشد و چنانچه در نهاية است در خلق بمعنى دعا و سب ميباشد.

اما در ثواب لعن سيد جزايرى در كتاب انوار يغمانيه از امام عسكرى عليه السلام نقل ميكند و آنجناب از حضرت صادق عليه السلام روايت ميكند كه مردى خدمت آن بزرگوار عرض كرد يابن رسول الله من بدست خود از يارى كردن شما عاجز هستم و چيزى را مالك نيستم مگر لعن نمودن بر دشمنان شما و بيزارى جستن از آنها بنابراين حال من چگونه است حضرت صادق عليه السلام در جواب فرمود: پدرم خبر داد مرا از پدرش و جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله كه آن بزرگوار فرمودند هر كس از يارى ما اهل بيت ضعيف باشد پس در نمازش بر اعداء و دشمنان خانواده ما لعنت نمايد خداوند صداى او را بجميع ملائكه زمين و آسمان تا عرش الرحمن ميرساند پس هر وقت اينمرد آنها را لعنت نمايد تمام ملائكه او را در لعن كردن بر آنها مساعدت و همراهى مينمايد آنگاه بر او ثنا و درود ميفرستد و ميگويند خدايا صلوات و رحمتت را بر اين مرد بفرست چه او و در خوشنودى اولياء تو آنچه را كه وسعت داشت و مقدورش بود از لعن بر اعداى محمد و آل محمد مبذول داشت آنگاه از مصدر جلال خطاب ميرسد كه اى ملائكه من او را از اخيار قرار دادم و در مجلس بعد خواهد آمد كه پيغمبر صلى الله عليه و آله در هفت موضع ابوسفيان را لعن فرمود.

:: موضوعات مرتبط: تفسير زيارت عاشورا
ن : مسعود اسدي
ت : جمعه یازدهم آذر 1390
مجلس سى و ششم : ان يرزقنى طلب ثارك مع امام منصور من اهل بيت

مجلس سى و ششم : ان يرزقنى طلب ثارك مع امام منصور من اهل بيت محمد صلى الله عليه و آله

و از خدا درخواست ميكنم كه روزى من گرداند تا با امام منصور از اهل بيت محمد صلى الله عليه و آله ((يعنى حضرت ولى عصر)) خون خواه تو باشم .

شرح لغات

رزق به فتح راء روزى دادن است و رزق به كسر راء نفس روزى است .

امام بمعنى پيشوا در امور دين و دنيا است و بعبارت ديگر به برنامه هاى دينى اعم از حكومت و اجراى حدود و احكام الهى تحقق ميبخشد.

امام صادق (ع ) به مفضل فرمودند اى مفضل امامت منصبى است الهى و خلافتى است ربانى كه خداوند هر طور كه مصلحت بداند و در هر مورد كه حكمت ايجاب نمايد آنرا قرار ميدهد و كسى را نميرسد كه بگويد چرا در صلب حسين (ع ) قرار داده شد و در صلب امام حسن (ع ) قرار داده نشد و به تعبير ديگر امام بخورشيدى ميماند كه با اشعه زندگى بخش خود همه موجودات زنده را حيات ميبخشد و بيمنه رزق الورى .

طلب ثارك : يعنى طلب خونخواهى تو را بكنم .

حضرت سيدالشهداء عليه السلام عظمتى دارد كه هيچكس جز خدايتعالى نمى تواند آن را بيان كند و فضل و ثوابش را شرح دهد زيرا عظمت خون و اهميت خونخواهى هر كس به قدر بزرگى صاحب آنست و همانطور كه شخص نميتواند مقام و منزلت حسين (ع ) را كاملا بشناسد همچنين نمى تواند عظمت و اهميت خونخواهى آنجناب را درك كند.

براى اينكه بتوانيم در حد استعداد و ظرفيت خود آن عظمت را دريابيم در اين زيارت از خدا ميخواهيم كه ما را از خونخواهان آنحضرت قرار دهد و اين سعادت بزرگ را بما روزى فرمايد.

مع امام منصور من اهل بيت محمد (ص ) در ركاب امام نصرت يافته از اهل بيت محمد (ص ) اهل در لغت بمعنى خانواده و فاميل و افراد خاندان آمده است و گاهى بمعنى سزاوار و شايسته ذكر شده و همچنين به گروهى اطلاق ميشود كه پيوند جامعى با هم دارند.

قرآن كريم آنان را كه با پيغمبرى عقيده اند و باو ايمان دارند اهل او ذريه او ميداند و كسانى كه فرزند نسبى او باشند در صورت ايمان نياوردن از اهل او بيرون ميداند همچنانكه در داستان نوح كه فرزندش فرد ناشايسته اى بود خدايتعالى فرمود: انه ليس من اهلك . او از اهل تو نيست .

و همچنين قرآن كريم گاهى آنان را كه يك مسير حركت ميكنند و يا يك روش و مرام دارند و يا پيروى از يك كتاب آسمانى مينمايند و يا پيرو يك مكتب غيرآسمانى هستند اهل همان روش بخصوص دانسته مانند اهل كتاب ، اهل تقوى ، اهل نار، اهل دوزخ ، اهل بهشت و غيره و اين معنى اهل است .

اهل بيت پيغمبر چه كسانى هستند؟

اين موضوع در قرآن مجيد كاملا تصريح شده كه در آيه تطهير ميفرمايد: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس و يطهركم تطهيرا . اشاره بر اينكه خدا جز اين منظور ندارد كه پليدى را از شما اهل بيت ببرد حالا بايد ديد اهل بيت چه كسانى هستند؟

از رواياتى كه در شاءن نزول آيه وارد شده تاءييد ميشود كه آيه شريفه در شاءن رسول خدا (ص ) و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام نازل شده و لذا رسول خدا (ص ) فرمود: بار خدايا اينها اهل بيت و عترت من هستند.

و در روايات زيادى آمده كه ائمه هدى از اهل بيت ميباشند.

ابوسعيد خدرى ميگويد: از رسول خدا (ص ) سئوال شد كه امامان بعد از شما چند نفرند؟ فرمود: دوازده نفر از اهل بيتم . بنابراين روايات و روايات ديگرى كه دوازده امام را بنام آنها ذكر كرده است رسول اكرم (ص ) حضرت مهدى را هم كه آخرين امام است از اهل بيت خود خوانده است .

مع امام منصور من اهل بيت محمد (ص ) در ركاب امام نصرت يافته از اهل بيت محمد (ص ) كه امام عصر عجل الله تعالى فرجه باشد. و اختصاص آنحضرت به لقب منصور از جهت آنست كه طلب خون حضرت سيدالشهداء در عهده شمشير عاملگير آنحضرت ميباشد چنانچه در آيه 31 سوره اسرى ميفرمايد: و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف فى القتل انه كان منصورا .

اخبار زيادى داريم كه اين آيه مباركه در مورد قتل حضرت سيدالشهداء ابا عبدالله الحسين (ع ) نازل شده كه ولى خون حضرت امام حسين (ع ) حضرت قائم است و اگر جميع آنها را بكشد اسراف در قتل نشده است و در بعضى از اخبار است كه بعضى از روات سئوال كردند كسانيكه در زمان حضرت بقية الله هستند كه قاتل نبودند براى چه آنها را ميكشند جواب دادند كه چون راضى بفعل آنها هستند. ((والراضى بفعل قوم كالداخل فيهم ))

و در بحار از تفسير عياشى نقل ميكند كه امام باقر (ع ) فرمودند: هو الحسين بن على قتل مظلوما و نحن اوليائه و القائم منا اذا قام طلب بثارالحسين فيقتل و حتى يقال قد اسرف فى القتل .

در اينجا چند اشكال متوجه ميشود:

اولا: راضى بقتل را نبايد قصاص كرد فقط در عقوبت شريك فاعل است .

ثانيا: بايد سهم ديه آنها را رد كرد چه اگر جماعتى يكنفر كشتند ولى مقتول ميتواند تمام آنها را بكشد مشروط بر اينكه آنها را بدهند. مثلا اگر ده نفر يكنفر را بكشند بايد به هر يك از وارث اين ده نفر نه عشر 10/9ديه بدهند.

جواب تمام اين اشكالات به اين است كه حضرت ابا عبدالله الحسين (ع ) مسلما جزو اهل بيت رسول خدا بوده و محبت نسبت بآنحضرت از ضروريات دينست و كسانى كه راضى به قتل او هستند منكر ضرورى دين ميباشند، پس چنين كسى كافر و مرتد و واجب القتل ميباشد. پس زمان رجعت آنها را زنده ميكنند و حضرت از آنها انتقام ميكشد.

ولى خون حضرت امام حسين (ع ) حضرت قائم است

از امام محمد باقر عليه السلام سئوال كردند ((فلم سمى القائم قائما)) به چه جهت لقب حضرت مهدى قائم شد؟ فرمود: چون جدم حسين عليه السلام را شهيد كردند ملائكه آسمانها بخروش آمدند عرض كردند خدايا انتقام اين مظلوم را از ظالمان بكش . خطاب رسيد انظروا الى ضحضاح العرش چون نظر كردند پرده هاى نور از عرش الهى برداشته شد و امامان كه از ذريه حسين عليه السلام بودند ديدند كه يكى از آنها به نماز ايستاده خطاب رسيد كه بذلك انتقم منهم اوست كه انتقام ميكشد از قتله حضرت سيدالشهداء و هر كس از بنى اميه كه راضى بقتل آنحضرت بودند.

شرح صلى الله عليه و آله

اين جمله در دو بخش شرح داده ميشود.

بخش اول : صلى الله عليه يعنى خداوند سلام و درود بر پيغمبر (ص ) ميفرستد.

بخش دوم : در معنى آل پيغمبر كه چه كسانى هستند.

حقتعالى در سوره احزاب آيه 57 ميفرمايد: ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما .

در چند آيه قبل از اين آيه بحثهايى پيرامون حفظ حرمت پيغمبر و عدم ايذاء او آمده در اين آيه مورد بحث نخست سخن از علاقه خاص خداوند فرشتگان نسبت به پيغمبر ميگويد بعد درين زمينه دستور به مؤ منان ميدهد.

حقتعالى در قرآن ، هر پيغمبرى را بنحوى ستوده و مخصوص به كرامتى گردانيده . مثلا حضرت آدم را به سجود ملائكه اكرام فرمود: اسجدو لادم و حضرت موسى را به كلام خود و كلم الله موسى تكليما. داود را بخلافت تعيين فرمود يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض سليمان را به منطق الطير انا علمناه منطق الطير و عيسى را به ابراء مرض و احياء موتى تخصيص فرمود كه : ابرى الاكمه و الابرص و احيى الموتى باذن الله ولى پيغمبر اكرم درباره اش فرمود: ان الله و ملائكته يصلون على النبى ازين تعريف بايد دانست كه فرق اين پيغمبر با ساير پيغمبران چقدر بوده است و گويند مراد از صلوات خدا بر پيغمبر ثنا و مدح بر آنحضرت است و از بسيارى ستايش حقتعالى بود كه مسمى به محمد شد يعنى بسيار ستوده شده و از بسيارى ستايش او بود حقتعالى را كه مسمى به احمد شد، يعنى بسيار ستاينده . كانه حقتعالى ميفرمايد بسيار ترا ستوديم كه محمد گشتى و بسيار تو ما را ستودى كه احمد شدى .

در حكمت اينكه حقتعالى بر حبيبش صلوات ميفرستد بعضى گفته اند كه خداوند ملائكه را بسجود حضرت آدم ماءمور ساخت ولى بسجود پيغمبر ماءمور نشدند اگر چه سجده آدم هم به واسطه نور پيغمبر در صلب آدم بود ولى بر حسب ظاهر پيغمبر مسجود واقع نشد و از اين مطلب تفضيل آدم بر پيغمبر ظاهر ميشد پس حقتعالى فرمود اى ملائكه اگر بشما گفتم بر آدم سجده كنيد من خودم اول بر محمد صلوات فرستادم و شما مؤ منين بدون حاجت داشتن بآنحضرت صلوات بر آن بزرگوار ميفرستد ملائكه و انسانها كه در دنيا و آخرت احتياج بر آنحضرت دارند بطريق اولى بايد بر او صلوات فرستند.

علت صلوات امت بر آن حضرت

امام فخر رازى در اسرارالتنزيل ميگويد كه سبب در امر به صلوات امت بر آنحضرت آنست كه روح انسانى بواسطه ضعف جبلى مستعد بقبول انوار و فيوضات الهى نتواند بود مگر وقتى كه علاقه استفاضه ميان خود و ارواح انبياء را مستحكم نمايد تا انوار فيض از عالم غيب بر ارواح انبياء منعكس شده و بعدا به واسطه ايشان بما رسد چنانچه در موقع تابيدن آفتاب به اطاق انعكاس نور بر سطح اطاق و جدران آن ممكن نيست مگر وقتى كه نور به واسطه آئينه اى كه صفاى جبلى و شفافيت دارد انعكاسش بر سطح اطاق و جدران آن بيفتد پس ارواح انبياء عليهم السلام واسطه فيض الهى بين ما و او ميباشند و مسلما هر پيغمبرى كه مقامش بالاتر است منبع فيض الهى بيشتر خواهد بود تا جايى كه همه انبياء بايد كسب فيض از او بنمايند.

در سماء عالم بحار مجلسى است كه جابر گفت خدمت رسول اكرم (ص ) عرض كردم اول شى ء خلقه الله ما هو قال صلى الله عليه و آله نور نبيك يا جابر ثم خلق منه كل خير .

يعنى از رسول اكرم (ص ) پرسيدم اولين مخلوق خدا چه بود؟ فرمود: اى جابر نور پيغمبرت بود سپس خداوند از آن نور تمام خيرات را آفريد. مراد از خيرات جميع حيطه آفرينش است و اين حديث اگر چه پيغمبر را تنها واسطه فيض ميگيرد اما بواسطه روايات ديگر دانسته ميشود كه تمام چهارده معصوم در اينمقام شريكند و مؤ يد اينمطلب عبارتى از زيارت جامعه است كه ميفرمايد: بكم فتح الله و بكم يختم يعنى فتح ابواب و ختم آنها بوسيله شما چهارده معصوم بوده است و در قسمتى از حديث ديگر كه مفصل است حقتعالى به رسول اكرم (ص ) فرمود: اى حبيبم و اى بزرگ رسولان و اول آفريدگان و آخر پيغمبرانم تو در قيامت صاحب مقام شفاعت خواهى بود پس نور محمد (ص ) به سجده افتاد وقتى برخاست يكصد و بيست و چهار هزار قطره از نور وجودش چكيد كه از هر قطره اى خداى متعالى پيغمبرى را آفريد ((تا آخر روايت ))

پس مقصود از ذكر اين روايت اينست كه تمام پيغمبران از نور وجود پيغمبر اسلام خلق شدند و در مقام گرفتن فيض هم بايد از منبع فيض او كسب فيض كنند و چون انبياء محتاج به گرفتن فيض از آنحضرت ميباشند پس ما بطريق اولى نميتوانيم فيض را از مبداء حقتعالى بگيريم و محتاج بگرفتن فيض از آنحضرت ميباشيم چون سر تا پا ظلمت و تاريكى هستيم . چنانكه اگر آهنى را در كوره آهنگرى بگذارند تا صفات آتش بآن تاءثير كند با آنكه ذات آهن با ذات آتش متفاوت است اما چون صفات آتش بآن سرايت نموده در اين هنگام اگر آهن بگويد من سرخم ، من گرمم ، من ميسوزانم ، من حرارت مى بخشم و تمام آثار و افعال آتش را بخود نسبت دهد صحيح است و دعوى باطلى نكرده است بنابراين ما هم وقتى اتصال خودمان را به محمد و آل او نزديك كرديم كسب فيض الهى را بيش از پيش ميتوانيم بكنيم .

خداوند در قرآن هر يك از پيغمبران را به اسم خطاب كرد.

يا آدم اسكن انت و زوجك فى الجنة .

يا نوح اهبط بسلام منا و بركات .

يا ابراهيم اعرض عن هذا.

يا موسى فاخلع نعليك .

يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض .

يا زكريا انا نبشرك بغلام .

يا يحيى خذالكتاب .

يا عيسى بن مريم اذكر نعمتى عليك .

ولى درباره اين پيغمبر او را باسم نخواند از بهر تعظيم بلكه با لقب خطاب ميكند:

يا ايها النبى ، يا ايها الرسول .

و اگر در آياتى هم اسم مبارك آنحضرت برده شد غرض خطاب نبوده بلكه معرفى بديگران بوده و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل

در امم سابقه پيغمبران را باسم ميخواندند و درباره اين پيغمبر خدا منع فرمود تا او را باسم نخوانند لا تجعلوا دعا الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا اول آنحضرت را يا محمد، يا اباالقاسم خطاب ميكردند بعد از اين آيه يا رسول الله ، يا بنى الله ميگفتند. خداوند بجان هيچ پيغمبرى قسم نخورد مگر اين پيغمبر كه فرمود: لعمرك انهم لفى سكرتهم يعمهون بلكه به شهر و وطن پيغمبر هم قسم خورد لا اقسم بهذا البلد بالاتر از همه موجودات قرار داد و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين آنقدر مقام اين پيغمبر بالا است كه آفريدگار عالم هستى و تمام فرشتگان كه تدبير اين جهان بفرمان حق بر عهده آنها گذارده شده بر او درود ميفرستند اكنون كه چنين است شما نيز با اين پيام جهان هستى هماهنگ شويد اى كسانيكه ايمان آورده ايد بر او درود بفرستيد و سلام گوئيد و در برابر فرمان او تسليم باشيد. ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما .

او يك گوهر گرانقدر عالم آفرينش است و اگر بلطف الهى در دسترس شما قرار گرفته مبادا ارزانش بشماريد و مبادا مقام او را در پيشگاه پروردگار در نزد فرشتگان همه آسمانها فراموش كنيد او يك انسانست و از ميان شما برخاسته ولى نه يك انسان عادى بلكه كسى است كه يك جهان در وجودش خلاصه شده است .

در اينجا به نكاتى بايد توجه كرد:

اولا: صلوات بر حضرت رسالت بايد به ضميمه آل باشد چنانچه در امالى شيخ صدوق به اسناد خود از ابان بن تغلب از حضرت باقر عليه السلام از آباء گرامش از حضرت رسالت نقل فرموده كه من صلى على و لم يصل على آلى لم يجدريح الجنة و ان ريحها اليوجد من مسير خمسماة عام .

ثانيا: صلوات بر آنحضرت در تشهد نماز واجب است و بدون آن نماز باطل است مگر فراموش كند كه اگر محلش نگذشته بايد برگردد و اگر گذشته بعد از نماز قضا كند و سجده سهو هم واجب است و در موقع ذكر اسم مبارك او بايد صلوات فرستاد چنانچه در كافى از آن حضرت روايت كرده كه فرمود:

من ذكرت عنده فلم يصل على فدخل النار فابعده الله .

و در ثواب صلوات اخبار بسيار وارد شده كه در كافى از حضرت صادق (ع ) روايت كرده كه فرمود: من صل على النبى صلوة واحدة صلى الله عليه الف صلوة فى الف صف من الملائكة لم يبق مما خلقه الله الا صلى على البعد لصلوة الله عليه و صلوة ملائكته فمن لم يرغب فى هذا جاهل مغرور قد برء الله منه و رسوله و اهل بيته .

و نيز از آنحضرت روايت فرموده : ما فى الميزان شى ء اثقل من الصلوة على محمد و آل محمد .

در جامع الاخبار روايت ميكند كه رسول خدا (ص ) فرمود كه جبرئيل مرا ملاقات نمود و بشارت داد كه حقتعالى ميفرمايد هر كه بر تو صلوات فرستد من بر او صلوات ميفرستم و هر كه بر تو سلام كند من بر او سلام ميكنم و من براى اين بشارت سجده شكر بجا آوردم كلينى از امام صادق (ع ) روايت ميكند كه رسول خدا (ص ) فرمود هر كه بر من صلوات فرستد حقتعالى و ملائكه بر او صلوات ميفرستند.

و در روايت ديگر است كه رسول خدا فرمود: هر كس بر من يكبار صلوات فرستد حق تعالى بر او ده بار صلوات فرستد و هر كه بر من ده بار صلوات فرستد حقتعالى بر او صد بار صلوات فرستد و هر كه بر من صد بار صلوات فرستد بر او هزار بار صلوات ميفرستد و هر كس را كه خدا بر او هزار بار صلوات فرستد هرگز او را به آتش عذاب نخواهد كرد.

بخش دوم : در معنى آل

ريشه آل از اهل است و مصغر آن اهيل مانند رجل كه مصغر آن رحيل ميباشد پس در اصل اهل بوده ها را قلب به همزه كردند و همزه را باعتبار حركت ما قتل قلب بالف نمودند آل شد بدليل آنكه آل به اهيل تصغير ميشود و در تصغير هر كلمه به اصل خود راجع ميگردد.

كلمه اهل شمول بيشترى از آل دارد زيرا هم بر اشراف صادق است و هم بر غير اشراف معنى آل دودمان است و جز به شرفا و اعلام و زعماى قوم و طايفه اطلاق نميگردد و مقيد زمان و مكان هم نيست مانند آل رسول كه خاندان پيغمبر اسلام (ص ) و آل على كه خاندان و عترت اميرالمؤ منين (ع ) ميباشد. ((نقل از دائرة المعارف تشيع ))

پس فرقى كه ميان آل و اهل در استعمال شده است آنست كه آل در صاحبان شرافت خواه شرافت دنيوى باشد يا اخروى استعمال ميشود مثل آل نبى (ص ) و آل فرعون ((لعنه اله )) و اهل بمطلق كسان اطلاق ميشود مثل اهل سوق كه در آنها شرافت منظور نيست و اهل بيت نبوت كه در آنها شرافت منظور هست پس در استعمال آل اخص باشد و اهل اعم .

صاحب بن عباد در كتاب معروف به المحيط فى علم اللغة آورده است كه : آل الرجل قرابته و اهل بيته و تصغير اهيل و اهل در لغت بمعنى كسان است و اهل بيت كسان خانه را گويند پس آل نبى و اهل بيت نبى يعنى كسان نبى و جمعيتى كه رجوع و نسبتى باو داشته باشند.

معنى اولاد

افضل المحققين شيخ زين الدين رحمة الله عليه در كتاب مسالك فرموده كه جماعتى از اصحاب مثل شيخ ‌المحدثين شيخ مفيد و قاضى بن براج و ابن ادريس را اعتقاد آنست كه لفظ اولاد شامل اولاد اولاد و همچنين تا انقراض عالم ميشود. لقوله تعالى يا بنى آدم - يا بنى اسرائيل كه شامل جميع بنى آدم و بنى اسرائيل ميشود و از جهت اجماع بر تحريم حليله ولد ولد لقوله تعالى و حلائل ابنائكم الذين من اصلابكم و از جهت دخول اولاد اولاد در قول خداى تبارك و تعالى يوصيكم الله فى اولادكم .

بعد آنكه معنى آل و اولاد معلوم شد بايد دانست صلواتى كه در آن آل ذكر نشود خلاف شرع است در تفسير امام حسن عسكرى (ع ) وارد شده كه حضرت رسول (ص ) فرمودند كه در شب معراج قصرهايى را در بهشت بمن نشان دادند كه ديوارهاى آن از طلا و نقره ساخته شده بود و بجاى گل مشك و عنبر بكار برده بودند ولى بعضى از آن قصرها كنگره هاى رفيعى داشت و بعضى نداشت از جبرئيل سبب آنرا سئوال كردم گفت آن قصرهايى كه كنگره ندارد از آن كسانى است كه بعد از نماز بر تو و آل تو صلوات نمى فرستند تا نمايان باشد كه آنها قصر جماعتى است كه صلوات نفرستاده اند.

مجلس سى و هفتم : اللهم اجعلنى عندك وجيها بالحسين عليه السلام فى الدنيا و الاخرة .

پروردگارا مرا بواسطه محبت و شفاعت حسين عليه السلام نزد خودت در دو عالم وجيه و آبرومند گردان

وجهى ، بفتح واو و كسر جيم ، مرد نيكوروى صاحب قدر و جاه و بزرگ قوم .

وجيهه ، بفتح واو كسر جيم مؤ نث وجيه زن خود و داراى قدر و جاه و مقام فرهنگ عميد الوجيه ، مهمتر قوم ، خوشگل ، زيبا، فرهنگ لاروس .

پس معنى عبارت چنين ميشود: خدايا مرا بواسطه محبت و دوست داشتن حسين در دو عالم صاحب قدر و جاه و مقام قرار بده .

در اينجا ميگوئيم خدايا فطرس در شب ولادت حسين (ع ) خود را به قنداقه حسين ماليد خدا از تقصيرات او درگذشت و بمقام اولش ‍ رسيد و ميگفت كيست مثل من و حال آنكه من آزاد كرده حسينم خدايا ما هم يكعمر حسين حسين گفتيم و خود را به قبر و ضريح او ماليديم نميدانيم با ما چه معامله اى خواهى كرد.

در دعايى كه روز سوم شعبان ميخوانيم ميگوئيم : و عاد فطرس بمهده فنحن عائذون بقبره من بعده خدايا فطرس را بواسطه پناه بردنش به گاهواره حسين بمقام اولش برگردانيدى ما هم بعد از فطرس بقبر حسين پناهنده ميشويم و ميگوئيم : اللهم اجعلنى عندك وجيها بالحسين عليه السلام فى الدنيا و الاخرة .

خدايا چه قدر و منزلت و چه مقام و آبرومندى بالاتر از اين كه پيغمبر (ص ) فرمود: اللهم انى احبهما و احب من يحبهما.

يعنى پروردگار من دوست ميدارم حسن و حسين را و دوست ميدارم آنكسى را كه دوست ميدارد آنها را و همچنين فرمود: احب الله من يحب حسينا. خداوند دوست ميدارد هر كسى را كه حسين را دوست بدارد.

در روايت است كه روزى پيغمبر (ص ) از راهى ميگذشت ديد طفلى با حسين نشسته اظهار محبت و ملاطفت باو ميكند پيغمبر (ص ) آن طفل را گرفته اظهار مهربانى باو نمودند از آن حضرت علت را سئوال كردند فرمودند: انى احبه لانه يحب ولدى الحسين لانى راءيت انه يرفع التراب من تحت اقدامه و يضعه على وجهه و اخبرنى جبرئيل انه يكون من انصار فى دفعة كربلا .

يعنى : من او را دوست ميدارم بجهت آنكه او پسرم حسين را دوست ميدارد زيرا كه ديدم خاك از زير قدمهاى حسين بر ميداشت و بر چشمان خود ميماليد و جبرئيل بمن خبر داد كه اين طفل در واقعه كربلا از ياران حسين خواهد بود.

پس ما اميدواريم زيرا كه حسين عليه السلام را دست داريم ، پيغمبر خدا هم دوست دار ما ميگردد و باين سبب هم خدا دوست دار ما ميگردد ((وسايل المحبين شيخ جعفر ص 97))

محاسبه شيخ جعفر شوشترى با نفس خود

او در كتاب وسايل المحبين خود حساب دقيقى با نفس خود دارد كه سرانجام بواسطه محبت حسين در دنيا و آخرت نزد حقتعالى محترم و آبرومند ميگردد.

ميگويد چنين ياد دارم كه وقتى سنين عمرم به شصت سال رسيد فكر كردم و به نفس خود خطاب نمودم كه اى نفس شصت سال از عمر تو گذشت و سرمايه جوانى كه اغراشياء است بباد فنا دادى چه تحصيل زاد و توشه اى براى سفر آخرت خود ننمودى وقتى دوران جوانى چنين بگذرد در دوران پيرى و عليلى و ناتوانى چه خواهى كرد و چه متاعى از دنيا براى اين سفر پرخطر خود برداشتى .

اميرالمؤ منين عليه السلام همه شب در دوران خلافتش در كوفه با صداى بلند كه همه مى شنيدند ميفرمود: تجهز و ارحمكم الله فقد نودى بالرحيل .

اى مردم بار سفر آخرت خود را ببنديد كه بانگ رحيل قافله بلند شد چه در اين سفر عقبه هاى سختى در پيش است كه خواه ناخواه بايد از آن بگذرند.

اى نفس آيا بگوشت نرسيده كه حقتعالى در قرآن ميفرمايد: ان ربك لبا المرصاد.

بدان اى نفس كه به همين زودى تو را بر مركب چوبين سوار كنند و بطرف خانه وحشتناك قبر ببرند آيا براى آن منزل پرخوف و خطر چه ص 737اى نفس اگر بگويى كه داراى ايمانى هستم كه شرط قبولى ، ص 737،ميگويم كه آيا ايمان لفظى را ميگويى كه خيلى از منافقين و مردم بد عمل هم اين ايمان را دارند چه اكثر مردم ميگويند ما مسلمان و باايمان هستيم و اگر كسى بآنها بگويد كه شما مؤ من نيستيد بدشان ميآيد.

و اگر ايمان واقعى را ميگويى امامان ما براى اينكه گول و فريب شيطان را نخوريم تمام علائم ايمان را براى ما تعيين فرمودند كه كوچكتر و پست تر از همه آنها اينست كه هر چه براى خودت ميخواهى براى برادر دينى هم بخواهى و هر چه براى خودت نميخواهى براى او نخواهى آيا اين صفت در تو موجود است مسلما جواب منفى خواهى داد.

قرآن ميفرمايد: اءلم ياءن للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله .

گويند فضل كه يكى از قطاع الطريقها بود به واسطه شنيدن اين آيه شخص خوبى شد كه شرح آن مفصل است

قرآن ميفرمايد: انما المؤ منون الذين اذ اذكر الله وجلت قلوبهم و اذ اتليت عليهم آياته زادتهم ايمانا على ربهم يتوكلون الذين يقميون الصلوة و مما رزقناهم ينفقون اولئك هم المؤ منون حقا لهم درجات عند ربهم و مغفرة و رزق كريم .

اى نفس در موقع خواندن آيات الهى چقدر از خوف الهى ترسان ميشوى و چقدر بر ايمان تو افزوده ميشود تو كه مثل آن مرده شويى هستى كه اگر روزى صد مرده بشويد ابدا بفكر مرگ و عالم آخرت نيست بلكه بفكر پول گرفتن از صاحب مرده است چگونه آيات الهى بر تو اثر خواهد كرد مسلما اگر اين آيات بتو اثر ميكرد وضع روحيه تو بهتر از اينها ميشد.

اى نفس اگر بگويى كه يكى از چيزهايى كه باعث نجات قبر و قيامت من ميشود اخلاق و صفات حسنه است مانند سخاوت و عدالت و امثال آن ميگويم آنها هم در تو نيست زيرا كه اى نفس وقتى بخواهى در راه خدا بدهى ده تومان را چند قسمت ميكنى كه به هر فقيرى پول كمى بدهى و لباسى كه ميخواهى به فقيرى بپوشانى بعد از آنكه كاملا استفاده كردى و ديگر پوشيدن او را خوش ندارى آنوقت بفقير و محتاج ميدهى و غذايى كه مانده شد و ديگر مورد استفاده تو نيست به گرسنه اى ميدهى اين را سخاوت نميگويند مگر نشنيده اى كه خدا در قرآن ميفرمايد: لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون .

با وجود آنكه قرآن ميخوانى و آيات آنرا روز و شب مى شنوى كه ميفرمايد: مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سابل و فى كل سنبلة مائة حبة .

مثل يك درهمى كه تو در راه خدا انفاق كنى مانند دانه گندمى است كه در زمين بكارى هفت خوشه بدهد كه هر خوشه آن يكصد دانه داشته باشد معذلك آخر آيه ميفرمايد: والله يضاعف لمن يشاء باز هم خدا بيش از اينها بتو ميدهد پس تو از صفت سخاوت چه بهره اى دارى سخاوت را حاتم طايى داشت كه در قصرى مينشست كه چهل در داشت اگر فقيرى از تمام درها ميآمد و چيزى ميخواست باو ميداد و باو نميگفت كه من ساعتى پيش به تو اكرام كردم و بعد از آنكه از چهل در ميآمد و ميگرفت حاتم باو ميگفت خجالت نكش اگر ميخواهى مجددا اين چهل در را تجديد كن او شخص مشركى بود و اين سخاوت را داشت تو كه مسلمان و شيعه اثنى عشرى هستى چه مقدار از آن سخاوت در تو هست .

اى نفس اگر بخواهى بگويى داراى اعمال صالحه هستم از قبيل نماز و روزه و حج و ساير اعمال ديگر جواب ترا خواهم داد كه نماز و روزه و حج آنقدر شرايط سنگينى دارد كه معلوم نيست يك نماز و حج ما قبول شود و در صورت قبولى آنقدر ديونى به مردم داريم چه مالى و چه اخلاقى مانند غيبت و تهمت كه اعمال صالحه ما بين آنها تقسيم ميشود و چيزى براى ما نميماند بلكه گاهى كه اعمال خوب ما تمام شد اعمال زشت آنها را بما ميدهند و ما بايد جزاى زشت آنها را ببريم .

آيا چقدر اعمال صالحه داريم كه در آن ريا و عجب نباشد بنابراين اى نفس نمى توانى بخودت وعده دهى و اميدوار باشى كه يك عمل تو مورد قبول الهى واقع شده باشد.

پس از آنكه نفسم ماءيوس شد و نتوانست جوابم را بگويد ناگاه بخود آمده گفت يكى از وسايل قرب الهى كه اميدوارى برحمت او است در من هست و من اميدوارم كه او دست گيرى از من كند و ديگر دوستى نبى اكرم و شيعه بودن ائمه اطهار ميباشد كه اين هم خيلى اميدوار هستم كه آنها شفاعتى از من بكنند چه آنها سبيل اعظم و صراط اقوم و كهف حصين اند و جواب آنها كشتى نجاتند كه فردا از شيعيان خودشان دست گيرى كنند.

من جواب او را دادم كه امت پيغمبر و شيعه بودن فرع پيروى از احكام اين پيغمبر و متابعت از ائمه معصومين ميباشد پس تو در چه چيزى از امور زندگى پيروى از اين پيغمبر را كردى و كداميك از سنت اين نبى گرامى و امامان را بجا آوردى تو كه در تمام امور زندگى پيرو بيگانگان ميباشى و تمام كردار و رفتارت را ميخواهى مثل بيگانگان قرار دهى سنت پيغمبر در امور زندگى تو چه نقشى دارد گذشته از همه اينها اخبارى كه در علامات شيعه به ما رسيده كداميك از آنها در تو موجود است .

بعد از آنكه دستم از همه جا كوتاه شد و نفسم را از هر درى مايوس گردانيدم خطاب باو كردم و گفتم اى نفس يك راه نجات براى تو ميباشد كه اگر توانستى ازين راه وارد شوى همه چيز براى تو خواهد بود و الا راهى براى تو باقى نيست و آن باب حسينى است زيرا كه جدش پيغمبر فرمود: حسين مصباح الهدى سفينة النجاة بلكه فرمود او بابى است از ابواب بهشت يعنى هر كه دوست حسينم باشد بايد ازين در وارد بهشت شود ناگفته نماند كه همه امامان ما كشتى نجاتند كه فرمود: مثل اهل بيتى كمثل سفينة نوح من ركب فيها نجى و من تخلف عنها غرق .

اى نفس آن نجات دهنده حسين است كه پيغمبر (ص ) درباره اش فرمود: حسين مصباح الهدى و سفينة النجاة پس در سفر دريا ما محتاج به كشتى هستيم كه لاعلاج بايد سوار شويم و آن كشتى اهل بيت پيغمبر ميباشد كه فرمود: اهل بيت من كشتى نوح هستند و عجب تشبيه خوبى پيغمبر فرموده چون كشتى نوح وقتى در آب افتاد كه دنياى مسكونى آنروز در آب بود فقط كشتى نوح با آنها كه در كشتى بودند نجات يافتند امروز هم در دنياى گمراهى و بدبختى فقط كشتى نجات از اين مهالك اهل بيت پيغمبرند كه فرمود: من ركب فيها بخى و تخلف عنها غرق بعد از اين گفتگوها نفسم خطاب بمن كرده گفت اين مطالبى كه شما گفتيد بسى مرا اميدوار كرد و بر خود لازم دانستم كه خود را به كشتى نجات حسينى برسانم تا او مرا نجات دهد ازين غرقاب مهالك و گمراهى اگر چه همان قسم گفته شد هيچيك از علائم ايمان در من نيست ولى اگر از باب حسينى وارد شوم مسلما مؤ من خواهم بود زيرا آن بزرگوار فرمود: انا قتيل العبرة ما ذكرت عند مؤ من الا بكى و اغتم لمصابى .

يعنى من كشته شده اشك چشمم نزد هيچ مؤ منى يادآور نمى شوم مگر آنكه مصائب من گريه ميكند و مغموم ميشود و اين گريه مصائب حضرت سيدالشهداء از صفات جميع انبياء بوده است .

اول : چون اينرا در خود ديدم قدرى بخود اميدوار شدم و گفتم يك علامت از علائم ايمان در من پيدا شد، آنهم علامتى كه در پيغمبران بوده است .

دوم : علامت خوبى كه در خود ديدم اين بود كه در ايام عاشورا حالت حزن و اندوه گريه اى براى من پيدا ميشد كه در ساير ايام سال اين حالت در من پيدا نميشد و ديدم كه ائمه ما فرموده اند: شيعتنا خلقوا من فاضل طنينا و عخبوا بنور ولايتنا يفرحون بفرحنا و يحزنون بحزننا .

پس يك صفت از صفات شيعيان در من پيدا شد و ممكنست از اينراه بگويم من شيعه هستم .

سوم : وقتى كه از باب حسينى وارد شدم در خودم كمال ايمان را ملاحظه كردم زيرا در باب زيارت آنحضرت وارد شده كه : من زاره كمن زار الله فى عرشه . البته كه خدا جا و مكانى ندارد پس اين عبارت كمال تقرب بخدا را ميرساند و اين مقام براى كسى كه ايمان نداشته باشد و يا ايمانش مستودع باشد ممكن نخواهد بود و يا در اخبار زيارت آنحضرت وارد شده وقتى كه زائر مراجعت ميكند ملكى از جانب پروردگار باو ميگويد كه خدايت سلام ميرساند و ميفرمايد عملت را از سر بگير كه گذشته هايت را بخشيدم پس وقتى انسان را خدا سلام ميرساند ديگر ممكن نيست كه او بى ايمان باشد.

چهارم : اگر چه در اعمال خود نظر كردم ديدم عملى ندارم كه باعث نجات من شود و من را ببهشت رساند اما در اخبار باب حسينى كه نظر كردم ديدم كه فرموده اند: من بكى او ابكى او تباكى و حبت له الجنة و در خود ديدم كه اين حالات در من هست پس خداوند مرا بواسطه حضرت حسين به بهشت خواهد برد پس اگر عملى ندارم كه تحويل خدا بدهم كه موجب بهشت شود از راه گريه بر حسين عليه السلام به بهشت ميروم .

پنجم : در باب زيارت حسين عليه السلام ديدم وارد شده كه زائر حسين از شافعان روز محشر درباره ده نفر يا صد نفر پس من گيرم از آن اشخاصى نباشم كه صد نفر را شفاعت كنم لااقل ممكنست كه نجاتى براى من باشد.

و از جمله فضايل زيارت آنحضرت اينست كه زائر آنحضرت از جمله كسانى كه در بالاى عرش الهى با خدا تكلم كند من كه داراى اين مقام نيستم ولى لااقل ممكنست طرف خطاب ملكى واقع شوم و يا به زائر حسينى گفته ميشود تو ساقى كوثر باش و ديگران را آب بده پس من به همين قدر قانع هستم كه از تشنگان محشر نيستم و از اين آيه هم نيستم كه در جهنم ميگويند: ان افيضوا علينا من الماء اى بهشتى ها به ما آب دهيد اگر چنانچه نمازهاى من قبول درگاه الهى نشود در روايات فضيلت زائر حسين وارد شده كه خداوند هفتاد هزار ملك موكل قبر آنحضرت كرده كه دائما نماز ميخوانند و ثواب آن را براى زائرين قبر حسين مينويسند نمازى را كه ملك بخواند با نمازهاى ما خيلى فرق دارد پس ممكن است ثواب اينگونه نمازهاى درست دست مرا بگيرد.

اگر چنانچه زكوة من قبول نشود يا به واسطه ديگرى قبول نشود زائر حسينى زكوة دهنده را دارد چه در خبر است كه زائر حسين در هر زيارتش ثواب هزار زكوة مقبوله را دارد.

و اما اگر حج من قبول نشود زائر حسين را ثواب حج و عمره هاى متعدد باو ميدهند در بعضى روايات حسين (ع ) مطابق يك عمره است و در بعضى از روايات مطابق يك حج و در بعضى روايات 22 حج و 80 حج و يكصد حج و در بعضى از روايات مطابق صدهزار حج .

و در بعضى اخبار زيارت حسين (ع ) هر قدمش ثواب يك حج را دارد و در روايت ديگر هر قدمى كه بر زمين ميگذارد و بر ميدارد ثواب صد حج و عمره مقبوله در نامه عملش مينويسند و در بعضى از اخبار ثواب دو حج و در بعضى ثواب سى حج و در بعضى ثواب صد حج و در تمام اينها ثواب حجى كه با پيغمبر بجا آورده باشد. بعد باز بالا ميرود زائر حسين (ع ) ثواب حجى را دارد كه خود پيغمبر بجا آورده باشد، بلكه در خبريست كه پيغمبر فرمود هر كه حسينم را زيارت كند ثواب نود حج و نود عمره ايكه من بجا آورده باشم باو خواهند داد اين اختلافات روايات براى اختلاف معرفت زائرين خواهد بود.

پس اگر تو هم قبول نشد ممكنست از راه زيارت حسين (ع ) ثواب اينهمه حج در نامه اعمال تو نوشته و ثبت شود.

اما صدقه : در روايت است كه زيارت امام حسين (ع ) برابر ثواب هزار صدقه مقبوله است .

اما روزه : ثواب زيارت حسين (ع ) مقابل اجر هزار صائم و روزه دار را دارد.

اما اعانت در راه خدا در خبر است هر كه زيارت آنحضرت را كند مثل كسى است كه هزار اسب در راه خدا داده باشد كه همه بازين و لجام بوده باشد.

اما جهاد در راه خدا، در خبر است كه زيارت حسين (ع ) ثواب هزار شهيد از شهداء بدر را دارد بلكه در خبر ديگريست كه زيارت آنحضرت ثواب هزار بنده آزاد كردن را دارد بلكه در بعضى از روايات هر قدمى ثواب يك بنده آزاد كردن از اولاد اسماعيل را خواهد داشت بلكه وارد شده كه از هر قطره زائر خدا هفتاد هزار ملك خلق ميكند كه تسبيح و تقديس خدا را كنند و ثوابش را در نامه عمل زائر بنويسند.

حسين نجات دهنده از آتش است

مرحوم حاج ملا محمدباقر بيرجندى در كتاب كبريت احمر نقل ميكند كه يكى از معاصرين ما كه مدتى عمر خود را صرف حكومت دولتى نموده بعد از آنكه از آن شغل كناره گيرى نمود و توبه كرد براى من نقل نمود كه در خواب ديدم به واسطه شغلم در عذابهاى سختى گرفتارم و درهاى آتش به روى من باز است بمن گفتند كه براى خود شفيعى بجوى گفتم در اينجا از كجا شفيع بجويم گفتند بگو: يا حسين ، يا حسين ، چون اين اسم را مكرر گفتم شخصى نورانى پيدا شد دست مرا گرفت و از آتش بيرون آورد و از آن وقت نذر كرده ام كه مجلس روضه اى داشته باشم و حالا در هفته يكروز در منزل روضه خوانى دارم .

- هر كه حسين را زيارت كند آنحضرت هم بعد از وفات او را زيارت ميكند.

مرحوم علامه مجلسى در مزار بحار نقل ميكند كه مردى از مشايخ عرب كه اسم او على بن محمد بود در هر ماه يكمرتبه بزيارت حسين (ع ) ميرفت ولى در زمان پيرى مدتى اين زيارت را ترك كرد تا يكمرتبه به هر قسمى بود بزيارت آنحضرت مشرف شد، شبى حضرت سيدالشهداء را در خواب ديدم آن حضرت فرمود اى على بن محمد تو كه با ما خوب بودى چرا بما جفا كردى گفتم يا سيدى پير شدم و دستم از مال دنيا تهى گشته نمى توانم مركبى اجاره كنم آقا يك روايتى از شما بما رسيده ميل دارم از خود شما بشنوم و آن اينست كه شما فرموده ايد هر كه مرا در حياتش زيارت كند من هم بعد از وفاتش او را زيارت ميكنم صحيح است يا خير فرمود صحيح است گفتم اگر او در آتش باشد فرمود اگر در آتش هم باشد او را نجات ميدهم .

اى خواننده عزيز مناسب ديدم كه يكى از معجزات امام حسين عليه السلام را راجع باين موضوع ذكر كنم هر چند مطلب بطول ميانجامد ولى نظر باينكه چشم دوستان حسينى را روشن ميكند خوب و ارزنده است . مرحوم حاج شيخ على اكبر نهاوندى در كتاب راحة الروح از كتاب دارالسلام آقا شيخ محمود عراقى نقل ميكند كه شخص بزرگ وثقه و جليل القدرى بنام حاج سيد عبدالرحيم ((كرهرودى عراقى )) در اواسط سال 1350 به اراده حج بيت الله از قريه ((كرهرود)) بيرون رفت و در مراجعت از مكه معظمه با كشتى از راه بوشهر آمد و وقوف وى و همراهانش در كشتى طول كشيد بطوريكه كسان ايشان از آمدنشان ماءيوس شدند بلكه خبر وفات ايشان رسيد تا اينكه پس از زمانى طولانى كشتى ايشان بساحل دريا رسيد. ((آقاى شيخ محمود عراقى صاحب كتاب دارالسلام )) ميگويد من در آن زمان طفلى بودم كه بحد بلوغ نرسيده بودم ولى بعد از آنكه به حد رشد رسيدم و مراتبى از علم و تحصيل نمودم اتفاقا شبى با سيد مذكور در مجلسى بوديم و پس از تفرقه اكثر اهل مجلس با آن سيد صحبت ميكرديم تا اينكه يكى از غرائب و وقايعى كه خود او مشاهده كرده بود براى ما ذكر نمود گفت در بازگشت از سفر مكه كشتى ما در اثر اختلاف هوا خراب شده از راه رفتن باز ماند تا اينكه ذخيره غذايى ما به آخر رسيد و خوف گرسنگى و تلف شدن ما را اذيت ميكرد تا اينكه به فضل خداوند و خوبى وضع هوا كشتى ما بساحل شهر مخا رسيد كه شهرى واقع در يكى از جزاير درياست .

چون اهل كشتى باين شهر رسيدند براى رفع خستگى و ذخيره غذا از كشتى بيرون آمده به شهر مخا رفتند و توقف كشتى در آنمكان تا سه روز طول كشيد و اهل كشتى در اين باب به نزد ملاح شكايت كردند كه ما مدتى است در دريا مانده ايم و ساير حجاج بخانه هاى خود رفته اند و خبر مرگ ما را برده اند با اينحال اين توقف براى ما خوب نيست ، ملاح كشتى دعوت ما را اجابت كرد شخصى را روانه شهر كرد بعد از اطلاع از شهر مخا دسته دسته بساحل دريا براى سوار شدن به كشتى آمدند باين ترتيب كه اول خود را بكشتى كوچك سوار ميكردند تا به كشتى بزرگ برسد و بآن كشتى سوار شوند تا آنكه از حجاج چند نفرى باقى ماندند كه از جمله ايشان سيدى از اهل يكى از بلاد خراسان بود كه حاج سيدحسين نام داشت و مردى عالم و عابد و بزرگوار بود و با جمعى از ارحام و بزرگان خودش بود و بقدرى آن سيد خوش اخلاق و مهربان بود كه همه اهل كشتى فريفته اخلاق او شده بودند بعد از آنكه كشتى كوچك را سوار شدند دست ايشان از ساحل و كنار دريا دور شد، باد و طوفانى شديد درگرفت و كشتى كوچك را آورده چنان بر كشتى بزرگ زد كه آن كشتى كوچك شكسته و افراديكه در آن نشسته بودند و در دريا افتادند و غرق شدند در اين حال ضجه و ناله كسان ايشان در كشتى بزرگ بلند شد و همه كشتى براى حاج سيدحسين كه با آن كشتى كوچك بود ميگريستند و ناله ميكردند در اين هنگام ملاح كشتى به شاگردانى كه براى نجات دادن غريق خيلى استاد و ماهر بودند دستور داد كه براى نجات آن غريقها خود را در آب بيندازند و به هر وسيله كه شده آن غريقها را نجات دهند ولى افسوس كه بواسطه بدى هوا و كولاك دريا نشد كه آنها را نجات دهند مگر يك نفر از ايشان كه آن هم مرده بود ملاح و كشتى چون از نجات غريقها ماءيوس شدند كشتى را حركت دادند، اتفاقا هوا هم موافقت كرده كشتى با كمال ملايمت روانه گرديد لكن كسان سيد مذكور و همراهانش از غصه و اندوه مفارقت او گريان و نالان بودند تا آنكه صبح صادق از افق دريا طالع گرديد فريضه صبح را ادا كرديم و هوا كه روشن گرديد ملاح بر عرشه كشتى بالا آمد و شادان و خندان اهل كشتى را بشارت داد كه اگر چه شب گذشته چند نفر از ما در دريا غرق شدند لكن در عوض اين مصيب خداوند بر ما منت گذاشت و هوا موافقت نمود مسافت پيچيده روز را در مدت يك شب طى كرديم و اينك ساحل دريا و زمان خروج از كشتى نزديك شده است اهل كشتى از اين بشارت بسى خوشحال شدند و قدرى خواب كردند تا آفتاب بالا آمده ناگاه جلوى كشتى ما چند نفرى در كنار دريا نمايان شدند كه پارچه اى بالاى نيزه زده بما اشاره ميكردند و ملاح كشتى را بطرف آنها حركت داد و نزديكى آنها لنگر انداخت چون ملاحظه كرديم ديديم سيد جليل القدر حاج سيدحسين مذكور كه در شب گذشته در ساحل شهر مخا كه تا اينجا هيجده منزل مسافت داشت غرق شده بود از ميان آن جمعيت برخاست اهل كشتى از ديدار او بسى خوشحال شدند و گريه شوق چشمان آنها را فرا گرفت شرح حال را از آنها پرسيديم با زبان عربى به ملاح گفتند كه ديشب اوايل شب كنار دريا نشسته بوديم و آتشى بر افروخته ماهى كباب مينموديم كه ناگاه آوازى شنيديم كه ميگفت هذا وديعة للحسين يعنى اين امانت حسين است اين مرد را در حلقه ما گذاشت و ديگر كسى را نديديم چون مشاهده حال او و لباسش را كرديم دانستيم كه او شخص غريق است پس از آنكه قدرى او را معالجه كرديم و بحال آورديم از حالش پرسيديم چون عربى زبان نبود فهمانيد كه اهل اين كشتى بوده و در شب گذشته در ساحل شهر مخا غرق شده باو گفتيم غم مخور ما آن كشتى را ميشناسيم و محل عبور او از همين جا ميباشد چون بيايد ما ترا به آنها ميرسانيم تا آنكه روز بعد بر آمد و اين كشتى نمايان گرديد و اگر چه اين مسافت در ظرف يك شب بعيد است لكن از مشاهده علامت دانستيم كه همان كشتى است كه او مسافر آن بوده است .

پس اهل كشتى سيد را نزد خود بردند و كسانش دور او جمع شدند و پس از خوشحالى زياد حركت كرد پس از آنكه اهل كشتى گريه شوق زيادى كردند از سيد پرسيدند كه پس از غرق شدن چه باعث نجات شما شد.

گفت كه چون آن كشتى كوچك در اثر طوفان و صدمه و سوراخ شدن در آب غرق شد من چون شناگرى ميدانستم ماءيوس نشدم شروع به شنا كردم كه خود را از آب بيرون آوردم ديدم كه شاگردان ملاح جستجوى مرا ميكنند لكن در غير محل هستند و هوا هم قدرى تاريك شده و پس دست بلند كرده آواز دادم كه مرا در اين نقطه دريابيد ناگاه موج دريا مرا فرو برد و ديگر بار غرقم نمود دوباره بازحمت زياد خود را از آب بيرون آورده ديدم هوا تاريكتر شده است و خود را از كشتى دورتر ديدم باز نفس تازه كرده آواز برآوردم باز موج دريا مرا غرق كرد تا آنكه دفعه سوم خارج شدم و از مشاهده تاريكى هوا و دورى از يابندگان در جستجوى من بودند ماءيوس ‍ شده متوجه به سمت كربلا و عزيز زهرا حسين بن على عليه السلام شدم عرض كردم يا جداه يا ابا عبدالله ادركنى مرا درياب و عيال و اطفال مرا چشم براه مخواه اين بگفتم و ديگر بار صدمه موج غرق شده و ديگر حال خود را ندانستم تا آنكه خود را در ميان حلقه اعراب ديدم پس اهل كشتى از اين معجزه و امر غريب در حيرت شدند.

حاج سيد عبدالرحيم مذكور گفت كه با حاج سيدحسين بوديم تا آنكه از كشتى بيرون آمديم و در شهر بوشهر تا شيراز و از شيراز تا اصفهان با او همخرج و همسفر بوديم و در اصفهان هم خواست كه ما در مسافرت به خراسان از او ديدن نمائيم پس در اصفهان از ايشان جدا شديم و توفيق مسافرت مشهد حضرت رضا (ع ) هم هنوز نشده و بعدا هم خبرى از ايشان دانسته نشد.

در مآثرالاثار است كه آقا شيخ محمود عراقى از مجتهدين مسلم دارالخلافه تهران بود و در مسجد آغا بهرام به امامت جماعت و ترويج احكام مشغول بوده و تقريرات درس شيخ انصارى را از فقه و اصول مفصلا نوشته و در اين سنوات كتابى بنام دارالسلام كتابى كه مرحوم نهاوندى اتفاق فوق را از آن نقل كرده است در احوالات حضرت حجت نوشته كه اين كتاب بچاپ هم رسيده است .

اى چرخ غافلى كه چه بيداد كرده اى

وز كين چها در اين ستم آباد كرده اى

بر طعنت اين بس است كه بر عترت رسول (ص )

بهر خسيكه بار درخت شقاوتست

بيداد كرده خصم و تو امداد كرده اى

در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده اى

اى زاده زياد نكردست هيچگه

با دشمنان دين نتوان كرد آنچه تو

نمرود اين عمل كه تو شداد كرده اى

با مصطفى و حيدر و اولاد كرده اى

كام يزيد داده اى از كشتن حسين (ع )

آزرده اش به خنجر فولاد كرده اى

ترسم تو را دمى كه به محشر درآورند

از آتش تو دود به محشر در آورند

مجلس سى و هشتم : يا ابا عبدالله انى اتقرب الى الله و الى رسوله و الى اميرالمؤ منين و الى فاطمة و الى الحسن و اليك بموالاتك و بالبرائة ممن قاتلك و نصب لك الحرب .

اى ابا عبدالله من بدرگاه خدا تقرب ميجويم و بدرگاه رسولش و بنزد حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام و حضرت فاطمه و حضرت حسن و بحضرت تو قرب ميطلبم و بواسطه دوستى و محبت تو بيزارى ميجويم از كسانى كه با شماء خاندان عصمت بجنگ و مخالفت برخاستند و برپاكنندگان جنگ براى شما بودند.

در معنى ابا عبدالله در مجلس چهارم مفصلا بحث شد

و اما در معنى اتقرب از باب تفعل از قرب است و صيغه تفعل گاهى براى طلب ذكر ميشود و گاهى براى مبالغه ولى معنى اول ظاهرتر است و در اينجا تقرب بمعنى قرب به جوار رحمت و درجات فضيلت و مقامات عاليه است .

ائمه هدى مقربان درگاه الهى هستند

آرى آنانند كه اشراف مخلوقات و اقرب موجودات و نزديكان بمقام قرب معنوى در درگاه پروردگار هستند آنانند كه بوسيله طاعات و عبادات و از راه عشق و محبت خود را به ساحت قرب كبريائى نزديك كرده از تمام مواهب و الطاف او در هر دو جهان برخوردارند چون آنچه در نزد پروردگار عالم موجب تقرب معنوى بسوى خداست همانا اشتغال دايم به ذكر و ياد اوست و اين معنى بسيار مورد توجه ائمه معصومين عليهم السلام بوده كه آنى از ياد خدا غافل نبوده اند و لذا در دعاى كميل ميخوانيم : اللهم انى اتقرب اليك بذكرك . خدايا من جدا و صميمانه بوسيله اشتغال بذكر تو بسويت تقرب ميجويم همين تقرب بذكر او تحصيل مقام قرب معنوى است .

و در جاى ديگر با بيانى عرض ميكند: و اسئلك بجودك تدنينى من قربك خدايا درخواست ميكنم از توبه كرم و بخشش تو كه مرا بقرب خود بسيار نزديك گردانى .

البته قرب خداى تعالى نسبت به بندگان و قرب بندگان نسبت بخداى تعالى دو موضوع است چنانچه در قرآن مجيد تصريح شده است و جايى ميفرمايد: و نحن اقرب اليه من حبل الوريد كه او نزديكتر است به بندگان از رگ گردن آنان به خود آنان .

و اين قرب حقتعالى از نظر علم به حال بندگان و به اعمال و گفتار ايشان است نه از نظر مكان و جايگاه چنانكه در جاى ديگر ميفرمايد: و اذ اسئلك عبادى غنى فانى قريب و اما اينكه بندگان بايد چگونه بسوى خدا تقرب جويند امريست كه خدايتعالى خود به آن اشاره فرموده و آنرا عطف به قرب خود نسبت به بندگان داده است چنانكه در جايى ميفرمايد: فاستغفروه ثم توبو اليه ان ربى قريب مجيب يعنى پس از او آمرزش خواهيد و از گناهان خود بسوى او باز گرديد همانا كه پروردگار من نزديك و اجابت كننده است .

اشاره بر اينكه مقام قرب حاصل نميشود مگر آنكه بندگان توبه كنند و طلب آمرزش نمايند و اعمال صالح بجاى آورند و آنكس كه در راه دوستى و محبت با خدا كردار شايسته و نيكو انجام دهد رحمت و عنايت حقتعالى شامل او شده و در نتيجه بمقام تقرب رسيده است پس از اينكه مقام قرب معلوم شد ميگوئيم اى آقا حسين جان مقام قرب به خدا و رسول و اميرالمؤ منين و فاطمه و امام حسن صلوات الله عليهم دو چيز لازم دارد: يكى محبت و دوستى نسبت به شما و ديگر بيزارى از آن اشخاصى كه بجنگ و مخالفت شما برخاستند و برپاكنندگان جنگ با شما بودند چه نصب لك الحرب به معنى برپا داشتن چيزى لازم است .

حال بايد ببينيم كه چه اشخاصى پايه اين جنگ با اين خانواده را بنا نهادند و اساس ظلم و جور را براى اين خانواده بنا نهادند تا قصه كربلا پيش آمد.

و در نسخه ديگر اين زيارت چنين است : و بالبرائة ممن اسس اساس ذلك و بنى عليه بنيانه و جرى فى ظلمه و جوره عليكم على اشياعكم برئت الى الله و اليكم منهم .

و بيزارى ميجويم از آن كسى كه پايه گذارى نمود اين را و بنا نهاد بر آن بناى خود را و ستم بيدادگرى خود را بر شما و بر شيعيان شما جارى ساخت و بسوى خدا و بسوى شما از آنان بيزارى ميجويم .

چه كسى پايه گذارى ظلم و ستم را بر اين خانواده نمود

اى خواننده عزيز بهتر است درين موضوع مهم به سراغ تاريخ و تحقيق سند و مدرك برويم و ببينيم بنيان اين ظلم و ستم در اسلام از كجا پيدا و پايه گذارى گشت كه در اين قسمت از زيارت ميفرمايد: بالبرائة ممن اسس اساس ذلك و بنى عليه بنيانه با يك نگاه به اسناد تاريخى و حقايق ذكر شده در كتب شيعه و سنى اين مشكل براى ما حل ميشود.

اختلاف اول :

در اين امت از موقعى پيدا شد كه رسول اكرم در بستر بيمارى لحظات آخر حيات را طى مينمود و اين اختلاف متظاهرا بوقوع پيوست كه چون آنحضرت عازم خروج از اين عالم فانى گرديد. كه بعضى گفته اند سه روز قبل از فوت آنحضرت بود، در حالتى كه عده اى از صحابه اطراف بستر آنحضرت جمع بودند فرمودند: ايتونى بدوات و بياض لاكتب لكم كتابا لا تضلوا بعدى . دواتى و چيز سفيدى براى من بياوريد تا براى شما بنويسم چيزى را كه بعد از من گمراه نشويد.

و بروايت امام غزالى در مقاله چهارم كتاب سرالعالمين كه يوسف سبط ابن جوزى هم در صفحه 63 تذكرة خواص الامة عين عبارات او را نقل نموده كه رسول اكرم (ص ) قبل از وفاتش فرمود: ايتونى بدوات و بياض لا كتب لكم كتابا بالازيل عنكم اشكال الامر اذكر لكم من استحق لها بعدى . و در بعضى از اخبار وارده است كه فرمود: لا كتب لكم كتابا لا تختلفون فيه بعدى . يعنى دوات سفيدى براى من بياوريد تا براى شما بنويسم چيزى را كه اشكال امر شما را زايل كند و براى شما كتابى مينويسم كه اختلاف پيدا نكند در آن كسى كه به امر خلافت بعد از من مستحق تر است .

گذشته از اجماع علما شيعه ، اكابر علما اهل سنت با عبارات و الفاظ مختلفى واقعه بيمارى آنحضرت را هنگام مرگ و منع رسول خدا از وصيت و جسارت نمودن به آن حضرت هنگام ارتحال از اينعالم را نقل نموده اند مانند محمد بن اسماعيل در صحيح بخارى و حميدى در جمع بين الصحيحين و احمد بن حنبل و كرمانى در شرح صحيح بخارى و ابن ابى الحديد و ديگران كه داستان منع وصيت را نوشته اند.

و اما داستان چنين بود كه عمر بن الخطاب براى جلوگيرى از امر وصيت گفت : دعو الرجل فانه ليهجر حسبنا كتاب الله فاختلف من فى البيت و اختصموا منهم من يقول قربوا يكتب لكم النبى صلى الله عليه و آله كتابا لن تضلوا بعده و منهم من يقول ما قال عمر فلما اكثر اللغو و الاختلاف عند النبى ، غضب عليهم فقال لهم صلى الله عليه و آله قوموا عنى و لاينبغى عندى التنازع .

يعنى اين مرد را ((رسول خدا)) واگذاريد زيرا كه او هذيان ميگويد كتاب خدا ما را بس است پس اختلاف در ميانه صحابه افتاد و مخاصمه شروع شد. بعضى از آنها گفتند كاغذ بياوريد تا پيغمبر براى شما كتابى بنويسد كه هرگز گمراه نشويد و بعضى گفتند حرف عمر صحيح است چون اختلاف و گفتگوى لغو بين اصحاب در حضور آنحضرت زياد شد پيغمبر بر آنها غضب نمود و فرمود برخيزيد تنازع و اختلاف نزد من سزاوار نيست .

اين قضيه اول فتنه و فسادى بود كه بعد از بيست و سه سال زحمات رسول اكرم (ص ) در حضور خود آنحضرت واقع شد.

چنانچه اكابر علماء عامه از قبيل حسين ميبدى در شرح ديوان و شهرستانى در مقدمه چهارم ملل و نحل و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه تصديق اين معنى را نموده اند كه اول فتنه و اختلافى كه بين مسلمانان واقع شد در حضور خود رسول الله (ص ) بود زمانى كه عمر بن خطاب منع نمود از وصيت نمودن آنحضرت بچيزى كه اسباب هدايت امت و جلوگير از اختلاف و نفاق بين امت بود. و همين عمل سبب فتح باب اختلاف در امت شد كه كشش پيدا نمود تا شعب آن به زياده از هفتاد فرقه رسيد كه خود آنحضرت با علم الهى از اين پيشامد و اختلافات خبر داد اگر ميگذاشتند كه پيغمبر وصيت خود را بنويسد و جانشين خود را تعيين كند اين اختلافها پيدا نميشد و حق آل محمد بدست اجانب و منافقين نمى افتاد و لذا در اين قسمت از زيارت ميفرمايد: و بالبرائة ممن اسس اساس ‍ ذلك و بنى عليه بنيانه و جرى فى ظلمه و جوره عليكم .

در صحيح بخارى در اوايل جزء دوم و مسلم بن حجاج در اواخر جزء دوم صحيح و ديگران نقل نموده اند كه عبداله بن عباس پسرعم رسول خدا (ص ) پيوسته اشك ميريخت و ميگفت : يوم الخميس و ما يوم الخميس ثم بكى حتى خضب و معه الحصباء يعنى روز پنجشنبه چه روز پنجشنبه اى پس از آن گريست تا آنكه سنگ ريزه هاى زمين از اشك چشمش رنگين كردند.

و به روايت مسلم در كتاب الوصية صحيح و امام احمد بن حنبل در مسند خود گفته : ثم جعل دموعة حتى رويت على خديه كانها نظام اللولو پس از آن اشك چشمش جارى شد تا آنكه ديدم بر دو طرف صورتش مانند دانه هاى مرواريد ريزش داشت .

و در جاى ديگر صحيح بخارى ميگويد مصيبت چه مصيبت بزرگى كه حايل و مانع شدند بين رسول خدا صلى الله عليه و آله و بين آنكه بنويسد براى آنها كتابى كه جلوگير از اختلافات و صداهاى بى جاى آنها گردد.

براى اشخاص صالح غيرمتعصب بنيا، همين جملات و ناله هاى پى در پى ابن عباس پسرعم آنحضرت كافيست كه بدانند آنروزها چه انقلاباتى در كار بود كه هر كه زمانى كه ابن عباس ياد آن ميافتاد گريان ميشد.

اختلاف دوم :

كه در مرض آنحضرت ظاهر گرديد وقتى بود كه رسول خدا (ص ) فرمود: براى لشكر و اردوگاه اسامه مهيا و آماده شويد لعنت خدا بر كسى كه از لشكر اسامه تخلف نمايد جمعى از امت گفتند بر ما واجب است كه اطاعت و امتثال آنحضرت را بكنيم گروه ديگرى از منافقين گفتند مرض رسول خدا (ص ) شدت يافته ما تاب مفارقت آنحضرت را نداريم فلذا تخلف نموده و از لشكر اسامه دورى نمودند.

اختلاف سوم :

در موضع دفن رسول خدا (ص ) بود اهالى مكه از مهاجرين گفتند چون مسقطالراءس و مواطن اصلى آنحضرت مكه معظمه بود بايد بدن مباركش به مكه برده شود اهالى مدينه از انصار عقيده داشتند چون مدينه مركز مهاجرت آنحضرت و محل نصرت و يارى خداوند بوده است البته بايد در همينجا دفن گردد.

و جماعتى ميگفتند چون بيت المقدس محل دفن انبياء و مقابر آنها در آنجا ميباشد و رسول اكرم (ص ) از آنجا بمعراج ملكوت رفته است مقتضى است بدن مباركش بآنجا حمل گردد.

عاقبت يكدسته از حاضران با بيان يك حديث از پيغمبر كه ، آنحضرت فرموده : الانبياء يدفنون حيث يموتون يعنى انبياء هر جا وفات نمودند همانجا دفن ميگردند پس متفقا حاضر بدفن در مدينه گرديدند. نميدانم چرا كسى آنجا نگفت كه يوسف كه در مصر از دنيا رفت چرا آنجا دفن نكردند در شهر الخليل در مقبره بنى اسرائيل دفن كردند و همچنين انبياء بنى اسرائيل كه همه را در شهر الخليل دفن كردند عايشه ميگويد كه اول رسول خدا در خانه ميمونه مريض شد چون روز بعد نوبت من بود از آنجا به خانه من آمد و بالاخره چون حال حضرت سخت بود قرار بر اين شد كه همانجا باشند و همه زنان آنحضرت اطراف بستر جمع و پرستارى از آنحضرت بنمايند.

اختلافات چهارم :

در امر امامت و خلافت بعد از پيغمبر واقع شد و حقيقتا اين بزرگترين اختلافى بود كه بعد از وجود مبارك پيغمبر در اسلام پيدا شد و خلاصه آن چنين است كه انصار در سقيفه بنى ساعده جمع شدند در حاليكه جنازه پيغمبر روى زمين و على (ع ) مشغول غسل دادن آنحضرت است انصار به مهاجرين ميگفتند: منا امير و منكم امير يعنى اميرى از ما و اميرى از شما باشد و اتفاق نمودند كه سعد بن عباده كه بزرگ قبيله خزرج و نقيب بنى ساعده و مردى بزرگوار و صاحب جود و سخاوت و در تمام جنگها پرچمدار انصار بوده رئيس ‍ آنها باشد.

در اين هنگام چون اين خبر به ابوبكر و عمر و يارانشان رسيد آنها هم با عجله تمام به سقيفه رفتند و بعد از كلماتى كه ابوبكر گفت جاى شرح آن نيست عمر دستهاى خود را بلند كرده با ابوبكر بيعت كرد و فتنه و نزاع بين مهاجر و انصار خاموش گرديد آنگاه عمر بن خطاب گفت : ان بيعة ابى بكر كانت فلتة وقى الله المسلمين شرها فمن عاد الى مثلها فاقتلوه فايما رجل بايع رجلا من غير مشورة من المسلمين فانه لا يؤ مر واحد منهما تغرة يجب ان يقيلا . (20)

يعنى بدانيد كه بيعت با ابوبكر بغتة و بدون مقدمه قبلى شد خداوند متعال حفظ كند ما را ز شر او و هر كس بعدها چنين عملى بنمايد او را بكشيد اين بيان عمر در روز سقيفه صراحت دارد باينكه چون بيعت با ابى بكر بدون شور و مشورت عموم صحابه و امت ناگهانى و دفعة واقع شد و بخلافت برقرار گرديد نظر و راءى عموم در آن بكار نرفت و بى تاءمل و فكر اين نظر انجام گرفت خداوند ما را از شر آن نگهدارى كند.

ولى بعدها امت نبايد دچار چنين اشتباهى شوند و بدون مراجعه عمومى و اخذ راى تعيين خليفه نمايند پس اگر چنين چيزى اتفاق افتاد او را بكشيد ما نميدانيم چرا ابوبكر بدون مشورت امت عمر را خليفه و جانشين خود قرار داد.

داستان چنين عملى است كه ابوبكر در حال مرض موتش عثمان بن عفان را طلبيد و گفت بنويس بسم الله الرحمن الرحيم هذا ما عهد ابوبكر ابى قحافة الى المسلمين اما بعد ثم اغمى عليه يعنى اين عهدنامه ايست از ابى بكر بن ابى قحافه بسوى مسلمين در همان حال از شدت مرض بيهوش گرديد و حالت اغماء به او دست داد عثمان از پيش خود نوشت فانى قد استخلفت عليكم عمر بن الخطاب يعنى من عمر بن الخطاب را بر شما خليفه دادم و در آنحال ابوبكر بهوش آمد و به عثمان گفت بخوان ببينم چه نوشتى عثمان چنين خواند بسم الله الرحمن الرحيم هذا ما عهد ابوبكر بن ابى قحافه الى المسلمين اما بعد فانى قد استخلفت عليكم عمر بن الخطاب و لم لكم خيرا منه يعنى اين عهدنامه ايست از ابوبكر بن ابى قحافه بسوى مسلمانان بدرستى كه بر شما عمر بن الخطاب را خليفه قرار دادم و تا كنون بر شما بهتر از او را والى نساختم .

ابوبكر پس از شنيدن آن به عثمان گفت ترسيدى من در حال بيهوشى بميرم و امت در اختلاف واقع شوند فلذا نام عمر را نوشتى عثمان گفت بلى ابوبكر گفت جزاك الله خيرا عن الاسلام و اهله يعنى خداوند تو را از اسلام و اهلش جزاى خير دهد.

همين عمل خليفه ابى بكر در تعيين نمودن عمر بخلافت بدون رجوع به امت و اخذ راءى سبب شد كه با اعتراض و مخالفت جمعى از امت روبرو شد و مقدمه و اساس ديكتاتورى در امر خلافت گرديد كه بعدها خلفاء و ملكوك اموى و عباسى ابدا اعتنايى به نظر و راءى امتها ننمودند.

همين عمل باعث شد كه معاويه براى جانشينى خود سفرها بكند و پايه خلافتش را براى يزيد محكم سازد و جبرا از مردم بيعت مگير و همين خلافت يزيد باعث كشتار و تاريخ كربلا شد، پس جا دارد بگوئيم : و بالبرائة ممن اسس اساس ذلك و بنى عليه بنيانه و جرى فى ظلمه و جوره عليكم و على اشياعكم برئت الى الله و اليكم منهم .

اختلاف پنجم :

وصيت عمر بود كه براى امر خلافت بعد از من بايد مجلس شورايى تشكيل دهيد ما شرح اين مجلس شورا در مجلس داديم به آنجا مراجعه شود.

آنچه در اوراق اين مجلس ذكر شد، خلاصه اى از معانى اختلافاتى بود كه بعد از وفات پيغمبر (ص ) پيدا شد چه اگر خلاف و اختلاف اولى كه موجب تفرقه و جدايى امت بود ظاهر نميشد ايجاد شكافى در وحدت مسلمين پيدا نميگشت

خشت اول گر نهد معمار كج

تا ثريا ميرود ديوار كج

زيرا همانروز كه پاى امتحان بميان آمد و فرقه از اصحاب آنحضرت مؤ منين و منافقين مرام و عقيده خود را ظاهر و آشكار نمودند صحابه مؤ منين و شيعيان و پيروان بيغرض و پاكدل به حمايت رسول خدا و اهلبيت او برخاستند و منافقين با غرض و سياه دل كه پيوسته عقب فرصت ميگشتند تا مرام خود را در مخالفت رسول الله (ص ) و اخلال كردن در عقايد پاك مسلمين آشكار سازند بطرفدارى گفتار عمر برخاستند.

رگ رگ است اين آب شيرين آب شور

در خلايق ميرود تا نفخ صور

 --------------------------------------------------------------------------------

ص 769 كتاب

1 - ابوبكر بن ابى قحافه عثمان بن عامر بن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مره بن كعب قرشى مسمى به عبداله و ملقب و عتيق و صديق مادر او ام الخير سلمى است دختر صخر بن عمر و بنت عم قحافه نسب ابوبكر به پشت هفتم از سوى پدر و مادر و نيز به نسب رسول اكرم (ص ) مى پيوندد و نام او در زمان جاهليت عبدالعزى يا عبداللات بود و پس از قبول اسلام به عبدالله موسوم گشت و خلافت او دو سال و سه ماه و سيزده روز بطول انجاميد.

2 - اين جملات عمر را كه در روز سقيفه گفت بسيارى از علماء عامه نقل كرده اند از آن جمله در صحيح بخارى و صحيح مسلم و طبرى در تاريخ ‌الامم و الملوك و ابن اعثم كوفى در تاريخ خود و ابن ابى الحديد در ص 123 جلد اول شرح نهج البلاغه و شهرستانى در ص 16 ج 1 ملل و نحل و ديگران نقل نموده اند كه در واقعه سقيفه كه فقط با بيعت نمودن عمر و ابوعبيدة بن جراح و قبيله اوس روى رقابت با خزرجيها خلافت ابى بكر پايه گذارى شد عمر بن الخطاب كلمات فوق را گفت .

--------------------------------------------------------------------------------

خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد

بنياد صبر و خانه طاقت خراب شد

خاموش محتشم كه از اين حرف سوزناك

خاموش محتشم كه فلك بسكه خون گريست

مرغ هوا و ماهى دريا كباب شد

دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم كه از اين شعر خون چكان

خاموش محتشم كه بسوز تو آفتاب

در ديده اشك مستمعان خون ناب شد

از آه سرد تميان ماهتاب شد

خاموش محتشم كه از اين نظم گريه خيز

خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسين

روى زمين به اشك جگركون كباب شد

جبريل را از روى پيمبر حجاب ش

تا چرخ سفله بود خطائى چنين نكرد

بر هيچ آفريده جفائى چنين نكرد

مجلس سى و نهم : و اتقرب الى الله ثم اليكم بموالاتكم و موالاة وليكم و بالبرائة من اعدائكم و الناصبين لكم الحرب

و تقرب ميجويم بسوى خدا و بعد به سوى شما بدوستى كردن با شما و دوستى كردن با دوستان شما و به بيزارى جستن از دشمنان و برپاكنندگان جنگ براى شما.

موضوع تولى و تبرى

از اهم اصول دين بعد از توجه به نبوت اعتقاد به امامت اهل بيت عليهم السلام ميباشد و قوام اصل مذكور به دو ركن مهم است كه يكى تولى و ديگرى تبرى است و بقدرى اين دو موضوع در اصول دين اهميت دارد كه در روايات اهلبيت وارد شده كه اگر كسى در بين ركن و مقام كه بهترين نقاط كعبه است عمر دنيا را عبادت كند و روزها روزه دار و شبها قائم اليل باشد ولى اين دو موضوع در او نباشد خدا او را در جهنم مياندازد پس كمال ايمان بر تحصيل اين دو ركن است كه عبارت از برائت از اعداء اهلبيت و دوستدارى و ارادتمندى باين خاندان بزرگوار است و اجر و مزد عبادت او بقدر اعتقاد به اين دو موضوع است .

در زيارت جامعه كبيره كه بهترين زيارات در مقام اهلبيت است ميخوانيم : من والاكم فقد والى الله من عاداكم فقد عاد الله و من احبكم فقد احب الله و من ابغضكم فقد ابغض الله .

يعنى اى آل محمد هر كس كه شما را دوست بدار همانا كه خدا را دوست داشته باشد و هر كس كه با شما دشمنى كند در حقيقت با خدا دشمنى كرده و هر كه بشما مهر ورزد بتحقيق كه بخدا محبت و عشق ورزيده است و هر كس شما را ناخوش دارد و بشما كينه و عداوت ورزد همانا كه خدا را ناخوش داشته و قهر او را برانگيخته است .

دوستى با ائمه معصومين مساوى با دوستى و تقرب بخداست

اتقرب الى الله ثم اليكم بموالاتكم و موالاة وليكم .

قبل از آنكه وارد اين بحث شويم اين موضوع قابل توجه است كه دانسته شود خداى تعالى دوستى خود را براى چه كسانى بتثبيت فرموده است . در قرآن مجيد آيات متعددى در اين امر آمده است كه در مرحله اول نشانگر آنست كه كسانيكه بخداى تعالى ايمان دارند و اطاعت امرش را مينمايند حقتعالى يار و ياور و نگهبان و سرپرست آنهاست و اين امر تحقق نميپذيرد مگر آنكه ايمان بخدا توام با ايمان برسول و سپس به اوصياء گرامى و ائمه معصومين باشد همچنانكه در آيه شريفه فرموده : الله ولى الذين آمنوا خداى تعالى متولى امور كسانى است كه ايمان آورده اند و در بعضى از تفاسير آمده كه حقتعالى سرپرست كسانى است كه ايمان آورده اند و قبول ولايت ائمه معصومين (ع ) را كرده اند.

اما مكمل اين معنا در همان آيه شريفه اطيعو الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم ... ميباشد كه بعدا در جاى خود تفسيرش بيان خواهد شد.

بنابراين كسى كه اطاعت امر خدا و رسول و اولوالامر را بنمايد پرواضح است كه اين از نظر دوستى با آنانست و بدون شك خدا و رسول و اولولامر هم او را دوست دارند و همچنين معلومست كسى كه غير از خدا را ولى خود قرار دهد به خدا كفر ورزيده و مورد دشمنى او قرار ميگيرد.

بطوريكه بعضى از دانشمندان روانشناس گفته اند مبداء و اساس همه چيز در عالم محبت است كه باعث قرب بآن چيز ميشود يعنى محبت جاذبه اى آسمانى و رمزى از رحمت و عنايت ربانى است و روى همين جهت كسانيكه خدا را دوست دارند دوستان خدا را هم دوست دارند و آنانكه دوستان خدا را دوست دارند چنانست كه خدا را دوست داشته اند.

پس مصداق اين بند از زيارت روشن ميگردد كه زائر عرض ميكند: اتقرب الى الله ثم اليكم بموالاتكم و موالاة وليكم تقرب بسوى خدا و بعد بسوى شما بستگى بدوستى كردن با شما و دوستى كردن با دوستان شما دارد.

اين نكته را بايد دانست كه براى نجات و رهايى از ناملايمات در امر آخرت كسى چيزى ندارد كه بخواهد بخدا دهد و متاعى در دست او نيست كه بخواهد مبادله كند، تنها محبت و دوستى بخدا و اوليا خدا است كه در مقام مبادله ميتواند گره گشا باشد و ميتواند واسطه بين خالق و مخلوق گردد و ميتواند وسيله محو گناهان و خطاكاريها باشد.

و اين معنى بسيار روشن است كه اگر كسى محبت با خدا و يا محبت با دوستان خدا در اين دنيا نداشته باشد چگونه ميتواند در آن جهان كه كسى بفكر كسى نيست خود را از مهلكه نجات دهد چگونه ميتواند با كسى كه در دنيا بيگانه بوده و در آنجا همه كاره است تماس بگيرد و او را شفيع خود قرار دهد.

آرى بلاشك تنها عوالم محبت و جاذبه مقام ولايت است كه ميتواند به اين امر جامه عمل بپوشاند حضرت امام حسن عسكرى (ع ) از پدران خود از رسول خدا نقل ميفرمايد: روزى به بعض اصحاب خود فرمود در راه خدا دوستى و دشمنى داشته باشيد، زيرا بدون اين دوستى و دشمنى به ولايت خدا نميرسيد و هر كس هر چه نماز بخواند و روزه بگيرد و بدون تولى و تبرى طعم و مزه ايمان را نميچشد. كسى عرض كرد چگونه بدانم كه دوستى و دشمنى در راه خدا را دارا هستم حضرت اشاره فرمودند به اميرالمؤ منين على (ع ) و فرمودند مى بينى على را عرض كرد بلى فرمود او دوست دارد پس او را دوست بدار اگر چه كشنده پدرت و فرزندت باشد دوست او را نيز دوست بدار و دشمن او را اگر چه پدرت و فرزندت باشد. جلد 1 علل الشرايع و عيون اخبارالرضا و امالى صدوق .

نمونه اى از تولى و دوستان واقعى ائمه

در روضه كافى از حكيم بن عتيبه روايت ميكند كه گفت خدمت امام باقر (ع ) بودم خانه پر از جمعيت بود، در اين هنگام پيرمردى كه تكيه بر عصاى آهنين خود داشت وارد شد بر در خانه ايستاده گفت : السلام عليك يابن رسول الله و رحمة الله و بركاته سكوت كرد حضرت باقر (ع ) فرمود: عليك السلام و رحمة الله و بركاته پيرمرد رو بطرف حضار مجلس نموده بر همه سلام كرد و آنها جواب سلامش را دادند آنگاه متوجه حضرت شده عرض كرد يابن رسول الله مرا نزد خود جاى ده بخدا قسم كه من شما را دوست ميدارم و دوستان شما را هم دوست ميدارم اين علاقه و محبت من نسبت به شما و دوستانتان نه براى طمع دنياست بخدا قسم دشمنان شما را دشمن ميدارم و از آنها بيزارم اين دشمنى و بيزارى كه نسبت بآنها ابراز ميكنم خداى را شاهد ميگيرم نه بواسطه كينه و خصومتى است كه بين من و آنها باشد آنچه شما حلال بدانيد حلال ميدانم و آنچه شما حرام بدانيد من هم حرام ميدانم و انتظار فرج خانواده شما را ميكشم يابن رسول الله (ص ) فدايت شوم با اين خصوصيت آيا اميد نجاتى برايم هست ؟

حضرت باقر (ع ) فرمود: بيا جلو، بيا جلو او را پيش خواند تا در پهلوى خود نشانيد آنگاه فرمود اى پيرمرد شخصى خدمت پدرم على بن الحسين (ع ) رسيد همين سؤ الى كه تو كردى از ايشان نمود پدرم در جوابش فرمود اگر از دنيا بروى وارد بر پيغمبر (ص ) و على و امام حسن و امام حسين و على بن الحسين عليهم السلام ميشوى قلبت خنك خواهد شد و دلت از التهاب ميافتد و شاد خواهى شد آنگاه كه جانت باينجا برسد در اين هنگام با دست اشاره به گلوى خود نمود در زندگى نيز چيزهايى خواهى ديد كه باعث روشنى چشمت هست و با ما در مقامى بلند و ارجمند خواهى بود.

پيرمرد از شنيدن اين مقامات چنان غرق در شادى شد كه خواست براى مرتبه دوم عين جملات را از زبان امام (ع ) شنيده باشد از اينرو عرض كرد يابن رسول الله چه فرموديد؟ حضرت باقر (ع ) سخنان خود را تكرار كرد پيرمرد عرض كرد اگر من بميرم بر پيغمبر (ص ) و على و حسن و حسين و على بن الحسين (ع ) وارد ميشوم چشمم روشن و دلم شاد و قلبم خنك ميشود و كرام الكاتبين را با شادى و خوشى ملاقات ميكنم وقتى جانم بگلويم برسد اگر زنده بمانم خدا چشمم را روشن مينمايد و با شما در درجه اى بلند خواهم بود.

در اين هنگام پيرمرد را چنان گريه اى گرفت كه مانند ژاله اشك ميريخت و با صداى بلند هاى هاى گريه ميكرد آنقدر گريه كرد كه بر زمين افتاد قطرات پياپى اشك و ناله هاى جانگداز كه حاكى از قلب پر از محبت و ولاى پيرمرد بود چنان اطرافيان را تحت تاءثير قرار داد كه همه با صداى بلند شروع به گريه كردند.

حضرت باقر (ع ) رو بطرف پيرمرد نموده با دست مبارك قطرات اشك را از مژگانش ميگرفت و ميپاشيد.

پيرمرد سر بلند كرده عرض كرده يابن رسول الله (ص ) دست مباركت را بمن بده حضرت دست خودش را بطرف او دراز كرد پيرمرد گرفته شروع به بوسيدن كرد و بر چشمهاى خود گذاشت و سينه و شكم خود را گشود دست آنحضرت را بر سينه و شكم خود گذاشت آنگاه از جاى حركت كرد سلام داد و رفت .

حضرت باقر (ع ) موقعى كه پيرمرد در حال رفتن ديده ميشد او را با توجه مخصوصى تماشا ميكرد پس از آن روى به جمعيت نموده فرمود، هر كس مايل است مردى از اهل بهشت را ببيند به اين شخص نگاه كند حكم بن عتيبه راوى حديث ميگويد هيچ مجلس ‍ عزايى را نديده بودم كه از نظر سوز و گداز و سيلاب اشك شباهت باين مجلس داشته باشد.

سيد حميرى در حال احتضار چه ديد؟

محدث قمى (ره ) در تتمه المنتهى نقل ميكند كه سيد اسماعيل حميرى مردى جليل القدر و عظيم المنزلة و از مادحين اهلبيت (ع ) بوده سابقه ندارد احدى از اصحاب ائمه عليهم السلام مانند سيد حميرى نشر فضايل اميرالمؤ منين و اهلبيت طاهرين عليهم السلام را نموده باشد.

علامه آقاى امينى در جلد دوم الغدير ص در فضيلت و مقام سيد روايتى نقل ميكند كه مضمونش اينست .

حضرت رضا (ع ) فرمود در خواب ديدم نردبانى داراى صد پله در محلى گذاشته شده از آن بالا رفتم وقتى بآخر نردبان رسيدم وارد قبه سبزى شدم كه خمسه طيبه عليهم السلام در آنجا نشسته بودند مردى در مقابل ايشان ايستاده بود و اين قصيده را ميخواند:

لام عمر و باللوى مربع

طامسة اعلامها بلقع

پيغمبر اكرم (ص ) همينكه مرا مشاهده نمود مرحبا پسرجان على بن موسى الرضا (ع ) بر پدرت على و مادرت فاطمه و بر حسن و حسين عليهم السلام كن منهم سلام كردم فرمود بر شاعر و مادح ما در دنيا سيد حميرى نيز سلام كن به او هم سلام كرده نشستم پيغمبر (ص ) فرمود قصيده را بخوان سيد شروع كرد بخواندن وقتى كه به اين شعر رسيد:

و راية يقدمها حيدر

و وجهه كالشمس اذا تطلع

پرچمى است بر دوش على (ع ) صورت آن آقا همچون خورشيد درخشانست در اين هنگام رسول خدا (ص ) و فاطمه زهرا و ديگران دانه هاى اشك از مژگان فرو ريختند باين قسمت از شعر كه رسيد:

قالوا له لو شئت اعلمتنا

الى من الغاية و المفزع

مردم گفتند خوب است براى ما تعيين كنى پس از تو پناهگاه و دادرس كيست .

پيغمبر دستها را بلند كرد و فرمود الهى انت الشاهد على و عليهم انى اعلمتنهم ان الغاية و المفزغ على بن ابيطالب .

خدايا تو بر من گواهى كه اعلام كردم بر ايشان پناه و فريادرس على بن ابيطالب است .

اشاره نمود به اميرالمؤ منين (ع ) چون سيد از خواندن قصيده فارغ شد حضرت رسول (ص ) بمن فرمود على بن موسى اين قصيده را حفظ كن و شيعيان ما را امر كن به حفظ آن بگو هر كه آنرا حفظ كند و بخواندنش مداومت داشته باشد بهشت را براى او بعهده ميگيرم برايم تكرار نمود تا حفظ كردم .

عون ميگويد در همان مرضى كه سيد فوت كرد و به عيادتش رفتم عده اى از همسايگانش كه عثمانى مذهب بودند حضور داشتند، سيد مردى خوش صورت و گشاده پيشانى بود وقتى من وارد شدم در حال احتضار بود در اينموقع نقطه سياهى در پيشانيش هويدا گشت كم كم زياد شد تا تمام صورتش را فرا گرفت شيعيانى كه حاضر بودند ازين پيشامد محزون شدند برعكس ناصبيها شادمان گرديدند و شروع به سرزنش كردند چيزى نگذشت كه از همان محل يك نقطه سياه يك روشنى پديد آمد رفته رفته زياد شد و تمام صورت سيد نورانى گشت زبان او باز شده شروع به لبخند نمود و اين شعر را در همانحال گفت :

كذب الزاعمون ان عليا

 لن ينجى محبه من هنات

قد و ربى دخلت جنة عدن

و عفى لى الا له من سيئاتى

 فابشروا اليوم اولياء على

 و تولوا على حتى الممات

 ثم من بعده تولوا نبيه

 واحدا بعد واحد بالصفات

يعنى دروغ گفتند آنهائيكه خيال ميكنند على (ع ) دوستانش را در گرفتاريها نجات نميدهد.

سوگند به پروردگار كه داخل بهشت شدم و بخشيد گناهان مرا اينك اى دوستان على (ع ) شاد باشيد و آن آقا را تا هنگام مرگ دوست بداريد پس از او فرزندش را يكايك با صفاتى كه براى آنها معين شده تشخيص دهيد و نسبت به آن بزرگواران نيز ولايت پيدا كنيد.

به نقل ديگرى در صفحه 273 الغدير مينويسد وقتى كه تمام صورتش سياه شد سه مرتبه گفت : هكذا يفعل باوليائك يا على با دوستان تو اينطور معامله ميشود عليجان در اينموقع نقطه سفيد پيدا شد.

ابراز تنفر و بيزارى از دشمنان آل محمد

قبلا گفتيم از اهم اصول دين اعتقاد به امامت و قوام اين اصل بر دو ركن است كه يكى تولى و ديگرى تبرى ميباشد معين تولى و دوستى را قبلا شرح داديم اينك معنى تبرى كه بيزاى جستن از دشمنان آنانست شرح ميدهيم كه ميفرمايد: و بالبرائة من اعدائكم و الناصبين لكم الحرب .

برى بمعنى خالص ، خالى ، بيزار و پاك از هر چيزى است .

بعد از آنكه زائر با توجه خالص اشاره ميكند كه من با شما هستم و ايمان بشما دارم يا ابا عبدالله انى اتقرب الى الله و الى رسوله و الى اميرالمؤ منين الخ و بدوستى و محبت شما و ديگر امامان سر سپرده ام سپس بيزارى و تنفر خود را از دشمنان ايشان و از برپاكنندگان جنگ كربلا و آنهايى كه در آن جنگ به كمك پسر زياد آمده بود و لعن ايشان به وجوه گوناگون بر ميشمارد و ابتدا از مخالفان سركش كه غصب خلافت ايشان كردند بيان خود را آغاز كرده و تنفر خود را از آن قدرتهاى ستمكار و طغيان كنندگان نابكار كه همانند بت مردم را بسوى پرستش خود دعوت مينمودند ابراز ميدارد يعنى دشمنان آن بزرگواران همانند جبت و طاغوتى هستند كه در زيارت جامعه بآن اشاره ميفرمايد:

و برئت الى الله عز و جل من اعدائكم و من الجبت و الطاغوت و الشياطين و خربهم الظالمين لكم و الجاهدين بحقكم و المارقين من ولايتكم و الغاصبين لارثكم الشاكين فيكم و المنحرفين منكم . يعنى نزد خداى تعالى بيزارم از دشمنان شما و بيزارم و متنفرم از معبودهاى ساختگى و قدرتهاى سركش و اهريمنان و حزب آنها از ستم كنندگان بر شما كه انكار حق شما را كردند و از متابعت شما بيرون رفتند و از دوستى و عهد ولايت شما روگردانيدند و خارج شدند و بيزارم از غصب كنندگان ميراث شما و شك كنندگان در امامت و خلافت شما آنانكه منحرف شدند و سر از پيروى شما باز زدند.

در جلد 15 بحار كمپانى روايتى از ابن ابى يعفور نقل ميكند كه گفت بحضرت صادق (ع ) عرض كردم من با مردم مراوده دارم بسيار در شگفتم ازين عده اى از مردم هستند ولايت نسبت بشما ندارند ولى فلانى و فلانى را دوست دارند اما امين و راست گو و باوفايند و نيز عده اى هستند كه شما را دوست ميدارند و داراى ولايتند ولى آن امامت و وفا و راستگويى را ندارند حضرت صادق (ع ) چون اين سخن را شنيد راست نشست و مانند شخص خشمناك روى بمن كرده فرمود: آنهائيكه نسبت به هر پيشواى ظالمى كه از جانب خدا منصوب نشده دوستى دارند دين ندارند كسانى كه نسبت به امام عادلى كه از طرف خدا است ولايت دارند بر آنها سرزنش و عتابى نيست . عرض كردم آنها دين ندارند و اينها سرزنش نمى شوند فرمود آرى آنها دين ندارند و اينها سرزنش نميشوند.

سپس فرمود مگر اين آيه را نشنيده اى الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور خدا پشتيبان كسانيست كه ايمان آورده اند آنها را از تاريكيها بسوى نور ميبرد يعنى به واسطه دوستى و ولايت با امام عادلى كه از جانب خدا است از تاريكيهاى گناه بسوى نور توبه و مغفرت ميبرد.

و نيز ميفرمايد والذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات ابن ابى يعفور ميگويد عرض كردم مگر منظور از اين آيه كفار نيستند بدليل آنكه ميفرمايد والذين كفروا فرمود كفار در حال كفر نور دارند كه از نور به تاريكيها برده شوند همانا منظور اين اشخاصند كه بواسطه دوست داشتن پيشوامان ستمگرى كه از جانب خدا منصوب نشده اند از نور اسلام به تاريكيهاى كفر كشيده ميشوند آتش بر آنها با كفار واجب شده ازين رو خداوند ميفرمايد اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون اين دسته اهل آتشند و در آنجا هميشه خواهند بود.

عبادت بدون تولى و تبرى مقبول نيست

حاج شيخ ابوالفضل تهرانى در شفاءالصدور نقل ميكند كه حضرت رسول (ص ) فرمودند: يا على قسم بخدا كه مرا به نبوت فرستاده و مرا بر تمام خلق برگزيده جبرئيل بمن خبر داده اگر بنده هزار سال به عبادت عالميان را كند و ولايت تو و ائمه از فرزندانت را نداشته باشد و برائت از دشمنان شما را دارا نباشد خدا عملش را قبول ننمايد خواه ايمان آورد خواه كفر ورزد.

و نيز نقل ميكند كه خدمت امام صادق (ع ) عرض كردند فلانى شما را دوست دارد و در تبرى از دشمنان شما ضعيف است حضرت فرمودند كسى كه محبت ما را ادعا دارد و بيزارى از دشمنان ما نجويد دروغ ميگويد.

 

مجلس چهلم : و بالبرائة من اشياعهم و اتباعهم انى سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم و ولى لمن والاكم و عدو لمن عاداكم



:: موضوعات مرتبط: تفسير زيارت عاشورا
ن : مسعود اسدي
ت : جمعه یازدهم آذر 1390
مجلس سى و دوم : و لعن الله امة اسرجت و الجمت

مجلس سى و دوم : و لعن الله امة اسرجت و الجمت و تنقبت و تهياءت لقتالك

و خدا لعنت كند گروهى را كه اسبها را زين كردند و لجام زدند و براه افتادند و خود را آماده براى مقاتله با شما كردند

شرح :

اسراج اشتقاق از لفظ سرج است و سرج به فتح سين و سكون راء زين اسب را گويند و جمع آن سردج است و سراج كسى را گويند كه زين ميسازد و چون گويند ((اسرج الفرس جعله اسرج )) پس معنى چنين ميشود كه خدا لعنت كند آنهايى كه زين اسبهاى خود را محكم بستند اين مسلم است كه هر اسب سوارى بايد اسبش زين داشته باشد پس اينكه ميفرمايد: اسرجت معلوم ميشود زين اسبهاى آنها خصوصيتى داشته باين معنى كه زينى چنان محكم درست كرده بودند كه در ميان سى هزار لشكر در ميدان جنگ زود پاره نشود چه اگر زين اسب محكم نباشد سوار خود را بزمين مياندازد و دشمن بر او غلبه ميكند.

الجمت ، لجام به كسر لام معرب لگام است و چنانچه جوهرى گفته دهانه اسب است همانطور كه در معنى سرج گفته شد خصوصيت اين زين و دهنه آنست كه در غير ميدان جنگ به اين محكمى بسته نمى شده است .

تنقبت ، ماءخوذ از نقاب يعنى پارچه اى است كه زنان با آن صورت خود را ميپوشانيده اند، در زمانهاى سابق رسم چنين بوده كه در جنگها نقاب بصورت خود ميزدند تا در ميدان جنگ شناخته نشوند تا محبت دوستى و فاميلى مانع كشتن آنها نشود.

و تهيات لقاتلك ، يعنى آماده شدند براى قتال و كشتن تو بهتيوء مشتق از هيئت است كه بمعنى كيفيت و حال و شكل و صورت چيزيست و بمعنى عده و دسته اى از مردم هم ميباشد كه جمع آن هيئات ميشود.

اگر كسى گويد مهيا شدن براى جنگ امام و كربلا رفتن وقتى بد است كه در لشكر پسر سعد شركت كند ولى اگر در بين راه پشيمان شود و خود را به لشكر پسر سعد نرساند اين عمل مهيا شدن بد نيست چه خود را در خون آنحضرت شريك نگردانيده است . جواب گوئيم كه : دوستى با دشمنان خدا حتى اگر سياهى لشكر آنها باشد و در عمل با آنها شركت نكند اين خود گناه كبيره است و آثار وخيمى دارد چنانچه در قصد حداد آهنگر در لشكر ابن زياد اين مطلب معلوم ميشود.

مرحوم حاجى نورى در كتاب دارالسلام خود از كتاب بستان الواعظين از قول حر بن رياح قاضى نقل ميكند كه گفت كه مرديرا از اهل كوفه ميشناختم كه در لشكر پسر زياد براى جنگ با امام حسين (ع ) به كربلا حركت كرد و در مراجعت به كوفه مردم كه به ديدن او رفتند او را كور ديدند در صورتيكه در موقع رفتن به كربلا با چشمان سالم رفتم ولى با آنحضرت جنگى نكردم بلكه بميدان هم نيامدم و هيچ شمشير و نيزه اى بكار نبردم چون آنحضرت را شهيد نمودند در چادر خود بعد از خواندن نماز عشا خوابيدم در عالم خواب ديدم كه كسى آمد و مرا بسختى كشيد و گفت رسول خدا (ص ) را زود اجابت كن به او گفتم مرا با رسول خدا چه كار است دو مرا بسختى كشيد و حضور حضرت ختمى مرتب برد چون نزديك آن بزرگوار رسيدم ديدم آنحضرت ميان محرابى نشسته و در حاليكه غمناك است و دستها را بالا زده پيش روى آن بزرگوار پوستى گسترده شده و فرشته اى ايستاده شمشيرى از آتش پيش روى اوست ، پس نه نفر از آن كسانيكه از لشكر عمر سعد بودند حاضر كردند و آن ملك همه آنها را با شمشير آتشى گردن زد و هر يك از آنها را كه ميكشت شراره آتش از بدنش متصاعد ميشد و هر گاه از كشتن يكى از آنها فارغ ميشد فى الفور زنده ميگشت تا آنكه آنها را هفت مرتبه كشت و زنده شدند پس مرا خدمت حضرت رسالت بردند چون نزديك شدم خود را روى قدم آن بزرگوار انداختم عرض ‍ كردم يا رسول الله من در كربلا بودم ولى حربه اى بكار نبردم فرمود بلى حربه اى بكار نبردى ولى براى كشتن حسين من باعث كثرت سواد لشكر ابن سعد بودى پس فرمودند نزديك بيا چون نزديك رفتم طشتى پر از خون در مقابل آنحضرت ديدم فرمود اين خون فرزند من حسين است پس از آن خون بچشم من كشيد و من از فزع از خواب بيدار شدم و خودم را كور ديدم محدث مزبور خواب ديگرى نظير همين خواب از همان كتاب نقل ميكند كه آنشخص چون بحضرت عرض كرد من حربه بكار نبردم حضرت هم تصديق او را نمودند آيا تو كثرت سواد لشكر هم نشده بودى عرض كرد كثرت سواد لشكر هم نشدم حضرت فرمودند درست است بعد فرمودند آيا تو از اهل كوفه نيستى آن شخص عرض كرد چرا حضرت فرمودند پس چرا فرزندم حسين را يارى نكردى و دعوت او را اجابت ننمودى پس تو كشتن حسين را دوست داشتى و با حزب ابن زياد بودى پس همانطور كه مهيا و آماده شدن براى قتل امام و رفتن به كربلا مورد مواخذه پيغمبر واقع ميشود اگر چه در جنگ با آنحضرت شركت نكند پس آن مردمى هم كه ميخواهند همه رفتار و كردار خود را مطابق ملت يهود نصارى قرار دهند و زندگانى خود را زندگانى اروپايى و امريكايى كنند و در حقيقت باعث تقويت آنها گردند پيغمبر خدا با آنها چه معامله اى خواهد كرد؟!

در كتاب لئالى الاخبار از معصوم عليه السلام نقل ميكند كه خطاب به يكى از پيغمبران شد كه : قل للمؤ منين لا تلبسوا بس اعدايى و لا تطعموا مطاعم اعدايى و لا تسلكوا مسالك اعدايى فتكونوا اعدايى كما هم اعدايى . يعنى اى پيغمبر به مومنين بگو كه لباس ‍ دشمنان مرا نپوشيد و غذايى را كه آنها ميخورند نخوريد و آن راه و روشى را كه در زندگى دارند براى خود قرار ندهيد اگر چنين كنيد شما هم مثل آنها از دشمنان من خواهيد شد.

در روايت است كه : من تشبه بقوم فهو منهم كسى كه در اخلاق و كردار و رفتار خود را شبيه به قومى بكند او هم از دسته آنها محسوب خواهد شد زيرا صرف شباهت ظاهرى و داراى آثار وخيمى است چنانچه نهى شده از نماز خواندن در لباس سياه چه در اين عمل مصلى شبيه به طايفه بنى عباس ميشود كه لباس سياه را شعار خود قرار داده بودند و همچنين از نماز خواندن در جائيكه صورتى با عكسى در مقابل مصلى باشد نهى شده چه اين عبادت بت پرستانست كه بتى در مقابل خود قرار ميدادند و در مقابل آن كوچكى ميكردند و همچنين از نمازگزاردن در حالتى در جلوى روى نمازگزار باشد منع شده و چه در اينحال شبيه به آتش پرستان ميشود.

سيد جزايرى در كتاب انوارالنعمانيه خود روايتى نقل ميكند باين مضمون كه فرعون يك مسخره چى داشت كه بسيار نزد او مقرب بود و هر روز به لباس و شكلى نزد فرعون ميآمد و او را بخنده ميآورد زمانيكه موسى و هارون مبعوث به سوى فرعون شدند و به مصر آمدند مدتى معطل شدند كه با فرعون ملاقات بنمايند ميسر نشد روزى بر در قصر فرعون ايستاده بودند با لباسهاى شبانى و بيابانى و عصايى هم بر دست داشتند و مسخره چى خواست نزد فرعون رود كه موسى و هارون را بر در قصر فرعون ديد و با خود گفت خوبست كه امروز با اين هيئت و لباس نزد فرعون بروم چون با آن شكل و لباس نزد فرعون رفت فرعون از ديدن آن لباس بسيار خنديد گفت اين چه لباسى است كه امروز پوشيده اى گفت دو نفر باين شكل و لباس بر در قصر تو ايستاده اند اگر آنها را ببينى چقدر خوشحال ميشوى اذن دخول ميطلبند و ميگويند ما پيغمبريم و از جانب خداوند عالم مبعوث شده ايم كه فرعون را براه نجات دعوت كنيم فرعون از شنيدن اين كلام بسيار خائف و ترسان شد و به آنها اذن دخول داد تا آخر داستان كه مفصل است . تا روزيكه خدا فرعون و فرعونيان را در دريا غرق كرد و همه را هلاك نمود ولى اين مسخره چى غرق نشد و آب دريا او را بيرون انداخت ، موسى چون او را ديد عرض كرد اين شخص كه لباسى مثل لباس من پوشيده و مرا مسخره كرد چرا او را نجات دادى و در دريا غرق نشد؟ خطاب رسيد اى موسى من كسى را كه خود را شبيه به يكى از دوستان من كند در دنيا هلاكش نميكنم .

از اينجا بايد بفهميم كه همانطور كه شبيه شدن بدوستان خدا اين اثر را دارد كه خدا در دنيا عذابشان نميكند و عكس اين هم كه شباهت و دوستى با دشمنان خدا باشد اثرات بدى دارد كه در دنيا و آخرت نصيب آنها ميشود.

لذا حقتعالى در قرآن ميفرمايد: يا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا اليهود و النصارى اولياء بعضهم اولياء بعض و من يتولهم فهو منهم ان الله لا يهدى القوم الظالمين .

در ناسخ ‌التواريخ در معجزات اميرالمؤ منين (ع ) نقل ميكند كه مردى از طايفه مخزوم خدمت حضرت اميرالمؤ منين (ع ) عرض كرد برادر من مرده و من از مرگ او بسيار متاءثرم حضرت فرمود ميخواهى او را ديدار كنى عرض كرد چگونه نخواهم حضرت فرمود قبر او را بمن نشان بده آنگاه حضرت بر سر قبر او عباى رسول خدا را بر سر كشيد و كلمات چندى فرمود و پاى خود را بر آن قبر زد فورا زنده شد و بزبان فارسى با آن حضرت صحبت كرد حضرت فرمود تو عربى چرا فارسى ميگويى عرض كرد من عربم ولى به سنت فارسيان از دنيا رفتم يعنى آداب و زندگى خود را مانند عجم ها ترتيب دادم چون در آنزمان ايران كشورى متمدن و داراى آداب و رسوم خوبى بود، لذا لغتم دگرگون شد.

مجلس سى و سوم : بابى انت و امى يا ابا عبدالله لقد عظم مصابى بك

پدر و مادرم فداى تو باد اى ابا عبدالله

شرح :

معنى ابا عبدالله در اول زيارت بيان شد و چون كسى نزديكتر از پدر و مادر بمن نيست و آنها را بيشتر از همه عزيز ميدارم آنقدر بشما نزديكم و شما را دوست دارم كه حاضرم پدر و مادرم را هم فداى شما بكنم .

لقد عظم مصابى بك چون به واسطه ظلم و ستمى كه بر شما رفت تحمل حزن و مصيبت شما بر من و تمام شيعيان و دوستان شما سخت دشوار است .

تاريخ بهترين سرمشق زندگيست حوادث در ظرف زمان بهترين مربى بشر است از ميان حوادث روزگار هيچ حادثه اى جانسوزتر و عميق تر از واقعه مولمه كربلا نبوده و نيست انسان هر قدر بيشتر در متون تاريخ تاءمل كند خواهد ديد كه عظمت حضرت سيدالشهداء عليه السلام بيش ازين اندازه ها است كه ادراك ما دريابد.

اگر در مسير تاريخ حركت كنيم و از روز عاشورا سال 61 تا امروز صفحات كتاب تاريخ و طبيعت را مطالعه كرده و ورق بزنيم آنوقت شخصيت حسين بن على عليه السلام و فداكارى و از جان گذشتگى آنحضرت بر ما معلوم ميشود و مى فهميم كه شهادت آنحضرت چه تاءثيرى در ابقاء آئين آدميان و احياء قوانين انسانيت و نشر معارف دين و اسلاميت نموده است .

روز عاشورا سال 61 بپايان رسيد يزيد بخيال خود كام دل گرفت ابن زياد مسرور به انجام وظيفه شد و افتخار ميكرد عمر سعد ملك رى را جايزه ميخواست گروهى از خدا بيخبران هم منتظر بودند كه ركاب آنها را از طلا و نقره بسازند و آنها را با جايزه بى نياز گرداند ولى از همان ساعت ريخته شدن خون مقدس ابى عبدالله الحسين (ع ) بخاك كربلا گويى كه آتش اختلاف و انقلاب دلهاى همان دشمنان جور را فرا گرفت و به هم بدبين شدند و ابواب لعن و طعن را بسوى هم گشودند تا داستان قيام كوفه و توابين و آمدن مختار پيش آمد و مختار دمارى از قتله حضرت سيدالشهدا عليه السلام گرفت كه قسمتى از آنرا نقل كرديم و نداى وجدان جنايات آنها را در معرض افكار عمومى آيندگان گذاشت و مرور زمان قضاوت كرد كه حقيقت در چه لباسى جلوه كرد.

چراغى را كه ايزد فروزد

هر آنكس پف كند ريشش بسوزد

هدف اصلى قيام حضرت سيدالشهداء عليه السلام

هدف اصلى سيدالشهداء ازين قيام احياء دين و اصلاح مفاسد امور اجتماع مسلمين بوده و انى لم اخرج اشرا و لا بطر اولا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت بطلب الاصلاح فى امة جدى .

وقتى انسان در بيابانى چيزى را از دور مى بيند اول موجوديت آن در نظرش مجسم و ثابت ميگردد ولى نزديك ميشود وجودش معلوم و مشخص ميگردد و هر چه نزديكتر ميشود به شخصيت او واقفتر ميگردد تا آنجا كه عظمتش در دل و مغز آدمى جاى گرفته و خواه ناخواه به تعظيم و خشوع و خضوع ميافتد.

براى مثال اگر كوهى را از دور ببينيم اول موجوديت كوه برايمان نمايان ميشود كه از چه سنگى و از چه كيفيتى است سپس هر چه به آن نزديكتر شويم و نباتات و چشمه سارها و معادن و انواع محصولات آن آشنا گرديم خير و بركت كوه بيشتر ما را مجذوب مينمايد تا آنجا كه اگر بمعادن نهفته آن هم واقف شويم و از آهن و طلا و نفت و غير آن مطلع گرديم اهميت و عظمت و ارزش آن در نظر ما افزونتر ميگردد و اينمقدار هم نسبت به آن چيزيست كه ما مى بينيم چه بسا علم و قدرت و احاطه ما نسبت به تمام آن كوه و پشت و قله و دره و شيب و فرازش كافى نيست و از آن بيخبريم كه اگر آنها هم براى ما معلوم گردد خود را در برابر عظمت آن ناچيز مينگريم .

وجود مقدس و شخصيت حضرت سيدالشهداء ارواحنا فداه براى ما مانند كوهى است كه از عناصر آسمانى تركيب يافته و داراى انواع مواد و مواليد عنصريست و فكر و عميق و روح بلند پرواز او بقدرى اوج دارد كه عقل آدمى به اوج طيران او راه پيدا نميكند.

آنچه ميگويم بقدر فهم تست

مردم اندر حسرت فهم درست

حضرت ابى عبدالله (ع ) مانند كوه بلند و دامنه داريست كه داراى هزاران معدن جواهر گرانبهاست و با يك حركت لرزاننده مكنونات قيمتى خود را بيرون ريخت و در معرض نمايش خلايق گذاشت .

هر كس بيشتر معرفت به وجود امام حسين (ع ) پيدا ميكند در برابر عظمت وجودش چون خس در ساحل دريا و يا ريگ در كنار كوه كوچك و حقير و ناچيز ميگردد.

پس جا دارد كه ما بگوئيم بابى انت و امى يا ابا عبدالله لقد عظم مصابى بك

مرثيه خواندن دعبل در خدمت حضرت رضا عليه السلام

مرحوم دربندى در كتاب اسرارالشهاده از منتخب طريحى نقل ميكند كه دعبل خزاعى گفت سالى در ايام عاشورا بر سيد و مولاى خودم حضرت على بن موسى الرضا (ع ) داخل شدم فرايته جالسا جلسة الخرين و اصحابه من خوله كذلك فلما رانى مقبلا قال لى مرحبا بك يا دعبل مرحبا بنا صرنا بيده و لسانه ثم وسع لى فى مجلسة و اجلسنى الى جانبه ثم قال لى يا دعبل احب ان تنشد نى شعرا فان هذه الايام ايام حزن كانت علينا اهل البيت و ايام سرور كانت لا على اعدائنا خصوصا بنى امية لعنهم الله يا دعبل من بكا على مصابنا ولو واحد كان اجره على الله يا دعبل من ذرفت عيناه على مصابنا من اعدائنا حشره الله معنا فى زمرتنا يا دعبل من بكى على مصاب جدى الحسين عليه السلام غفر الله له ذنوبه البتة ثم انه نهض و ضرب سترا بيننا و بين حرمه و اجلس اهل بيته من وراء الستر ليبكوا على مصاب جدهم الحسين ثم التفت الى و قال لى يا دعبل ارث الحسين فانت ناصرنا و ما دحنا تقصر عن نصرنا ماالستطعت قال دعبل فاستعبرت و سالت عبرتى .

حاصل آنكه دعبل خزاعى ميگويد، در ايام عاشورا خدمت على بن موسى الرضا عليه السلام رفتم ديدم كه آنحضرت اندوهناك نشسته و جمعى از شيعيان در خدمت آنحضرت بودند چون نظر آنحضرت بمن افتاد فرمود مرحبا اى دعبل كه به دست و زبان خودت يارى كننده مايى ، آنگاه مرا طلبيد و نزد خود نشانيد و فرمود اى دعبل چون اينروزها ايام حزن ما اهل بيت و ايام سرور و شادى دشمنان ما است شعرى چند در مرثيه حضرت سيدالشهداء بخوان اى دعبل بدان كه هر كه بگريد و كسى را براى مصيبت ما بگرياند اجرش ‍ با خدا است . اى دعبل هر كس آب از ديدگانش روان شود براى آنچه از دشمنان ما بما رسيده خداى تعالى او را در زمره ما محشور گرداند. اى دعبل هر كه بر مصيبت جد من حسين بگريد البته حقتعالى گناهان او را بيامرزد پس حضرت فرمود دعبل مرثيه اى براى حسين را بخوان كه پرده اى آويختند و حرم عصمت و طهارت پس پرده نشستند براى آنكه در مصيبت جد خود حسين (ع ) بگريند آنگاه فرمود اى دعبل مرثيه براى حسين (ع ) بخوان دعبل ميگويد چند شعرى در مصيبت آنحضرت خواندم حضرت امام رضا با مروان و زنان و حاضران بسيار گريستند بنوعى كه صداى گريه از خانه حضرت بلند شد.

عزادارى حضرت صادق عليه السلام در ايام عاشورا

و نيز در اسرارالشهاده دربندى از كتاب منتخب طريحى از امام صادق (ع ) نقل ميكند انه كان اذا هل هلال عاشورا اشتد حزنه و عظم بكائه مصائب جده الحسين عليه السلام و الناس ياءتون عليه من كل جانب و مكان يعرونه بالحسين عليه السلام وينوحونه على مصائب الحسين فاذا فرعوا من البكاء يقول لهم ايها الناس اعلموا ان الحسين حى عند ربه يرزق من حيث يشاء و هود دائما ينظره الى موضع معسكره و مصرعه و من حل فيه من الشهدا و ينظر الى زواره و الباكين عليه والمقسيمين العزاء عليه و هو اعرف بهم و باسمائهم و اسماء ابائهم و بدرجاتهم و منازلهم فى الجنة و انه ليرى من يبكى عليه فيتغفر له و يسئل جده و اباه و امه و اخاه ان يستغفر و اللباكين على مصابه و المقيمين غرائه و يقول لو يعلم زائرى و الباكى على ماله من الاجر عند الله تعالى لكان فرحه اكثر من جزعه و ان زائرى و الباكى على لينقلب الى اهله مسرورا و ما يقوم من مجلسه الا و ما عليه ذنب و صار كيوم ولدته امه .

حاصل معنى آنكه وقتى كه هلال عاشورا نمودار ميشد حرن حضرت صادق (ع ) شدت مينمود و گريه آنحضرت بر مصائب جدش ‍ حضرت حسين عليه السلام زياد ميگشت و مردم از هر طرف و هر جا به سوى آنحضرت ميامدند و با آنحضرت بر مصيبتهاى حضرت حسين (ع ) نوحه و زارى ميكردند، پس زمانيكه از گريه فارغ ميشدند حضرت به آنها ميفرمود ايها الناس بدانيد بدرستى كه حضرت حسين (ع ) در مقام قرب پروردگار خود است و به لشكرگاه خود و به محل قبر خود و شهدايى كه نزديك قبر او مدفونند نظر ميكند و همچنين بسوى زيارت كنندگان خود نظر ميكند و او نامهاى آنها و پدرانشان را بهتر از شما كه فرزندان خود را ميشناسيد ميشناسد كسانيرا كه بر او گريه ميكنند مى بيند و براى آنها از خدا طلب آمرزش ميكند و از جد بزرگوار و پدر و مادر و برادرش سئوال ميكند كه براى گريه كنندگان مصيبتهاى او و اقامه كنندگان عزايش استغفار كنند و ميفرمايد اگر زيارت كنندگان قبر من آنچه را كه خداوند براى آنها مهيا كرده بدانند فرح و خوشحالى آنها بيش از جزع آنها خواهد شد و چون زيارت كننده او بر ميگردد هيچ گناهى براى او نمانده است و مثل روزى كه از مادر متولد شده خواهد بود.

حكايت يكى از بزرگان هند كه بواسطه عزادارى حسين (ع ) عاقبت به خير شد

در كتاب اسرارالشهاده دربندى نقل ميكند كه در زمان ما شخصى از بزرگان هند بود كه در دستگاههاى دولتى هند مقام بلندى داشت و او را مستوفى الممالك لقب داده بودند و مشرك بود ولى هر سال ماه محرم مجلس بسيار مهمى براى عزادارى حضرت سيدالشهدا عليه السلام ترتيب ميداد و مبلغ مهمى صرف اطعام مينمود در يكى از سالها مبتلا به مرضى شد كه اطباء از معالجه او عاجز بودند و روزبروز بر شدت مرض او افزوده ميشد تا اينكه مشرف به موت گرديد در حالت نزع و احتضار بود كه اطرافيان او ديدند يك مرتبه شفا يافت و از بستر بيمارى برخاست و مسلمان شد از سبب اسلام او پرسيدند جواب داد كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام بالاى سر من تشريف آوردند و بمن فرمود برخيز كه خداى تعالى به بركت داشتن مجلس عزاى تو براى من ترا شفا داد، آنگاه آن مرد پس ‍ از قبول اسلام و شناختن حلال و حرام و مسلمان كردن خانواده اش از هند بطرف كربلا حركت كرده و آنچه از اموال نفيسه و جواهرات پرقيمت داشت به آستانه مقدسه حسينى بعنوان هديه تقديم نمود و بسيارى را در قبه منوره آن حضرت آويخت و از جمله زهاد و عباد اهل عتباب شد و يكسال قبل به مشهد حضرت رضا (ع ) مشرف شده بود.

حكايت زن هندى و سينه زدن او

و نيز در همان كتاب اسرارالشهاده نقل ميكند كه شخصى مورد وثوق من از اهل آذربايجان بود و براى من نقل كرد كه سالى سفر به هند كردم روزى در ايام اقامت خود جماعتى از اهل آن شهر را ديدم كه با سرعت زيادى بطرف ميدانى ميرفتند از سبب آن پرسيدم گفتند دسته اى از هنديها كه مشرك هستند جنازه اى دارند كه مطابق عقايد مذهبى خودشان بايد او را آتش بزنند و ما بتماشاى او ميرويم من هم براى تماشا با آنها رفتم تا بميدان بزرگ رسيديم هيزمهاى زيادى در آن ميدان جمع كرده آتش زدند كه از كثرت آتش و حرارت چون جهنمى سوزان گشت آنگاه جنازه اى را در ميان آتش انداختند بدن او سوخت و خاكستر شد ولى سينه او ابدا نسوخت و آتش نگرفت حضار از مشاهده او تعجب كردند كه چه گناهى كرده كه باعث نسوختن سينه او شده است عالم آنها دستور داد كه مجددا هيزم بياورند و آتش را زياد كنند بلكه سينه او بسوزد و كلماتى چند بر آن آتش خواند بلكه آتش او را بسوزاند ولى باز هم آتش ‍ تاءثيرى به او نكرد پس آن عالم به غيض آمده گفت اين زن صاحب معصيت بزرگى بوده كه باعث نسوختن سينه او شده است كسان و بستگان او خيلى ناراحت شدند بخواهر آن ميت گفتند شما از حال او خبر داريد كه او چه معصيتى مرتكب شده كه سينه او نمى سوزد خواهر گفت تا آنجا كه من از حال او اطلاع دارم زن بسيار خوبى بود و در طريقه مذهب خود به عبادت معروف بود ولى ياد دارم كه روزى در ايام محرم از راهى كه ميرفتيم به يكى از مجالس مسلمانها كه براى تعزيه حسينى و ذكر مصائب آنحضرت منعقد شده بود برخورد. يكى از آن جمعيت روضه ميخواند و مرد و زن بحالت گريه به سينه خود ميزدند به ما هم حالت رقتى دست داد و گريان شديم و من و خواهرم نيز سينه زديم عالم آنها گفت اين همان جرميست كه باعث گشته آتش سينه او را نسوزاند.

كاى مونس شكسته دلان حال ما ببين

ما را غريب و بيكس و بى آشنا ببين

اولاد خويش را كه شفيعان محشرند

تن هاى كشتگان همه در خاك و خون نگر

در ورطه عقوبت اهل جفا ببين

سرهاى سروران همه بر نيزه ها ببين

در خلد بر حجاب دو كون آستين فشان

آن سپر بود بر سر و دوش نبى مدام

وندر جهان مصيبت ما برملا ببين

يك نيزه اش ز دوش مخالف جدا ببين

نى نى درآ چو ابر خروشان كربلا

آن تن كه بود پرورش در كنار تو

طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين

غلطان بخاك معركه كربلا ببين

يا بضعة الرسول ز ابن زياد داد

كو خاك اهل بيت رسالت بباد داد

مجلس سى و چهارم : فاسئل الله الذى اكرم مقامك و اكرمنى بك

پس از خدايى كه مقام ترا بلند و گرامى داشت و مرا هم بواسطه دوستى تو عزت بخشيد سئوال و درخواست مينمايم كه : ان يرزقنى طلب ثارك مع امام منصور من اهل بيت محمد

شرح كرامت حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام

حقتعالى كرامات و مقاماتيكه براى انبياء و اولياء بوده از قرب بدرگاه احديت به آنحضرت عنايت فرمود و آن چند چيز است :

اول : دارا بودن معجزه

معجزه چيست ؟ معجزه عبارت از كار خارق العاده ايست كه جهات سه گانه زير در آن جمع باشد: 1 - اين كار بكلى خارج از حدود توانايى نوع بشر باشد و هيچكس حتى نوابغ جهان نتوانند به اتكاى نيروى انسانى آنرا بياورند.

2 - بايد توام با دعوى پيامبرى باشد. يعنى آورنده آن بعنوان يك سند زنده براى صدق گفتار خود در دعوى رسالت از طرف خدا آنرا انجام دهد و اين دعوى براى امامان و امام حسين بوده منتهى به اسم امامت و نه پيغمبرى .

3 - بايد توام با تحدى يعنى دعوت بمعارضه و مقابله باشد باين ترتيب كه از تمام انسان ها دعوت كند كه اگر ميتوانند و قدرت دارند مانند آنرا بياورند.

بنابراين اگر يكى از اين جهات سه گانه در آن نباشد معجزه ناميده نميشود از انيجا تفاوت معجزه با كارهاى نوابغ جهان و اكتشافات حيرت انگيز علمى اجمالا روشن ميشود زيرا كارهاى نوابغ و اكتشافات عجيب علمى اگر چه در نوع خود نادرست است و كم نظير ولى از قدرت و توانايى نوع انسان بيرون نيست و هيچ بعيد نيست كه نابغه ديگرى مثل آن و يا بهتر آنرا بياورد.

ولى معجزات بايد در وضع و شرايطى باشد كه هيچ احتمال نرود كه بشر ديگرى مثل آن را بياورد. مثلا معجزه صالح پيغمبر كه مطابق گفته قرآن شتر ماده با بچه اش از كوه بيرون آمد كه يك روز آب رود را ميخورد و روز ديگر به همان مقدار شير ميداد.

اين مطلب را ميتوان ضمن مثالى روشن ساخت اگر كودك 6 يا 8 ساله مانند يك سخنران ورزيده و ماهر با عبارات سليس و روان و دلنشينى صحبت كند اين يك نوع نبوغ فوق العاده است اما از حدود و توانايى نوع بشر بيرون نيست چه ممكنست كودك ديگرى پيدا شود كه به همين زيبايى و مهارت سخن بگويد به همين دليل نميتوان نام آن را معجزه گذاشت .

ولى از مريمى كه بدون شوهر بوده عيسى بن مريم كه تازه بدنيا آمده بمردم ميگويد: انى عبدالله اتانى الكتاب و جعلنى نبيا. اين را معجزه ميگويند چه از قوه هر بشرى خارج است .

مرحوم مجلسى از حضرت صادق (ع ) روايت كرده كه حضرت امام حسن عليه السلام با شخصى از اولاد زبير به عمره ميرفتند براى حضرت در زير درخت خرمايى فرش انداختند و براى آن زبيرى در زير درخت ديگر و آن درختان خشك بود زبيرى گفت اگر ايندرخت رطب ميداشت ميخورديم . حضرت فرمود ميل رطب دارى گفت بلى حضرت دست بآسمان كرد و دعايى خواند بزبانى كه آن شخص نفهميد در همانساعت آن درخت سبز شد و بار برداشت شتردارى كه همراه ايشان بود گفت والله اين سحر است حضرت فرمود سحر نيست دعاى فرزند پيغمبر است كه مستجاب شد.

حسين عليه السلام معجزات پيغمبران را هم دارا بوده از باب مثال ابن شهر آشوب روايت كرده كه روزى جبرئيل بصورت دحيه كلبى خدمت رسول (ص ) آمد و خدمت آنحضرت نشسته بود كه ناگاه حسنين عليهماالسلام داخل شدند چون گمان ميكردند دحيه كلبى دست به نزد او آمدند و از او هديه اى خواستند جبرئيل دستى بسوى آسمان بلند كرد سيبى و بهى و انارى براى ايشان فرود آورد و به ايشان داد چون آن ميوه ها را ديدند شاد گردند و نزد حضرت رسول (ص ) بردند حضرت از ايشان گرفت و بوئيد و بايشان رد كرد و فرمود كه بنزد پدر و مادر خود ببريد ولى اگر اول بنزد پدر ببريد بهتر است پس آنچه آنحضرت فرموده بود بعمل آوردند و اين ميوه ها را نزد پدر و مادر بردند و همگى از آن ميوه ها تناول ميكردند و هر چه ميخوردند چيزى از آن كم نميشد و آن ميوه ها بحال خود بود تا وقتى كه رسول خدا (ص ) از دنيا رفت و باز آنها نزد اهل بيت بود و تغييرى در آنها به هم نرسيد تا آنكه حضرت فاطمه عليهااالسلام رحلت فرمود پس انار برطرف شد و چون حضرت اميرالمؤ منين (ع ) شهيد شد و آن به از بين رفت و سيب ماند آن سيب را حضرت حسن (ع ) داشت تا آنكه حضرت امام زين العابدين (ع ) فرمود وقتى كه پدرم در صحراى كربلا محصور اهل جور و جفا بود آن سيب را در دست داشت و هر گاه كه تشنگى بر او غالب ميشد آنرا ميبوئيد تا تشنگى آن حضرت تخفيف ميافت چون تشنگى زياد بر آنحضرت غالب شد و دست از حيات خود برداشت دندان بر آن سيب فرو برد چون شهيد شد هر چند آن سيب را طلب كردند نيافتند پس آنحضرت فرمود كه من هر گاه بزيارت مرقد مطهر پدرم ميروم بوى آن سيب را ميشنوم و هر گاه از شيعيان مخلص ما در وقت سحر بزيارت آن مرقد مطهر برود بوى آن سيب را از آن ضريح منور ميشنود.

معجزه امام حسين عليه السلام و حفر چاه

چون شب عاشورا تشنگى و عطش بر حسين (ع ) و اصحاب و اهل بيت آنحضرت زياد شد آنحضرت تبرى برگرفت و از بيرون خيمه زنان نوزده قدم بطرف قبله گام برداشت آنگاه قدرى زمين را با تبر حفر كرد ناگاه آبى زلال و گوارا بجوشيد و اصحاب آنحضرت نوشيندند و مشكها را پر از آب كردند پس آن چشمه فروكش كرد و خشك شد و اثرى از آن باقى نماند در صورتيكه روز نهم حضرت باصحاب فرمود كه چاهى حفر كنند شايد آبى پيدا شود ولى هر چه كاوش كردند آبى نيافتند.

تا اينجا معلوم شد كرامات و مقاماتى از قرب بدرگاه احديت و داشتن معجزه براى همه انبياء بوده و براى امام حسين (ع ) هم بوده است .

 

دوم : مصونيت از خطا

دومين چيزى كه براى همه انبياء بوده مصونيت از خطا است پيامبران نه تنها بايد از گناهان مصونيت داشته باشند بلكه از هر گونه خطا و اشتباهى در تشخيص مطالب نيز بايد مصون باشند چه اگر اين مقام براى انبياء نباشد از گفته ها و تعليمات آنها مردم سلب اطمينان ميكنند و اين مقام هم براى حسين (ع ) و ساير امامان بوده است .

در اينجا سؤ الى پيش ميآيد كه امام حسين (ع ) از كشتن خود و اسيرى اهل بيتش خبرى داشت و يا بدون اطلاع از مكه و مدينه بطرف كربلا حركت كرد و اگر خبر داشت با آيه مباركه و لا تلقوا بايديكم الى التهلكة سازش ندارد.

جواب اين سوال اينست كه امام حسن عليه السلام كاملا خبر از شهادت خود داشت و كرارا هم رسول اكرم صلى الله عليه و آله خبر شهادت را به او داده بود از جمله صدوق درامالى روايت مى كند كه روزى رسول گرامى در خانه ام سلمه فرمودند اى ام سلمه ، هيچكس راهگذار نزد من آيد، ام سلمه مى گويد: ناگاه حسين عليه السلام آمد و من نتوانستم كه جلوى او را بگيرم ، كه نزد رسول خدا نرود من به دنبال او رفتم ديدم كه بر سينه رسول خدا صلى الله عليه و آله نشسته و آن حضرت مى گريد و چيزى در دست دارد فرمود: اى ام سمله از اين كه جبرئيل است و مرا خبر ميدهد كه اين فرزند تو كشته خواهد شد و اين خاكيست كه بر روى آن كشته مى شود اين خاك را با خود بدار و هر وقت اينخاك خون شد حسين كشته گشته ، ام سلمه مى گويد من عرض كرم يا رسول الله خدا را بخوان تا او را ازين مهلكه نجات دهد و اين بلا را از وى بگرداند فرمود خدا را براى نجات او خواندم لكن خدا به من وحى فرستاد كه در مقابل اين شهادت براى او درجه اى خواهد بود كه هيچيك از مخلوقين من به آن درجه نمى رسند و او را شيعيانى است كه براى ديگران شفاعت ميكنند و شفاعت آنان نزد من پذيرفته خواهد شد و مهدى قائم آل محمد (ص ) از فرزندان او است خوشا كسى كه از دوستان و شيعيان حسين باشد و بخدا قسم كه آنان در قيامت رستگارانند.

در خبر ديگر است كه وجود مبارك پيغمبر (ص ) مشتى از خاك كربلا به ام سلمه دادند و فرمودند كه هر وقت ديدى اين خاك خون شد بدان كه حسينم را كشته اند. ام سلمه هم ميگويد من روزى كه سر آن شيشه را باز كردم ديدم كه آن خاك خون صافى كشته است .

نيز در خبر ديگريست كه چون حضرت امام حسين (ع ) قصد سفر به عراق را نموده ام سلمه خدمت آنحضرت رسيد عرض كرد شما ازين سفر صرفنظر فرمائيد چه من از رسول خدا (ص ) شنيدم كه فرمود فرزندم حسين در عراق كشته ميشود و بمن خاكى داد كه در شيشه كنم كه فعلا نزد من ميباشد حضرت فرمود بخدا قسم كه من كشته ميشوم اگر چه به عراق نروم ((يعنى بنى اميه هر كجا باشم مرا ميكشند)) و اگر ميخواهى من قبر خودم را بتو نشان بدهم تا جاى خوابگاه خودم و اصحابم را ديدار كنى پس با دست مبارك روى ام سلمه را مسخ نمود تا حقتعالى حجاب را از پيش چشم او برطرف نمود خاك كربلا قتلگاه حضرت و اصحابش را ملاحظه نمود آنگاه حسين (ع ) قدرى از آنخاك را برداشت و به ام سلمه داد كه در شيشه اى بريزد و فرمود هر گاه ديدى كه اينخاك خون تازه اى گشت بدان كه من كشته شده ام ، ام سلمه ميگويد در بعد ظهر عاشورا در خاك آن شيشه و آن خاكى كه رسول خدا بمن داده بود و در شيشه كرده بودم نظر كردم ديدم هر دو خون تازه شده صيحه زدم و دانستم كه حسين كشته شده و در آنروز هيچ سنگى را از جاى خود حركت ندادند مگر آنكه در زير آن خون صافى ديده شد تا اينجا معلوم شد كه حسين (ع ) بنا به فرمايش پيغمبر (ص ) از شهادت خود خبر داشته بلكه خود آنحضرت در موقع رفتن بيرون براى سفر كوفه ببرادرش محمد حنفيه فرمود: و الله يا اخى لو كنت فى حجر هامة من هوام الارض لا استخر جونى منه يقتلوننى .

يعنى اى برادر قسم بخدا هر گاه در سوراخى از سوراخهاى زمين پنهان هر آينه مرا از آن بيرون ميآوردند و ميكشتند پس امام حسين (ع ) ميداند كه مسلما بدست بنى اميه كشته ميشود و لو هر جاى از زمين باشد.

بنابراين امام حسين (ع ) كه ميداند كه كشته ميشود چرا به عراق حركت كرد و در سفرى كه از مدينه براى كربلا حركت نمود كرارا از قتل خبر ميداد و از حضرت يحيى ياد ميفرمود و اين عمل حضرت مخالف صريح آيه قرآنست كه ميفرمايد: و لا تلقوا بايديكم الى التهلكه چه روى اين آيه فقها، فرموده اند اقدام به امريكه ضرر بلكه احتمال ضرر در آن باشد جايز نيست چه رسد بر يقين شخص در ضرر و هلاكت .

جواب : القاء بمعنى انداختن و مفعول آن محذوف و باء بايديكم براى سببيت و تعبير، بايديكم اشاره است به اينكه از روى اختيار خودتان خود را به مهلكه نيندازيد و مراد از تهلكه اعم از هلاكت دنيوى و اخروى است و مراد از القاء به تهلكه اقدام به هر عملى است كه موجب هلاكت انسان يا ترك عملى است كه باعث هلاكت آدمى گردد مثلا اگر مريض عملى انجام دهد كه باعث زيادتى مرض يا موت او گردد مانند پرهيز نكردن و خوردن خوراكيهايى كه براى مرض او مضر است و يا اينكه معالجه نكند و دارو استعمال ننمايد و به اين سبب موجب هلاكت گردد هر دو القاء در تهلكه ميباشد.

و در مقام جهاد اگر اقدام به جهاد و صرف مال در راه جهاد نكند تا دشمن مسلط شود و مردم به هلاكت بيفتند القاء به تهلكه است و بسا موارديكه بايد ساكت و صامت بود و تقيه نمود و اقدام به جهاد ننمود اگر اقدام كند و باعث هلاكت گردد القاء بتهلكه است و همچنين در مورد انفاقهاى مالى اگر نجل و رزد و حقوق واجبه را نپردازد و باعث شكنجه و به تنگ آمدن زندگانى فقراء و طغيان آنان گردد و يا تمام مال خود را صرف كند كه قدرت بر نفقه خود دواحب النفقه اش را نداشته باشد همه اينها القاء به تهلكه است چنانچه در آيه شريفه ميفرمايد: و لا تجعل يدك معلولة الى عنقك و لا تبسطها كل السبط فتقعد ملوما محسورا . (اسرا - 3)

و توهم نشود كه اين ايثار است بلكه ايثار بذل مال است بحديكه بواجبات لطمه نزند در موضوع بحث پيغمبرى و امامت بايد دانسته شود كه آنچه آنها بجا ميآوردند و به مردم ميگويند مطابق دستور الهى است و جاى ايراد بر ما نيست چه علت آنرا بفهميم يا نفهميم عمل رسول خدا (ص ) در حديبيه و ائمه هدى صلوات اله عليهم اجمعين شاهد بزرگى بر اين معنى است پس بر ما نيست كه بگوئيم به چه علت رسول خدا در حديبيه با مشركين صلح نمود و حضرت اميرالمؤ منين (ع ) 25 سال با خلفاء جور زمان خود با مسالمت رفتار مينمود و چرا حضرت امام حسن با معاويه صلح نمود و ساير ائمه نيز با خلفاء جور زمان خود با تقيه رفتار ميكردند و چرا حضرت سيدالشهدا (ع ) با علم بشهادت از مدينه به كربلا آمد اينها مطالبى است كه جوابش از لابلاى صفحات تاريخ معلوم ميشود يزيد چون در مقام محو كردن دين اسلام حتى ظواهر آن بود و به هر تقدير ميخواست سيدالشهداء را بقتل برساند چه اقدام كند و چه ساكت بنشيند آنحضرت چاره اى جز قيام نداشت و همان قيام بود كه اساس خلافت بنى اميه را مضمحل و نابود ساخت و آنحضرت مرگ با شرافت را بر قتل با ذلت ترجيح داد. پس چنين عملى را القاء در تهلكه نميگويند زيرا اين نفع برگشتش بجامعه و عموم افرادست .

جواب ديگرى كه در اين موضوع ميتوانيم بگوئيم اينست كه حضرت سيدالشهداء (ع ) در مقابل دوازده هزار نامه اى كه از اهل عراق بآنحضرت رسيده و آنحضرت را دعوت به كوفه نمودند كه امام ميخواهيم اگر بطرف آنها نميرفت ميگفتند خدايا ما براى هدايت خودمان امام خواستيم و از پسر پيغمبر دعوت نموديم ولى او دعوت ما را اجابت نكرد. چون نامه هاى كوفيان از حد گذشت و دوازده هزار نامه نزد حضرت سيدالشهداء جمع شد لاجرم آنحضرت نامه اى باين مضمون در جواب آنها نگاشتند.

بسم الله الرحمن الرحيم اين نامه ايست از حسين بن على به سوى گروه مسلمانان و مؤ منان كوفيان اما بعد بدرستى كه هانى و سعيد آخر كسى بودند از فرستادگان شما كه رسيد و نامه هاى شما را بما رسانيدند بعد از آنكه رسولان بسيار و نامه هاى بيشمار از شماها بمن رسيده بود و بر مضامين همه انها اطلاع يافتم و حاصل جميع آنها اين بود كه ما امامى نداريم و بزودى نزد ما بيا كه حق تعالى ما را ببركت شما براه حق و هدايت مجتمع گرداند اينك پسرعم وثقه اهلبيت خود مسلم بن عقيل را بسوى شما فرستادم پس اگر او براى من بنويسد كه عقلا و دانايان و اشراف شما بر آنچه در نامه ها نوشته بوديد مجتمع القول هستند همانا من بزودى بسوى شما حركت ميكنم . تا آخر نامه . و بعد مسلم آن نامه مفصل را نوشت و حضرت را دعوت به كوفه نمود.

ابن نما در مشيرالاحزان از حصين بن عبدالرحمن نقل ميكند كه اهل كوفه بحضرت امام حسين (ع ) نوشتند چهل هزار نفر از اهل كوفه با شما بيعت كردند و با كسى كه شما جنگ كنيد جنگ كنند، و با كسى كه شما صلح كنيد صلح كنند.

پس حسين (ع ) در اين سفر ميخواهد اتمام حجت كند و به آنها بفهماند كه شما دروغ ميگوئيد و نيمخواهيد هدايت شويد و نظر شما دينار و رياست است نه آخرت .

دليل بر اينمطلب كه آنها دروغ ميگفتند اينست كه چون امام حسين (ع ) وارد كربلا شد عمر سعد هم با سپاه خود از كوفه به كربلا آمد و پس از آنكه استراحتى نمود عروة بن قيس را كه از بزرگان كوفه خواست و باو گفت نزد حسين ميروى و از او ميپرسى كه شما به چه علت و قصدى باين سرزمين آمده ايد عروه گفت اى امير ازين كار معاف بدار و بديگرى محول نما چه من خود از اشخاصى هستم كه نامه دعوت بآنحضرت نوشتم لاجرم هر كه را عمر سعد ميگفت كه اين پيغام را نزد آنحضرت ببرد همان عذر عروة بن قيس را ميگفت تا بالاخره عمر سعد اين ماءموريت را به قر بن قيس الحنظلى داد و او نزد آنحضرت آمد پس از رساندن پيغام عمر سعد حضرت فرمود مردم شهر شما از من دعوت نمودند و من هم دعوت ايشانرا اجابت كردم اگر چنانچه از دعوت خود برگشته اند من از اينجا بطرف وطن و شهر خودم ميروم و قصد رفتن كوفه را ندارم .

و ضمنا معلوم ميشود كه امام حسين عليه السلام قصد رياست و سلطنتى نداشتند زيرا كسى كه ميداند كشته ميشود ديگر قصد رياست داشتن غلط است فقط قصد حضرت ازين سفر احياء دين جدش بوده كه باقى بماند و حكومت و خلافت بنى اميه كه مخالف دين اسلام بودند ريشه كن گردد.

و دليل بر اينكه بنى اميه دين نداشتند و مقصود آنها از بين بردن دين اسلام بود اينست كه ابن عباس نقل ميكند كه شبى در مسجد مدينه نماز خفتن را گذارديم و مردم پراكنده شدند و بغير از معاويه و ابوسفيان كسى در مسجد نماند و من در عقب ستونى نشسته بودم شنيدم كه ابوسفيان بمعاويه گفت ببين در مسجد كسى مانده است يا نه ابوسفيان در آنوقت كور شده بود چيزى را نميديد معاويه چراغى را بدست گرفت و اطراف مسجد را تفحص نمود و مرا نديد آنگاه ابوسفيان گفت اى پسرم ترا وصيت ميكنم بدين آباء و اجدادت كه تو بايد دين پدرانت را از دست ندهى و از اين محمد كه ادعاى پيغمبرى ميكند پرهيز كنى چه اين دين باعث فقر و پريشانى ما ميباشد و بواسطه اين دين مال و اسباب ما كم شد و از بزرگى به درويشى رسيديم زيرا اسلام جلوى دزدى و قتل و غارت آنها را گرفت زنهار كه ترا ترسى باشد از آنچه محمد راجع به جهنم و بهشت گفته كه اينها حرفهايى است كه اعتبارى ندارد چون حرفش تمام شد معاويه گفت خاطرجمع باش كه مرا نيز راءى و عقيده همين است و بدانكه تدراك آنچه را كه تو نتوانستى كرد من خواهم كرد و تقصيرى نخواهم نمود.

اگر كسى اشكال كند كه مقام عصمت كه در برابر هر نوع گناه و انحراف و خطا و مصونيت پيدا ميكند افتخار نيست زيرا خدا به هر كس كه اين نيروى مرموز را بدهد چنين حالى را پيدا خواهد كرد بنابراين ترك گناه و خطا و اشتباه نكردن براى پيغمبران و امامان فضيلتى نخواهد بود چه آنها به اراده خدا در برابر گناه بيمه شده اند و به همين دليل مزد و ثوابى هم براى آنها لازم نيست كه به آنها داده شود.

كسانيكه چنين ايرادى دارند پنداشته اند كه مصونيت پيغمبران و امامان از گناه و خطا مثلا چيزى شبيه مصونيت در برابر مالاريا و حصبه و وبا و مانند آنست كه با تزريق واكسنهاى مخصوص چه بخواهند و چه نخواهند مصونيت پيدا ميكنند.

نكته اشتباه همينجاست كه آنها مقام عصمت را يكنوع مصونيت غيرارادى و غيراختيارى پنداشته اند در حاليكه مطلب كاملا بعكس ‍ آنست چه عصمت پيمبران و امامان يك حالت كاملا ارادى و اختيارى است كه سرچشمه آن عقل و ايمان و علم آنهاست .

مثلا يك طبيب حاذق و كاملا مطلع هرگز حاضر نيست آبى را كه مملو از ميكروبهاى وبا و اسهال است و در آزمايشگاه بوسيله ميكروسكوپ ميكروبهاى آنرا با چشم ديده بياشامد در حاليكه يك دهاتى بيسواد و بيخبر از همه جا بسادگى و آسانى ممكن است كرارا از آن آب بنوشد و مريض شود.

پس آيا نوشيدن آب براى آن طبيب محال ذاتى است كه نميتوانند بخورد يعنى قدرت بر اين كار اصلا ندارد و يا بواسطه عملش كه ميداند اين آب داراى ميكروب است و منجر به مرض وبا و اسهال ميشود از خوردن آن صرفنظر ميكند بديهيست كه پاسخ دوم صحيح است زيرا علم و يقين او به ميكروب و مرض سد محكمى است كه جلوى خوردن آن آب را ميگيرد و تشنگى را تحمل ميكند.

پيغمبران و امامان چون علم و ايمان به عواقب وخيم گناه داشتند و آيات عذاب الهى را ميخواندند يقين داشتند كه سرانجام ارتكاب به گناه عذاب الهى خواهد بود لذا آنرا ترك ميكردند و خدا را در همه جا حاضر و ناظر ميدانستند پس باقدرت بر ارتكاب گناه هرگز از قدرت خود استفاده نميكردند.

اميرمؤ منان على (ع ) در ضمن نامه مشروحى كه براى عثمان بن حنيف فرماندار خود در بصره مينويسد ميفرمايد: من اگر بخواهم از عسل خالص و مغز گندم غذا و از ابريشم لباس براى خود تهيه كنم ميتوانم اين مكان براى من هست اما هيهات كه هواى نفس بر من چيره شود و بخوردن غذاهاى لذيذ بپردازم ولى در گوشه و كنار كشورم گرسنگانى باشند. ((نهج البلاغه ))

سوم : علم لدنى

راه ديگرى كه با آن ميتوان پيامبران واقعى را از مدعيان دروغى و قلابى شناخت موضوع علم آنها بوده كه بدون استاد و تحصيل عالم بودند زيرا كه پيغمبر بايد افضل و اعلم از همه امت خود باشد و همه علوم و تكاليف الهيه و مسائل شرعيه كه امت به آنها محتاجند بداند بدون آنكه معلمى داشته باشد و يا از كسى آموخته باشد فقط مطالب را بايد از وحى الهى و يا جبرئيل و يا كتاب آسمانى گرفته باشد.

و اين علم را ائمه ما صلوات الله عليهم اجمعين داشتند زيرا عقول بنى آدم به تنهايى و بدون مددگيرى از علوم انبياء كه علم لدنى دارد و فايده اى نمى بخشد چه عقل تنها مدرك كليات است و ميفهمد كه ظلم بد و احسان خوب و شكر منعم لازمست اما ظلم چه چيز است و احسان چه نوع است و تشكر از منعم به چه طرز است ؟ مدرك اين موضوعات جزيى عقل نبوده بلكه علم ميباشد و منشاء علم صحيح وحى الهى است كه در مقام تشبيه گفته اند عقل به منزله چشم و علم بمنزله چراغ است .

در شب تاريك اگر انسان بخواهد راه برود هم محتاج بچشم است و هم چراغ ، اگر چشم نباشد فرضا چراغ هم بر دست گيرد از تشخيص راه عاجز است و اگر چشم باشد و چراغ نباشد نيز راه را تميز نميدهد زيرا قوه بينايى براى فاصله محدود و معينى است و قدرت چراغ از آن ساخته نيست به تشبيه ديگر عقل مانند چشم و علم مانند علائمى است كه در جاده ها براى شناختن راه ميگذارند در روز روشن اگر چه چشم ميتواند راه را ببيند اما اگر بر سر دو راهى رسى چشم از تشخيص معبر صحيح و رساننده بمقصد عاجز بوده و محتاج به دليل و راهنما يا علائم منصوب در طريق راهنمايى ميباشد.

آن چراغ يا علائم منصوب همانا سلسله جليله پيغمبران و امامان هستند كه قرآن كريم پيغمبر اكرم (ص ) را به سراج منير يعنى چراغ فروزنده و مصباح و خورشيد و على عليه السلام را به ماه و ائمه را به نجوم و ستارگان تشبيه فرموده و علم امامان از پيغمبران به درجات بيشتر بوده بلكه جزء حوادث و امور گذشته و حاضر و آينده در حضورشان موجود و مجم بوده و هيچ نقطه اى از نظر ايشان پوشيده نيست اخبار و احاديث براى اثبات اين معنى بقدرى زياد است كه براى هر خواننده منصفى سبب قطع و يقين خواهد گرديد و اينك براى نمونه به خبر زير توجه فرمائيد.

در كتاب كافى ((باب فيه ذكر الصحيفة و الجفر و الجامعة )) از ابى بصير نقل ميكند كه گفت بحضرت صادق (ع ) عرض كردم ميخواهم از شما پرسش كنم آيا در اين خانه كسى هست زيرا مايل نيستم كسى سخنم را بشنود. حضرت پرده اى ميان اطاق خود و اطاق ديگر كشيد و سر برآورد و تفحصى فرمود و گفت بپرس گفتم شيعيان شما ميگويند رسول خدا يكباب از علم به على (ع ) آموخت كه از هر باب آن هزار باب گشوده شد فرمود اى ابامحمد پيغمبر هزار باب از علم به او آموخت كه از هر بابى هزار باب علم گشوده گشت گفتم بخدا قسم اين علم بسياريست حضرت فرمود اين علم است اما دانش ما بيش از آنست اى ابامحمد نزد ما جامعه است و كسى نميداند جامعه كيست ؟ كتابيست بطول هفتاد ذراع از ذراع رسول خدا (ص ) كه پيغمبر املاء نموده و على بدست خود نوشته جميع حلال و حرام و حوائج علمى بشر در آن ثبت است حتى ديه خدشه اى كه به بدن كسى برسد آنگاه بمن فرمود اجازه ميدهى گفتم جانم متعلق به شماست دست خود را به غضب بر بدن من نهاد و فرمود ديه اين هم در آن كتاب معين شده ولى علم ما بيش از اينست در نزد ما جفر است عرض كردم جفر چيست ؟ فرمود ظرف علم آدم و جميع انبياء و اوصياء و علماء است و باز علم ما يازده بر اينهاست نزد ما مصحف فاطمه عليهاالسلام است گفتم مصحف فاطمه چيست فرمود سه برابر قرآن شما اما بخدا قسم يكحرف از اين قرآن در آن نيست .

باز فرمود علم ما منحصر به اينها نبوده بلكه نزد ما علم گذشته و آينده تا روز قيامت ميباشد بار ديگر فرمود اينها علم است اما علم ما تنها همين نيست گفتم پس چه چيز است فرمود ما علاوه بر آنها كه علم به كليات بود جزء جزء حوادث و وقايع كه بتدريج و تعاقب يكديگر ساعت بساعت و لحظه بلحظه تا روز قيامت اتفاق ميافتد همه را واقف و آگاهيم .

در اصول كافى از حضرت امام هادى (ع ) نقل ميكند كه آنحضرت فرمود نام اعظم خدا هفتاد و سه حرف است و آنچه نزد آصف بر خيا بود يكحرف بود كه به آن تكلم كرد پس زمين برايش تا مملكت سبا شكافته شد و تخت بلقيس را برداشت به نزد سليمان آورد، سپس زمين بهم آمد و اينهمه در كمتر از يك چشم بهم زدن صورت گرفت آنگاه حضرت فرمود در نزد ما از آنحروف هفتاد و دو حرف وجود دارد و يكحرف آن نزد خداست كه از جمله علوم غيبى اختصاصى آن ذات بى همتاست .

از انضمام اين دو حديث بيكديگر چنين نتيجه ميگريم كه محمد و اهلبيت معصوم او بيش از انبياء گذشته واجد حروف اسم اعظم بوده اند و چون اقتدار بر حروف اين نام مبارك هر چه بيشتر باشد اقتدار بر علوم و معجزات و تصرفات ولايتى بيشتر است پس ائمه اطهار باينحساب عالمتر و قادرتر از انبياء سلف در شئون هستى ميباشد.

خواننده عزيز آن كسانى ميگويند آيا امام حسين (ع ) از كشته شدن خودش و داستان كربلا واقف بود يا نبود چرا رفت اين روايت و اخبار ديگرى كه درينموضوع رسيده مطالعه كنند تا بفهمند كه علم امام چه مقدار و از همه انبياء و اولياء بيشتر بوده و وقايع و حوادث را تا روز قيامت خبر داشته اند پس از اين جمله زيارت كه ميفرمايد: فاسئل الله الذى اكرم مقامك مقدارى از مقام امام حسين و ساير ائمه عليهم السلام معلوم شد.

صدوق در فقيه و عيون از موسى بن عبداله نخعى نقل كرده و از حضرت امام على النقى (ع ) خواهش كرده كه زيارتى با بلاغت و جامعيت به او تعلم دهد تا هر يك از ائمه را بخواهد بتواند به آن وسيله زيارت نمايد و حضرت زيارت جامعه كبيره را به او تعليم فرمودند و سند آن از نظر شيوعش در بين علماء و عمل قاطبه بزرگان فقهاء شيعه بر مداومت بآن جاى هيچگونه ترديدى در صحت و وثوق آن باقى نگذارده است .

محدث قمى در انوارالبهيه ضمن نقل كلمات حضرت هادى (ع ) گويد علامه مجلسى درباره زيارت جامعه كبيره ميفرمايد: انها اصح الزيارات سند و افصحها لفظا و ابلغها معنى و اعلاها شاءنا يعنى زيارت جامعه از تمام زيارتها سندا صحيحتر و از نظر لفظ فصيح تر و از جنبه معنى بليغتر و از نظر شاءن و رتبه عاليتر است اينك قسمتى از عبارات آن كه بزرگى مقام آنها را ميرساند نقل ميكنيم .

اصطفاكم بعلمه و ارتضاكم بغيبه و اختاركم لسره و اجتباكم بقدرته .

يعنى خدا شما را به علم ازلى براى كشف عالم غيب خود برگزيد و بر حفظ اسرار غيبى خويش انتخاب كرد و به توانايى و قدرت كامله مخصوص گردانيد.

و در فراز ديگر ميفرمايد: بابى انتم و امى و نفسى كيف اصف حسن ثناكم و احصى جميل بلائكم و بكم اخرجنا الله من الذل و فرج عنا غمرات الكروب و انقذنا من شفا جرف الهلكات و من النار بابى انتم و امى نفسى بموالاتكم علمنا الله معالم ديننا و اصلح ما كان فسد من دنيانا و بموالاتكم تمت الكلمة و عظمت النعمة و ائتلفت الفرقه و بموالاتكم تقبل الطاعة المفترضة و لكم المودة الواجبة و الدرجات الرفيعة و المقام المحمود و المكان المعلوم عند الله عز و جل و الجاه العظيم و الشاءن الكبير و الشفاعة المقبولة .

يعنى : پدر و مادرم و جانم فداى شما چگونه اوصاف نيكوى شما را بيان كنم حال صبر شما را در امتحانها شماره نمايم و حال آنكه به سبب شما خدا ما را از ذلتها و گرفتارى غمها نجات داد و ما را بوسيله شما از ورطه هاى هلاكت و آتش بدبختى نشآت رهايى بخشيد پدر و مادر و جانم فداى شما باد به ولايت شما خدا معلوم دين را به ما آموخت و مفاسد دنياى ما را اصلاح كرد و بولاى شما كلمه توحيد كامل گشت و نعمت خدا بزرگى يافت و تفرقه ها به وحدت مبدل گرديد و بموالات شما طاعات واجبه قبول ميشود و محبت شما بر مردم حتم و فرضست و از براى شما درجات رفيعه است و براى شما مقام محمود ((كه منصب شفاعت در آخرت است )) و مكانت معلوم مقرر شده است و جاه بزرگ و شاءن بلند و شفاعت مقبول براى شما خواهد بود.

تا آخر زيارت كه مضامين بسيارى بلند دارد اى خواننده عزيز كداميك از پيغمبران چنين مقامى داشتند و حال آنكه مقام امام حسين (ع ) و شفاعت او در عالم آخرت از همه پيغمبران و امامان برتر و بالاتر خواهد بود كه در جمله بعد كه ميفرمايد: و اكرمنى بك بيان خواهد شد.

در خاتمه بهتر است همان جملات آخر زيارت را بگويم .

يا اولياء الله بينى و بين الله و عز و جل ذنوبا لاياءتى عليها الا رضاكم فبحق من ائتمنكم على سرة و استرعاكم امر خلقة و قرن طاعتكم بطاعته لما استوهبتم ذنوبى و كنتم شفعائى فانى لكم مطيع من اطاعكم فقد اطاع الله و من عصاكم فقد عصى الله و من احبكم فقد احب الله و من ابغضكم فقد ابغض الله .

يعنى : اى اولياء خدا بدرستى كه بين من و خدايم گناهانى است كه جز با رضاى شما محو نخواهد شد پس بحق آنكس كه شما را امين سر خود و نگاهبان خلق خويش قرار داده و سرپرستى امر مخلوقات را بشما واگذارده و اطاعت شما را به اطاعت خود مقترن نموده بخشش گناهان مرا از خدا بخواهيد زيرا من مطيع شمايم و هر كس مطيع شما باشد مطيع خداست و هر كس نافرمانى شما را كند خدا را معصيت كرده دوست شما، دوست خدا و دشمن خدا و دشمن خدا خواهد بود.

مجلس سى و پنجم : و اكرمنى بك

و مرا ببركت شما گرامى داشت

اكرام ، گرامى كردنست ، چه بحسب و واقع و چه بحسب معامله و رفتار، چنانچه تكريم به هر دو اعتبار نيز استعمال ميشود.

در مجلس قبل در جمله ((اكرم مقامك )) گفتيم كه حقتعالى سه چيز به آن حضرت كرامت فرمود كرامت اول نوعى بود كه آنحضرت با همه انبياء شركت داشته و آن معجزه داشتن آنحضرت بوده كرامت دوم مقام عصمت و مصون بودن آنحضرت و ساير امامان از خطا بود.

كرامت سوم علم آنحضرت بعنوان علم لدنى ذكر كرديم .

و اما شرح جمله دوم كه : ((اكرمنى بك )) باشد چند مطلب است كه حقتعالى به واسطه شهادت آنحضرت بما در اين دنيا كرامت فرموده است .

مطلب اول : شفاء تربت آنحضرت

تربت آنحضرت براى هر دردى شفاء است در روايات زيادى در اين باره از ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين وارد شده و بقول يكى از شعراء كه ميگويد: بر جلاى بصر از كحل جواهر چه اثر بايد از خاك در دوست غبارى گيرند ثقة الاسلام كلينى در كافى به سند صحيح از ابويحيى واسطى كه نام وى سهل بن زياد است و دخترزاده مؤ من طاق ميباشد نقل ميكند كه او گفت از مردى شنيدم كه براى من از امام صادق نقل كرد كه فرمودند: همه گلها و خاكها مانند گوشت خوك حرامست و اگر كسى بخورد من بر جنازه او نماز نميگذارم مگر خاك و گل قبر جدم حسين (ع ) كه در آن شفاء هر دردى هست .

مرحوم مجلسى در تحفة الزائر به سند معتبر از موسى بن جعفر عليهماالسلام روايت ميكند كه فرمود از تربت من چيزى به جهت تبرك بر مداريد كه هر تربتى خوردنش حرام است مگر تربت جدم حسين (ع ) كه خدا آنرا شفاى شيعيان و دوستان ما قرار داده است .

در روايت ديگر است كه امام صادق (ع ) فرمودند كه اگر بيمارى از مؤ منان كه حق و حرمت و ولايت و امامت حضرت امام حسين عليه السلام را بداند و به قدر سر انگشتى از خاك قبر آنحضرت بگيرد دواى او خواهد بود.

و از ابى يعفور روايت شده كه گفت خدمت امام صادق (ع ) عرض كردم كه يكنفر از خاك قبر امام حسين (ع ) بر ميدارد و منتفع ميشود ولى ديگرى بر ميدارد و منتفع نمى شود حضرت فرمود بخدا قسم هر كه اعتقاد داشته باشد و بردارد البته از آن منتفع ميشود.

بعضى از اصحاب روايت كرده اند كه خدمت امام باقر (ع ) عرض كردم زنى قدرى ريسمان بمن داد كه در مكه بدهم پيراهن خانه كعبه را بآن بدوزند و من نخواستم كه به حاجيان و خدمه خانه كعبه بدهم زيرا كه آنها را مى شناختم و ميدانستم خودشان تصرف ميكنند چون بمدينه آمدم خدمت امام باقر (ع ) رسيدم و داستان را عرض كردم فرمود كه آن را بده عسل و زعفران بخر و قدرى از تربت امام حسين (ع ) را به آب باران مخلوط كن و آن عسل و زعفران را در آن بريز و به شيعيان ما بده كه بيماران خود را بآن معالجه كنند.

در كتاب لئالى الاخبار از حسين بن محمد و او از پدرش نقل نموده كه گفت من در مسجد جامع مدينه نماز ميكردم و در نزديكى من دو نفر نشسته بودند با لباس سفر، يكى از آنها بديگرى گفت نميدانى كه خاك قبر حسين (ع ) شفاى هر درديست چه من دل دردى داشتم كه چنديكه معالجه كردم اثرى نبخشيد در نزد ما پيرزنى از اهل كوفه بود وقتى با حالت دل درد نزد او كه به اذن خدا براى تو شفا دهم گفتم آرى ، ظرف آبى بمن داد و گفت ازين آب بخور كه به اذن خدا براى تو شفا حاصل ميشود. من قدرى از آن آب خوردم فى الفور درد من شفا يافت و تا چند ماهى ديگر مبتلا به دل درد نشدم تا اينكه روزى بديدن آنزن رفتم گفتم مرا به چه معالجه نمودى گفت به يك دانه ازين تسبيح كه در دست دارم كه خاك قبر حسين (ع ) ميباشد من در غضب شدم و گفتم اى زن رافضى تو مرا بخاك قبر حسين معالجه مينمايى با حالت غضب از منزلش خارج شدم ولى قسم بخدا كه فورى دل درد من معاودت نمود و تا كنون مبتلا به آن مرض هستم و ميترسم كه اين مرض سبب موت من شود.

شيخ طوسى در كتاب امالى به سند معتبرى روايت كرده از موسى بن عبدالعزيز كه گفت روزى يوحناى نصرانى كه در آن عصر طبيبى حاذق بود مرا ملاقات نمود و گفت ترا قسم ميدهم بحق دين و آئينى كه دارى مرا خبر ده آن مرديكه قبر او در ناحيه ابن عبيره واقع شده كيست كه مردم بسيارى از شما بزيارت او ميروند گمان ميكنم يكى از صحابه پيغمبر شما باشد گفتم نه وليكن دخترزاده پيغمبر ما است آنگاه به آن نصرانى گفتم به چه سبب اين سئوال را نمودى گفت قصه غريبى از او دارم گفتم برايم بگو.

گفتم : شاهپور خادم هارون الرشيد شبى مرا طلبيد و چون رفتم مرا بخانه موسى بن عيسى هاشمى برد، پس او را ديدم كه در بستر بيمارى بيهوش افتاده و عقلش زائل شده و بر بالشى تكيه كرده بود و طشتى نزد او گذاشته و احشاء و امعاء او در آن طشت بود، خليفه شاهپور خادم را بطلبيد و گفت واى بر تو اين چه حالت است كه در موسى مى بينم و چرا چنين شده خادم گفت يكساعت پيش ‍ صحيح و سالم نشسته بود و با نديمان خود صحبت ميكرد و هيچ ناراحتى نداشت ناگاه نام امام حسين نزد او برده شد موسى گفت رافضيان در حق او غالى شده اند حتى آنكه ميگويند تربت او دواى هر درديست اى هر درديست و هر وقت بيمار ميشوند بعوض دوا از آنخاك ميخورند مردى از بنى هاشم در آنمجلس حاضر بود گفت من درد شديدى داشتم و هر قسم معالجه كردم مفيد واقع نشد تا آنكه كاتبم بمن گفت تربت امام حسين (ع ) شفاى هر درديست قدرى از آن بخور تا شفا يابى من از آن تربت خوردم و شفا يافتم موسى گفت چيزى از آن تربت همراه دارى گفت بلى قدرى از آن باقى مانده موسى گفت آنها براى من بياور آن مرد هاشمى فرستاد قدرى از آنرا آوردند موسى گفت و از روى استهزاء و بى احترامى آنرا درد بر خود گذاشت ولى بمجرد اينكه اين عمل را كرد و فرياد برآورد كه آتش در درون من افتاد طشتى بياوريد چون آوردند از بالا باقى ميكرد و از پائين روده هاى او پائين ميآمد و بيهوش شده روى زمين افتادند و نديمان او برخاستند و رفتند و صحبت انس بماتم مبدل شد طبيب نصرانى گفت شاهپور از من پرسيد آيا ميتوانى چاره اى درباره اين مرد بكنى من شمع را طلبيدم و نزديك طشت رفتم نگاه كردم ديدم دل و جگر و شش او در ميان طشت افتاده پس به شاهپور گفتم كه بجز عيسى بن مريم كه مردم را زنده ميكرد كسى ديگر نميتواند او را خوب كند شاهپور گفت راست ميگويى ولى در اينجا بمان تا ببينيم آخر كارش چه ميشود من ماندم و شاهپور رفت و موسى به همانحال باقى ماند و بهوش نيامد تا وقت سحر كه به جهنم واصل شد.

راوى اين خبر ميگويد بعد از آن ديدم كه يوحناى نصرانى بزيارت آنحضرت ميرفت و پس از مدتى مسلمان شد.

مسلمان شدن يك عالم نصرانى بواسطه تربت حضرت سيدالشهداء (ع )

در كتاب قصص العلماء نقل ميكند كه در زمانيكه سلاطين صفويه يكى از علماء نصرانى به اصفهان آمد و دليلى بر نبوت پيغمبر اسلام ميخواست و در علم حساب و هيئت و نجوم بسيار ماهر بود حتى مردم را از بلاها و حوادثى كه بعدا بر سر آنها خواهد آمد خبر ميداد تا روزى سلطان مجلسى ترتيب داد و امر كرد علماء اصفهان در آنمجلس جمع شوند و جواب آن عالم نصرانى را بدهند مرحوم ملاحسين فيض در جمع آن علماء بود آنگاه فيض دست در جيب خود كرد چيزى بيرون آورد و گفت من چه چيزى در دست دارم آن شخص عالم پس از فكر بسيار رنگ صورتش تغيير كرده گفت بحق مسيح و مادرش قسم ميدانم كه در دست تو قدرى از خاك بهشت است ولى نميدانم چگونه اين خاك بدست تو افتاده ، فيض گفت درست فكر كن شايد در حساب اشتباهى كرده باشى گفت حساب من درست است و اشتباهى نكرده ام مرحوم فيض فرمود آنچه در دست منست قدرى از خاك كربلاست و پيغمبر ما فرموده است كه خاك كربلا قطعه اى از خاك بهشت است پس تو در اينصورت ميتوانى ايمان بياورى پس آن شخص نصرانى بواسطه آن تربت مسلمان شد.

خواص ديگر تربت

از جمله خواص تربت حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام كه از اخبار و فتاوى فقها استفاده ميشود چند چيز است :

اول :

استحباب برداشتن كام بچه به تربت حسينى ، چنانچه شيخ در تهذيب از حسين بن ابى العلا روايت نموده كه گفت از امام صادق (ع ) شنيدم كه ميفرمود: حنكوا اولادكم تبرته الحسين عليه السلام فانها امان .

دوم :

استحباب همراه داشتن آن به جهت دفع خوف و ترس چنانچه شيخ در تهذيب و ابن قولويه در كامل الزيارة از حسن بن على بن المغيره روايت كرده كه گفت خدمت امام صادق عرض كردم كه من بيمارى و مرض بسيارى دارم و دواهاى بسيارى خوردم ولى نتيجه اى از آنها نبردم ، حضرت فرمود چرا از خاك قبر حسين عليه السلام غافلى كه در آن شفا هر دردى است و امان از هر خوف و ترسى ميباشد ولى چون خواستى كه آنرا بردارى بگو: اللهم انى اسئلك بحق هذه الطينة و بحق الملك الذى اخذها و بحق النبى الذى قبضها و بحق الوصى الذى حل فيها صل على محمد و اهل بيته و اجعل فيها شفاء من كل داء و امانا من كل خوف .

بعد فرمود: اما آن ملكى كه در دعا ذكر شد تربت را گرفته جبرئيل بود كه آنرا به پيغمبر نمود و گفت اين تربت پسر توست كه امت تو بعد از تو او را ميكشند و آن پيغمبرى كه از آنخاك قبض كرده محمد (ص ) است و آن وصى كه در آن جاى گرفته حسين بن على حضرت سيدالشهداء است پس خدمت آنحضرت عرض كردم كه اكنون دانستم آنخاك شفاء هر درديست ولى چگونه امان از هر خوفى ميباشد فرمود هر گاه از سلطانى بترسى بيرون مرو مگر آنكه قبر حسين با تو باشد و چون بردارى بگو: اللهم هذه طين قبرالحسين وليك و ابن وليك انها حرز الما اخاف و لما لا اخاف .

چه ممكن است بلايى بتو برسد كه ترس از آنرا نداشته باشى .

راوى ميگويد خدايتعالى به واسطه آن تربت بدنم را اصحيح كرد و ايمنى براى من از هر خوف و ترسى شد.

سوم :

استحباب گرفتن تسبيح از آنخاك كه اخبار بسيارى در اين موضوع وار شده است . از جمله در تهذيب از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام روايت نموده كه فرمود شيعه ما از چهار چيز مستغنى نيست ، سجاده اى كه بر روى آن نماز بخواند و انگشترى كه بر دست خود نمايد و مسواكى كه با آن دندانهاى خود را بشويد و تسبيحى كه دانه آن از خاك قبر ابى عبدالله الحسين عليه السلام باشد و آن سى و سه دانه داشته باشد كه هر وقت او را به ذكر خدا حركت دهد به هر دانه چهل حسنه در اعمال او بنويسند و اگر با دست بدون ذكر بگرداند به هر دانه بيست حسنه در نامه عمل او نوشته شود.

((ثواب تسبيح كه با تربت گفته شود هفتاد يا چهارصد مقابل با تسبيح ديگر است )).

چهارم :

استحباب گذاشتن تربت در كفن ميت و همچنين مخلوط كردن تربت با حنوط.

در روايت حميرى است كه خدمت امام عليه السلام نوشتم كه آيا جايز است تربت را با ميت در قبر او بگذارند حضرت بخط خود مرقوم فرمودند: يوضع فى القبر مع الميت و يخلط بحنوطه .

صاحب مدارك نقل ميكند كه زن زانيه اى را در قبر او گذاشتند و خاك او را قبول نكرده بيرون افكند و اين عمل را چند بار تكرار كردند و قبر او را قبول نكرد جريان را خدمت امام صادق (ع ) عرض كردند حضرت فرمودند قدرى از تربت حسينى با او بگذاريد چون اين عمل را كردند قبر او را قبول كرد.

پنجم :

استحباب سجود بر آن .

امام صادق عليه السلام فرمودند سجده بر خاك قبر حسين عليه السلام تا طبقه هفتم زمين را منور ميسازد و هر كس كه با او تسبيح تربت حسينى باشد او را در جزء تسبيح كنندگان مينويسند اگر چه با او تسبيح نكند.

در تهذيب از معاوية بن عمار نقل ميكند كه گفت : براى امام صادق (ع ) كيسه اى از ديباى زر بود كه در آن تربت حضرت ابى عبدالله عليه السلام بود چون وقت نماز ميشد آن تربت را بر سجاده خود ميريختند و بر آن سجده مينمودند و ميفرمودند: ان السجود على تربة ابى عبدالله عليه السلام يخرق الحجب البسع .

و در روايت ديگر است كه : كان الصادق (ع ) لا يسجد الا على تربة الحسين عليه السلام .

گفتگو با عالم سنى در مسجدالحرام

مرحوم حاج سلطان الواعظين شيرازى در جلد دوم گروه رستگاران بحثى با يك عالم سنى نموده كه نقل آن در اينجا بى مناسبت نيست .

ايشان نقل ميكنند كه در سال 1374 قمرى به توفيق يزدانى به حج بيت الله مشرف بودم روزى طرف عصر پشت مقام حضرت ابراهيم در مسجدالحرام نشسته بودم يكى از شيوخ اهل سنت در پهلوى من نشسته بود از حقير سئوال نمود شما از كدام ملت هستيد گفتم افتخار دارم از نژاد عرب ميباشم ((دروغ هم نگفتم زيرا كه اصل نژاد سادات منتهى به خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله ميشود و آنحضرت هم از عرب است ))

گفت محل سكونت شما كجا ميباشد گفتم عراق عرب باز هم دروغ نگفتم چه آن كه سالهاى ايام شباب و دوران تحصيلى خود را در عراق گذرانيده بودم گفت شما از اهل بلدى هستيد كه به بلاد مشركين يعنى ايران نزديك هستيد گفتم تمام اهل ايران به استثناى قليلى از يهود و نصارى عموما مسلمان و موحد هستند، گفت نه دروغست تمامى آنها اهل شرك هستند لعنة الله عليهم ، گفتم شما به ايران رفته و از نزديك آنها را ديده ايد يا كتابهاى آنها را خوانده ايد گفت نه به ايران رفته ام و نه كتابهاى آنها را خوانده ام ولى اكابر علماء جماعت عقايد آنها را در شرك و كفر مبسوطا نقل نموده اند گفتم قاعده علمى نزد اهل دانش و انصاف اينست كه به عقايد هر فرقه و قومى ميخواهند آگاه شوند بايد كتب عقايد آن گروه را بخوانند و قضاوت بحق نمايند الحال بفرمائيد دليل شما بر شرك و كفر آنها چيست بفرمائيد تا ما هم آگاه شويم .

گفت دليل قاطع بر شرك آنها آنست كه در نمازهاى يوميه سجده بسوى خدا نميكنند بلكه سجده بر بت مينمايند گفتم مادر آن صفحات با شيعيان ايرانى آشنا هستيم و مكرر در حضور ما در خلوت و جلوت نماز خوانده اند هيچگاه نديده ام كه آنها بر بتها و اصنامى سجده كنند گفت چرا شنيده ام و در بعضى كتابها خوانده ام و در سفرى كه بمصر نمودم از بسيارى از علماء مصر شنيدم مخصوصا عالم جليل القدرى بنام موسى جارالله كه سالها در ايران بوده براى من و جمعى كه حاضر بودند نقل نمود كه شيعيان ايرانى قطعاتى از خاك ساخته و در جوف آنها بتهايى ميگذارند و در وقت نماز ظاهرا بخاك و باطنا به بت سجده ميكنند و مخصوصا ميگفت در عراق شما دكانهاى بسيارى براى بت فروشى موجود است كه بتها را در جوف خاك كربلا گذارده بفروش ميرسانند گفتم ، نغفر الله ربى و اتوب اليه و نعوذ بالله من الغضب و الجهالة و العناد . گفت شما چرا متاءثر شديد و چنين كلماتى بر زبان جارى نموديد گفتم شنيده بودم اهل تعصب از روى عناد براى سركوب نمودن مخالفين همه قسم جعل اكاذيب مينمايند ولى الحال بر من ثابت گرديد كه آنچه شنيده ام از گفتار اهل تعصب صحيح است گفت از چه راه بر شما چنين مطلبى ثابت گرديده گفتم شيعيان ايرانى به عراق جهت زيارت قبور امامانشان زياد ميآيند شايد در هر سالى صد هزار نفر جهت زيارت ميآيند بعلاوه در نجف و كربلا و كاظمين و بغداد و بصره و ساير بلاد عراق ده هزار ايرانى مجاور هستند و ما كاملا با همگى آنها محشور هستيم و نيز دكانهاى مهرفروشى در كربلا آزاد در انظار عموم ميباشد و ابدا احدى از شيعه و سنى چنين مطلبى را كه به دروغ و افتراء آن مرد مصرى بشما گفته است نديده ام گفت تنها او نگفته بلكه از بسيارى اهل تسنن اين معنى را شنيده و يقين حاصل نموده ام گفتم مى بينيد كه من در حال احرام هستم و گفتن دروغ موجب كفاره و ضرر به عمل من ميباشد خدا را در چنين مقام بگواه ميگيرم كه اين نسبت دروغ ، تهمت ميباشد بعلاوه بقول آن شاعر فارسى ((گواه عاشق صادق در آستين باشد))

الحال يكى از آن قطعات خاك نزد من موجود است از كيف دستى خود مهرى بيرون آورده بايشان نشان دادم با ذوق تمام گفت بلى همين بتها را در همين قطعات خاك پنهان نموده اند. گفتم عجله نكنيد براى كشف حقيقت الحال اين مهر را مى شكنم تا شما آن بت را بمن نشان دهيد با كمال اكراه و بى ميلى مهر را شكستم و به چهار پاره قسمت نمودم و بدست او دادم بخوبى زير و روى آنرا نگاه كرد و گفت : لا اله الا الله لا حول و لا قوة الا بالله خيلى عجيب است اين اشخاص نميدانم چرا اين دروغها را ميگويند گفتم تعصب و عناد سبب اين گفتارها ميشود. سپس شيخ گفت از جمله دلائل بر شرك و كفر رافضيها اينست كه مرده پرست هستند شنيدم كه بزيارت قبور ميروند و از مرده ها حاجت مى طلبند اين همان معنى شرك است كه مرده ها را شريك خدا قرار ميدهند و از آنها حاجت مى طلبند. گفتم در عراق از اطراف بلاد جهان مانند ايران ، افغانستان ، هند، پاكستان و تركستان و از تمام بلاد عرب و غيره سالى متجاوز از يك ميليون جمعيت بزيارت قبور امامان از عترت طاهره رسول الله صلى الله عليه و آله ميآيند.

ما با اكثر آنان معاشرت داريم و از آنها پرسشها از عقيده و ايمانشان مينمائيم هرگز نديديم و از آنها نشنيديم كه در زيارت قبور امامان خود نظر شرك داشته باشد بلكه آنها را عبادالله الصالحين و راهنماى حق و توحيد ميدانند فلذا چون آنها را از خاندان پيغمبر و از صلحاء روزگار و آبرومند در خانه خدا ميدانند آنها را وسيله بين خود و خدا ميدانند.

گفت زيارت قبور بدعت است و هر بدعتى ضلالت و موجب دخول در آتش است گفتم اگر زيارت قبور بدعت است پس چرا رسول خدا (ص ) بزيارت قبور ميرفت و امر برفتن قبرستان و امر بزيارت قبور مؤ منين ميفرمود؟ گفت دروغ است از بدعتهاى مخالفين ميباشد و در مكتب اهل سنت هم چنين چيزى نيست . گفتم نه چنين است در مجلد چهارم سنن بيهقى صفحه 79 از بريده نقل نموده كه رسول اكرم (ص ) به امت ياد ميداد وقتى به زيارت قبور ميرفت چنين ميگفت :

السلام عليكم اهل الديار من المؤ منين و المسلمين و انا ان شاء الله بكم لا حقون و انتم لنا فرط و نحن لكم تبع نسئل الله العافية .

و نيز چند خبر ديگر از كتب اهل سنت راجع بزيارت اهل قبور نقل ميكند كه به جهت اختصار نقل كرديم ((مجلد دوم فرقه ناجيه صفحه 47 مراجعه شود))

تا آنجا كه ميگويد جناب شيخ شما كه ميفرمائيد چون درهاى بقعه هاى ائمه از عترت طاهره طلاكارى است شيعيان فاسدالعقيده چنين ميكنند پس چرا اين در خانه كعبه را طلاكارى نموده اند؟

بسيار متغير شده گفت اين عمل از آثار و خدمات سلطان بزرگ حجاز ميباشد. گفتم مگر سلطان بزرگ حجاز تابع قرآن نيست و اين آيه مباركه را نخوانده كه ميفرمايد: والذين يكنزون الذهب و الفضة و لا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم . (توبه - 35)

چطور شد وقتى شيعيان از مال حلال خود درهاى بقعه هاى عترت و اهل بيت رسول را طلا و نقره ميكنند شما با قرائت اين آيه اهل عذاب ميدانيد ولى عمل سلطان بزرگ حجاز را عمل خوب ميدانيد؟ تازه شيخ از خواب غفلت بيدار شده و فهميد كه حقير افتخار تشيع را دارم . در مقابل دلايل محكم حقير بناى فحاشى را گذارد و ميگفت برخيز اى رافضى ملعون حقير هم براى اينكه توليد فساد و جنجال نشود در ميان جمعيت مشغول طواف شدم .

ششم :

گذاشتن خاك كربلا در متاع تجارت باعث بركت آن است .

هفتم :

حورالعين تربت را هديه براى يكديگر ميبرند.

هشتم :

قبل از شهادت حضرت سيدالشهداء دويست پيغمبر و دويست وصى و دويست سبط پيغمبر بظلم اعداء در آن خاك شهيد شدند.

اعظم سعادات دفن در كربلاى معلى است :

در كلمه طيبه ثقة الاسلام حاج ميرزا حسين نورى نقل ميكند از جناب ملاكاظم هزارجريبى شاگرد علامه بهبهانى و او از سيد جليل آقا مير سيدعلى صاحب رياض كه فرمود: عادت داشتم كه عصرهاى پنجشنبه بزيارت قبورى بروم كه در نزديكى خيمه گاه بود شبى در خواب ديدم كه به آن مقابر رفته ناگاه ديدم كه آن بلد خالى از عمارات است و به جاى همه ساختمانها قبر است من متفكر و متوحش ‍ شدم كه شنيدم هاتفى ميگويد خوشا بحال كسى كه در اين ارض مقدس مدفون شود اگر چه با هزاران گناه باشد چه از هول قيامت بسلامت باشد و بعيد است اگر كسى در اينجا دفن نشود از هول و ترس قيامت در امان باشد.

و نيز در كلمه طيبه از علامه بهبهانى نقل نموده كه گفت حضرت سيدالشهداء عليه السلام را در خواب ديدم عرض كردم سيد و مولاى من آيا سئوال ميكنند از كسى كه در اينجا در جوار شما دفن شود؟ فرمود كدام ملك است كه او را جرئت باشد از او سئوال كند؟

مسلما بايد چنين باشد زيرا زمين كعبه فخر و مباهات كرد كه هيچ زمينى مثل من نيست چه من حامل خانه خدايم خطاب رسيد كه ساكت باش كه فضيلت تو نسبت به هر كربلا مثل سوز نيست اگر كربلا نبود ترا خلق نميكردم .

امام باقر عليه السلام فرمود خدا زمين كربلا را بيست و چهار هزار سال قبل از مكه خلق فرمود و فرداى قيامت در بهشت بهترين نقاط زمين همين خاك كربلا ميباشد.

اهميت خاك كربلا

عالم جليل مرحوم حاج ميرزا حسين نورى در كتاب دارالسلام خود نقل نموده كه يكى از برادران من نزد مادرم آمد در جيب قباى او مهر تربت حضرت سيدالشهداء عليه السلام كه با او نماز ميخواند بود مادرم به او گفت در موقع نشست و برخاست چون روى او مى نشينى به تربت بى احترامى ميشود شايد شكسته شود. برادرم گفت تا بحال دو مرتبه مهر در جيب من شكسته شده ولى بعدا چنين كارى نميكنم چون چند روزى گذشت پدرم در خواب ديد كه حضرت سيدالشهداء (ع ) به ديدن او آمده ملاطفت زيادى باو نمود فرمود پسرهايت را بگو بيايند تا من اكرامى بآنها بكنم . پدرم فرزندانش را صدا زد و حضرت به هر كدام جايزه اى مرحمت فرمودند تا آنكه نوبت بآن برادرم رسيد كه مهر تربت در جيبش شكسته بود حضرت نگاهى غضب آلود باو نمود و به پدرم فرمود كه اين پسرت تا بحال دو مهر از تربت قبر من در جيبش گذاشته و شكسته است او در اطاق راه ندادند.

 

مطلب دوم : دعا تحت قبه آنحضرت

يكى از چيزهايى كه حقتعالى در مقابل شهادت آنحضرت بما عنايت فرموده اجابت دعا در تحت قبه منوره آنحضرت و اطراف آنست چناچه در اخبار متواتره از عترت طاهره ماءثور است . از جمله شيخ بزرگوار ابن قولويه رضى الله عنه در مزار خود سند به ابوهاشم جعفرى ميرساند كه گفت وقتى امام هادى عليه السلام مريض شده بود شخصى را نزد من فرستاد و مرا احضار فرمود و نيز محمد بن حمزه را احضار فرمود كه او قبل از من خدمت آنحضرت رسيد و بمن گفت چون خدمت آنحضرت رسيدم شنيدم كه آن بزرگوار همواره ميفرمود: ابعثوا الى الحائر ابعثوا الى الحائر يعنى كسى را بفرستيد حائر حسينى كه براى من دعا كند.

من به محمد حمزه گفتم چرا نگفتى كه ابوهاشم جعفرى قصد رفتن به حائر حسينى را دارد من به او ميگويم كه براى شما دعا كند. ابوهاشم جعفرى ميگويد چون خدمت آنحضرت رسيدم حضرت فرمود: انظروا فى ذلك يعنى به خدمه خود فرمود كه راحله سفر او را تهيه بنمايند آنگاه حضرت بمن فرمود چون محمد بن حمزه از شيعيان ما نيست من خوش ندارم كه او چيزى از اين موضوع بفهمد.

ابوهاشم جعفرى ميگويد اين موضوع را به على بن بلال گفتم او بمن گفت آنحضرت را با حائر حسينى چه كار است خود آنحضرت حائر است ((يعنى او امام زنده است هر چه دعا كند مستجاب است )) چون بعد از سفر خود به سر من راى رفتم و خدمت آنحضرت رسيدم سخن على بن بلال و اشكال او را خدمت آنحضرت عرض نمودم حضرت فرمود چرا نگفتى كه رسول خدا با وجود آنكه مقامش از بيت و حجرالاسود بالاتر بود طواف خانه ميكرد و حجرالاسود را ميبوسيد و همچنين خدا و رسولش را امر فرمود كه وقوف به عرفات بنمايد پس حقتعالى دوست دارد كه بندگان در مواطنى او را ياد كنند و دعا نمايند من هم دوست دارم در مكانى براى من دعا كنند كه خدا آن مكان را دوست دارد و آن مكان حائر حسينى است .

و ابن فهد حلى در كتاب عدة الداعى روايت ميكند كه حضرت صادق (ع ) مريض شد و به كسان خود امر فرمود كه شخصى را اجير كند تا به حائر حسينى برود و براى آنحضرت دعا كند پس كسى را نايب گرفتند كه به كربلا برود و براى امام صادق (ع ) دعا كند، آنشخص گفت من اينكار را ميكنم ولى امام حسين (ع ) مفترض الطاعة است و امام صادق هم براى امام مفترض الطاعة است و چون نزد امام صادق آمدند و كلام آنشخص را گفتند حضرت در جواب فرمودند كه امر چناست كه او ميگويد ولى ندانسته كه حقتعالى را بقعه هاى چنديست كه دعا را در آن مستجاب ميكند و بقعه حسينى يكى از آنها است .

مطلب سوم : ايام زيارت زائر آنحضرت از عمر او حساب نميشود

يكى از چيزهايى كه حقتعالى بواسطه شهادت آنحضرت بما عنايت فرموده اينست كه ايام زيارت آنحضرت از عمر زائر او حساب نميشود چنانچه در امالى شيخ از محمد بن مسلم روايت ميكند كه امام باقر و امام صادق عليهماالسلام فرمودند كه خداوند در عوض ‍ شهادت آنحضرت چهار چيز به او عنايت فرموده : ان الله عوض الحسين من قتله ان جعل الامامة فى ذرية و الشفاء فى تربته و اجابة الدعا عند قبره و لا تعد ايام زائره جائيا و راجعا من عمره .

محصل معنى آنكه عوض قتل آنحضرت چهار چيز به او داده شده :

امامان از ذريه اويند

شفا در تربت اوست

اجابت دعا تحت قبه آنحضرت است .

رفتن و آمدن زائر آنحضرت از عمر او حساب نميشود.



:: موضوعات مرتبط: تفسير زيارت عاشورا
ن : مسعود اسدي
ت : جمعه یازدهم آذر 1390
مجلس بيست و هفتم : و لعن الله بنى اميه قاطبة

مجلس بيست و هفتم : و لعن الله بنى اميه قاطبة

حقتعالى در قرآن ميفرمايد: ان الله لعن الكافرين و اعد لهم سعيرا.

يعنى حق تعالى كافرين را از رحمت و مقام قرب خود دور كرده و از براى آنان آتش سوزانى مهيا نموده است .

در معنى بنى اميه حقتعالى در قرآن ميفرمايد: و ما جعلنا الرؤ يا التى اريناك لافتنة للناس و الشجرة فى القران و نحو فهم فما نريدهم الا طغيانا كبيرا . (اسراء - 61)

اى پيغمبر آن رؤ يايى كه بتو جلوه داده و ارائه كرديم و درختى كه در قرآن بلعن ياد شده براى آزمايش مردم بود ولى تهديد و ارعاب و ترسانيدن مردم جز سركشى و طغيان بيشتر ايشان نتيجه و اثرى نمى بخشد.

دو صفت نيكو و خوشايند در كلام هست كه يكى فصاحت و ديگرى را بلاغت گويند مقصود از فصاحت و كلام عبارت است از اينكه كلمات و جمله هائيكه گفته ميشود ساده و روان باشد كه شنونده بسهولت مطلب را دريابد مقصود از بلاغت عبارت است از اينكه بمقتضاى حال صحبت شود.

از جمله چيزهايى كه در اصالت كلام و رسانيدن مطلب لازم و مقيد است روشن كردن مطلب بواسطه ذكر و مثال و نظاير آن ميباشد. قرآن مجيد كه بالاترين فصاحت و بلاغت را داراست از ذكر مثال خوددارى ننموده در سوره مباركه زمر ميفرمايد: و لقد ضربنا للناس فى هذا القران من كل مثل لعلهم يتذكرون در اين قرآن براى مردم همه گونه مثل زديم شايد پند گرفته و موعظه را اخذ كنند.

حقتعالى در آيه مباركه كه مورد بحث بنى اميه را مثال به شجره ملعونه زده همان قسم كه يكدرخت داراى ريشه و تنه و شاخه و برگ است اين سلسله خبيثه ، هم داراى ريشه و شاخه و برگ ميباشند.

لعن در لغت بمعنى بعد و دوريست چون اين شجره خبيثه بنى اميه از جميع صفات خير دورند و كسى كه از صفات خير دور باشد مسلما هم از رحمت الهى دور خواهد بود لذا حقتعالى در قرآن اين سلسله را تشبيه به شجره خبيثه نمود كه هم از صفات خوب دورند هم از رحمت الهى .

عياشى از حضرت باقر (ع ) روايت كرده كه سبب نزول آيه فوق آن بود كه پيغمبر اكرم شبى در عالم رؤ يا مشاهده كرده بوزينه هايى بر منبر حضرتش بالا رفته و نشسته اند و مردم را بضلالت و گمراهى ميكشانند پيغمبر از اين حالت متاثر و مغموم شد خداوند اين آيه مباركه را نازل فرمود.

نيشابورى در تفسير خود از ابن عباس روايت ميكند كه مراد از شجره ملعونه در قرآن بنى اميه هستند و بيضاوى در تفسيرش ميگويد كه رسول خدا (ص ) در خواب ديد كه قومى از بنى اميه بر منبر حضرتش بالا ميروند و جست و خيز ميكنند بوزينه فرمود اين جزاى ايشان در دنياست كه بواسطه اسلام ظاهرى ايشان به آنان داده شده كنايه از آنكه در آخرت نصيبى ندارند.

ابن ابى الحديد از امالى ابوجعفر محمد بن حبيب در ذيل حديثى طولانى نقل ميكند كه وقتى عمر بن الخطاب از كعب الاخبار ((كه مردى يهودى بود كه بعدا اسلام را قبول كرد)) پرسيد كه در اخبار شما آيا نقل شده كه بعد از پيغمبر اسلام خلافت به چه كسانى ميرسد گفت به دو نفر از اصحابش ((يعنى ابوبكر و عمر)) و بعد از آن دو نفر به دشمنان آنحضرت رسد كه با اهلبيت او جنگ كنند ((يعنى بنى اميه و بنى عباس )) عمر گفت انا لله و انا اليه راجعون بعد روى بطرف ابن عباس نمود و گفت منهم از رسول خدا شبيه اين كلام را شنيدم كه ميفرمود در خواب ديدم كه بنى اميه بر سر منبر بالا ميروند و مانند بوزينه گانى هستند و بعد آيه و ما جعلنا الرؤ يا التى اريناك ... را قرائت فرمودند.

ديگر از آياتى كه درباره بنى اميه نازل شده اين آيه است : الم تر الى الذين بدلوا نعمة الله كفرا و احلوا قومهم دارالبوار جهنم يصلونها و بئس القرار . (ابراهيم - 23)

شجره طيبه و خبيثه در روايات اسلامى

حقتعالى براى اشخاص خوب و با ايمان و اشخاص بد و منافق دو مثال جالبى زده در يك آيه ميفرمايد: الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها فى السماء تؤ تى اكلها كل حين باذن ربها و يضرب الله لامثال للناس لعلهم يتذكرون . (ابراهيم - 30 و 31)

يعنى آيا نديدى چگونه خداوند كلمه طيبه ((گفتار پاكيزه )) را بدرخت پاكيزه اى تشبيه كرده كه ريشه آن ((در زمين )) ثابت و شاخه آن در آسمانست ميوه هاى خود را هر زمان به اذن پروردگارش ميدهد و خداوند براى مردم مثلها ميزند شايد متذكر شوند.

در كافى از امام صادق (ع ) روايت ميكند كه پيغمبر (ص ) ريشه اين درخت است و على (ع ) شاخه آن و امامان كه از ذريه آنها ميباشند شاخه هاى كوچكتر و علم امامان ميوه اين درخت است و پيروان با ايمان آنها برگهاى اين درخت اند.

در آيه ديگرى براى اشخاص بد و منافق مثال جالبى ميزند: و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض مالها من قرار . (ابراهيم - 32)

و همچنين كلمه خبيث را بدرخت ناپاكى تشبيه كرده كه از زمين بركنده شده و قرار و ثباتى ندارد.

يكى از موارد كلمه خبيثه كسانى هستند كه نعمت خدا را تبديل به كفران كردند كه به پيغمبر ميفرمايد الم تر الى الذين بدلوا نعمت الله كفرا و سرانجام قوم خود را به دارالبوار و سرزمين هلاكت و نيستى فرستادند اينها همان ريشه هاى شجره خبيثه و رهبران كفر و انحرافند كه نعمتهايى همچون وجود پيغمبر را كه نعمتى بالاتر از آن نبوده و در امانشان قرار گرفت كه ميتوانستند در مسير سعادت با استفاده از آن يكشبه ره صد ساله را طى كنند اما تعصب كوركورانه و لجاجت و خودخواهى و خودپرستى سبب شد كه اين بزرگترين نعمت را كنار گذاردند و خود و قومشانرا بهلاكت و بدبختى بكشانند.

در روايات ما اين شجره خبيثه را بنى اميه خواندند و شجره طيبه پيامبر و على و فاطمه و فرزندان ايشان هستند. علامه در نهج الحق نقل ميكند از ابن مسعود كه گفت از براى هر چيزى آفتى است و آفت اين دين بنى اميه هستند.

بدار آويختن زيد بن على (ع ) بدستور هشام بود

هشام بن عبدالملك مروان كسى بود كه دستور داد زيد بن على بن الحسين را بدار آويختند و پنجسال بدن نازنينش بالاى دار بود چون زيد در كوفه قيام كرد كه حق آل محمد را بگيرد و در جنگ تيرى بر پيشانى او زدند چون تير را بيرون آوردند جان بجان آفرين تسليم نمود و او را در ساقيه آبى دفن كردند ولى جسد او را بيرون آوردند و سر او را بريده بشام نزد هشام بن عبدالملك فرستادند و بدن او را در كناسه كوفه بدار زدند و پنجسال بدن نازنينش عريان بالاى دار بود و كسى عورت او را نديد زيرا عنكبوت به عورت او تار تنيده و عورتش را ستر كرده بالاخره بدن او را از دار پائين آورده سوختند و خاكسترش را در ميان كشتى نموده به آب فرات ريختند.

در ارشاد است و كان زيد بن على بن الحسين عليه السلام عين اخوته بعد ابى جعفر عليه السلام و افضلهم و كان عابدا و رعا فقيها سخيا شجاعا و ظهر بالسيف ياءمر بالمعروف و ينهى عن المنكر و يطلب بثارات الحسين عليه السلام .

زيد در وقت شهادت 42 ساله بود و پسرش يحيى را هم در سن 18 سالگى شهيد كردند سر نازنين او را نزد وليد بن يزيد فرستادند آن ملعون سر را فرستاد نزد مادر يحيى و بدن يحيى را بدار آويختند و بالاى دار بود تا وقتى كه ابومسلم مروزى بخراسان استيلا يافت آن بدن را از دار پائين آورد و نماز بر او خوانده و در جوزجان دفنش كردند و بقعه جناب يحيى را علاءالدوله در زمان ناصرالدينشاه بنا نمود و چون سابقا معروف بود كه در آن قبه زيارتگاهى است ايشان كه آنجا رفتند امر بحفر قبر كرد سه ذرع كه حفر كردند به جسد آن بزرگوار رسيدند و ديدند بالاى سنگ لحد خشت كاشى است نيمذرع در نيمذرع كه به يك طرف به خط كوفى سوره يس نوشته شده و بطرف ديگر بخط كوفى جلى نوشته بود: هذا قبر جناب يحيى بن زيد على بن الحسين عليه السلام بعد علاءالدوله به تعمير آن قبر امر كرد و آن خشت را بالاى آن قبر گذاشتند همين قسم بود تا زمان ورود روسها به گنبد قابوس كه آن خشت را از بالاى قبر دزديدند و بردند. سر ابراهيم امام را در ميان انبان نوره كردند و دم آهنگرى در مقعدش دميدند تا جان داد بنى اميه خواستند بنى هاشم را از بين ببرند و نور حق را خاموش كنند و با خيال خام خود و با زحمات زياد گمان كردند كه بر بنى هاشم غلبه يافتند ولى ندانستند كه خود را بدنام كردند و تيشه بر ريشه خود زدند.

شما تصور كنيد در هر سال بالخصوص ماه محرم و صفر مردم عالم از مسلمان و غيرمسلمان براى مظلوميت امام حسين (ع ) چقدر اشك از چشمان خود ميريزند كه اگر ممكن بود اشك آنها را جمع كنند نهرهايى از آن جارى ميشد در صورتيكه براى خلفا غير از لعن و بدنامى چيز ديگرى نخواهد بود.

يكى از مستشرقين اروپا حساب كرده ميگويد در هر سال بالغ بر 250 ميليون ليره انگليسى مخارج عزادراى حسينى ميشود غير از درآمد موقوفات و اطعاميكه بجهت آنحضرت ميكنند و اين مبلغ بيشتر از طرف آفريقا و هندوستان بوده است .

محدث قمى در انوارالهيه از على بن عيسى اربلى نقل ميكند كه المستنصر بالله خليفه عباسى به سامرا رفت در آنجا قبر عسگريين يعنى هادى و امام حسن عسكرى عليهماالسلام را زيارت كرد پس از آن بمقبره خلفاء و اجداد خود رفت چند تن از بزرگان خاندان بنى عباس در آنجا دفن بودند آن مقبره مخروبه و آفتاب بر آنها ميتابيد و باران بر آن قبرها ميباريد و مرغان آسمان فضله بر آن ريخته و كثيف و متعفن بود يكى از آن اشخاصى كه با آن خليفه بود گفت امروز خليفه اى و فرمانروايى جهان با شماست شايسته نيست قبرهاى پدران شما با اينحال باشد كه نه كسى بزيارت آن ها رود و نه پاكيزه نگهدارى شود در صورتيكه قبرهاى علويين داراى پرده ها و فرشها و قنديلها و شمعدانها است . معلوم ميشود در آنزمان هم قبور ائمه داراى ساختمان و اسباب و چراغ و خادم بوده است خليفه گفت اين يك سر آسمانى دارد كه به كوشش ما درست نمى شود هر اندازه كه ما بخواهيم مردم را وادار كنيم كه بما معتقد شوند و به زيارت قبور نياكان ما بروند و يا اقلا فرش و قنديل آنرا نبرند ممكن نميشود ولى قبور علويين را كه مى بينى روى عقيده مردم درست شده و عقيده را نمى توان از مردم گرفت .

همين بهتر دليليست كه حق در دنيا هميشه برجا است و باطل از ميان ميرود و لذا چون عقيده قلبى دارند هر سال مبالغى خرج عزادارى و اطعام آنحضرت ميكنند و مبالغى براى سفر زيارت آنحضرت خرج ميكنند.

ديدن يكى از علماى نجف عالم برزخ را

مرحوم دربندى در كتاب اسرارالشهاده نقل ميكند كه براى من نقل كرد مرد صالح پرهيزكار شيخ جواد از پدر فاضل خود شيخ حسين تبريزى كه يكى از شاگردان سيد بحرالعلوم بود كه از صلحاى نجف غروب هنگاميكه در وادى السلام بود و قصد داشت وارد قلعه نجف شود ميگويد در اثناى راه جمعى را ديدم باسبان تيزرو سوار شده و در پيش روى آنها سوارى بود در نهايت حسن و جمال من گمان كردم كه يكى از آنها سوارى مانند آقا سيد صادق كه يكى از علما آنزمان بود و يكى ديگر شيخ محسن برادر شيخ جعفر اعلى اله مقامهم ميباشند لذا آنها را به اسم صدا كردم و به آنها سلام نمودم جواب سلام مرا دادند گفتند ما آن دو نفرى نيستيم كه نام بردى بلكه ما از ملائكه هستيم كه باين صورت درآمده ايم و آن شخص خوش سيمايى كه در جلوى ماست يكى از صلحا است از اهل اهواز كه او را بايد باينمكان شريف برسانيم خوب است كه تو هم با ما بيايى من با آنها رفتم تا بمكان وسيعى رسيديم كه داراى هواى خوب و مناظر عالى بود كه مثل آنرا نديده بودم ملائكه از اسبهاى خود بزمين فرود آمدند و ركاب آن اهوازى را گرفته او را در باغى پياده كردند كه داراى قصرى بود كه به اقسام فرشها مفروش بود و از هر گونه زيور و زينت از حرير و استبرق آراسته و در اطراف همان موضع مشعلها افروخته و قنديلها آويخته بودند و پس آن اهوازى را در صدر آنمجلس نشانيدند و به اقسام ملاطفت به او تهنيت گفتند پس سفره اى انداختند كه در آن همه قسم ميوه جات بود آنشخص شروع بخوردن كرد به من هم امر بخوردن نمود من هم از آن خوردم پس بمن فرمود: اى مرد صالح آيا ميدانى كه سبب نشان دادن اين منظره در اين نشاءه براى تو چيست ؟ گفتم نميدانم ، گفت سرش اينست كه پدر تو دو من گندم از من طلب داشت نشد كه در دنيا به او بدهم چون خدا خواست مرا بيامرزد و درجه مرا كامل فرمايد مقام مرا به تو نشان داد تا دين تو را ادا نمايم و براى الذمه از پدرت شوم يا از من بگذر و يا حقت را از من بگير يكى از آن ملائكه بمن گفت عباى خود را بگشاى و مقدارى گندم در آن ريخت و گفت بحق خودت رسيدى ناگاه تمام آنها از نظرم غائب شد و عبا و آن مقدار گندم در دست من مانده آنرا بمنزل آوردم تا مدتها از آن گندم ميخوردم و تمام نميشد چون سر او را براى ديگران فاش ‍ كردم تمام شد.

اين شخص اهوازى عالم نبود بلكه مرد عوامى از طايفه شيعه بود كه محبت و دوستى زيادى به اهلبيت داشت و كاسبى بود كه در ايام سال از عايدى خود پولى جمع ميكرد و در دهه محرم صرف عزادارى و اطعام حضرت سيدالشهداء مينموده و چراغ مجالس ‍ عزادارى روشن ميكرد و شربت ميداد.

قضيه ديگرى در صفحه 54 اسرارالشهاده نقل ميكند كه زن زانيه اى بمنزل همسايه خود رفت تا قدرى آتش بياورد غذايى كه براى عزاداران حسينى درست ميكردند نزديك بود كه آتش آن خاموش شود و آن زن فوت كرد تا آتش را روشن كرد و دود آتش ‍ چشمهاى او را ناراحت كرد همين باعث شد كه او از اعمال زشت خود نادم شده توبه كند.

از اين قبيل داستانها زيادست چه باب حسينى باب نجات است كه وجود مبارك پيغمبر (ص ) فرمود حسين مصباح الهدى و سفينة النجاة بسيارى از مردم بدعمل بواسطه همين گريه بر آن حضرت مخارج عزادارى و اطعام نمودن بر آنحضرت موفق به توبه و عاقبت بخيرى شدند و با ايمان كامل از دنيا رفتند. حقتعالى در حديث مفصلى بحضرت موسى (ع ) فرمود كه يك جمله آن حديث اينست هر كس مالى در راه حسين (ع ) خرج كند هفتاد برابر در دنيا به او عوض ميدهم و گناهان او را مى آمرزم و در بهشت جايش ‍ ميدهم .

 

مجلس بيست و هشتم : و لعن الله بنى اميه قاطبة

ميزان شناخت خوبى و بدى

و ما جعلنا الرؤ يا التى اريناك الا فتنة للناس و الشجرة الملعونة فى القرآن و نخوفهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا . (اسراء - 61)

گفتار ما در موضوع اين آيه در مجلس قبل ذكر شد اينك ميگوئيم براى تميز خوب و بد اشياء ميزانى قرار داده اند كه بواسطه آن صحيح و سقيم را مى شناسيم .

خود ميزان در لغت بمعنى آلت سنجش است و با آن اشياء را مى سنجند و معادله ميكنند و آن نسبت به اشياء مختلف است و بر حسب اختلاف اشياء را مى سنجند و فرق ميگذارند مثلا ميزان سنجش حبوبات ترازو و ميزان شناختن فكر صحيح و سقيم علم و منطق و ميزان شعر علم عروض و ميزان خوبى و بدى مردم اعمال و كردار خوب و بد ايشان ميباشد.

پس اگر بخواهيم يكدسته از مردم را با دسته ديگر بسنجيم كه كدام بهتر و يا بدترند در اينجا ميزان اعمال خوب و بد آنها ميباشد با اين مقدمه اگر بخواهيم بفهميم كه بنى اميه بهتر بودند يا بنى هاشم ميزان شناختن كارهاى خوب و بد ايشان است و اتفاقا كارهاى خوب و بد اين دو دسته در صفحات ضبط شده و ما اينك به شهادت تاريخ وضع زندگانى و كارهاى ايندو دسته را روشن ميكنيم تا خواننده خود بتواند تميز حق و باطل ايندو دسته را بدهد

نسب بنى اميه

نسب بنى اميه به جد سوم پيغمبر (ص ) عبد مناف ميرسد محمد بن عبد بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف يكى از پسرهاى عبد مناف و ديگرى عبدالشمس بود كه تواءما بدنيا آمدند و با كارد آنها را از هم جدا كردند كسى گفت بعدا بين اولادهاى اين دو برادر هميشه خواهد بود و همين هم كه شد كه بين بنى هاشم و بنى اميه هميشه جنگ و جدال و خونريزى بود.

عبدالشمس پسرى داشت بنام اميه كه جد بنى اميه ميباشد و بنى هاشم به هاشم ميرسند.

مناصب و بزرگى هاشم

هاشم چند بزرگى و آقايى داشت كه برادرش عبدالشمس نداشت .

1 - پرچمدارى

2 - تصدى آب و سقايت حجاج

پذيرايى از حجاج و تصدى چاه زمزم

پرده دارى خانه كعبه كه تمام اين سمتها از پدرانش به او ارث رسيده بود.

اولين فردى بود كه ايلاف كرد به اين شرح كه هاشم مردى ثروتمند بود كه دستگاه مردى ثروتمند بود كه دستگاه تجارت او وسيع بود و در زمستانها به يمن ميرفت و در تابستان براى تجارت به شام حركت مينمود و تمام رؤ ساى قبايل عرب را در كار تجارت خود شركت داده بود باين معنى كه از منافع خود سهمى براى هر يك از آنها مقرر ميداشت بدون آنكه سرمايه اى داده باشند و قهرا اين سهم كه بآنها داده ميشد آنها را از مسافرت بقصد روزى بى نياز ميساخت .

نزول سروه ((لايلاف قريش )) در همين موضوع بود چنانكه طبرسى در مجمع البيان از ابن عباس روايت ميكند اين سوره درباره قريش نازل شد چه ايشان امور معاش و زندگانى خود را تمام دوره سال بوسيله دو سفر اداره ميكردند در زمستان بسوى يمن و در تابستان بشام ميرفتند و از مكه و طائف خشكبار و فلفل و ادويه جات كه از ناحيه دريا ميآوردند بشام ميبردند و از آنجا البسه و حبوبات و گندم و جو ميخريدند و درين سفرها با يكديگر الفت ميگرفتند.

يكى از امتيازات و افتخارات هاشم قرار داد حلف الفضول بود كه معاهده اى بنام مزبور بين قبايل اعراب برقرار شد و از بزرگترين معاهدات شرافتمندانه آن دوره بود كه بين سران قبايل عرب بسته شد ولى عبدالشمس در هيچيك از اينها سهمى نداشت .

و يكى از قراردادها اين بود كه بين بنى هاشم و بنى المطلب و بنى اسد بن عبدالعزى و بنى زهره و بنى تيم بن مره در خانه جذعان در يكى از ماههاى حرام قراردادى بسته شد به اين كيفيت كه كف دستهاى خود را روى خاك ماليده و هم قسم شدند كه از هر مظلومى حمايت كنند و ياور و دوست او باشند تا حقش را از ظالم بگيرند.

هاشم قوم خود را خوراك ميداد و گوشت و نان براى آنها حاضر ميكرد و به آنها تر يدى ميداد كه بخورند و بارهاى پر از گندم پاك از شام به مكه ميآورد و براى مردم نان خوب و گوشت تازه تهيه ميكرد و به مردم ميداد.

ولى عبدالشمس كه برادر هاشم بود ازين مناسب سهمى نداشت و نام خوب و آبرويى هم نداشت و پسر او هم اميه مرد فاسقى بود كه بين مردم بدنام و متهم بود و در جاهليت كارى كرد كه هيچكسى نكرده بود كه در حيات خود زن خود را به پسرش ابا عمر تزويج كرد و ابا معيط از آن ازدواج بدنيا آمد كه وليد بن عقبه از اوست كه مراد از آيه ان جائكم فاسق بنباء فتبينوا وليد است .

امية بن عبدالشمس كه مردى ثروتمند بود بر هاشم عموى خود حسد برده و در مقام آن شد كه با هاشم مفاخرت كند هاشم بمناسبت مقام و موقعيت خود اظهار نفرت ازين كار كرد ولى قريش او را رها كردند تا بالاخره بين آندو شرط شد كه پنجاه شتر سياه چشم شرط بندى كنند كه در مكه فخر نمايند و مردم گوشت آنرا بخورند و ده سال هم از مكه جلاى وطن نمايند در صورتيكه نزد كاهنى روند و در حضور او هر يك شرح مفاخرت خود را بگويند و او قضاوت كند هر كس مفاخرت را بر ديگرى اين شترها را كشتار نمايد تا نزد كاهن معروف خزاعى رفتند و حق با هاشم شد و شترها را از اميه گرفت و در مكه كشت و به مردم خورانيد و اميه هم ده سال بشام رفت و هجرت نمود.

اين واقعه اى است كه دشمنى اميه را نسبت به هاشم علنى كرد و بين آن دو و فرزندان آنها دشمنى برقرار ساخت .

اين زمان گذشت تا زمان عبدالمطلب شد مجددا بين بنى عبدالمطلب و بنى اميه دشمنى ايجاد شد بطوريكه ابن اثير در كامل خود در جلد دوم صفحه 9نقل ميكند: چنين است كه عبدالمطلب يك همسايه يهودى داشت كه تاجر ثروتمندى بود مال فراوانى داشت حرب بن اميه ازين مرد يهودى بدش ميآمد به چند نفر از جوانان قريش دستور داد كه او را بكشند و اموال او را بردارند لذا عامر بن عبد مناف بن عبدالعزيز و صخر بن عمرو بن كعب يتمى جد ابوبكر را كشتند و اموال او را بردند و عبدالمطلب تا مدتى نتوانست قاتل اين مرد يهودى را بشناسد ولى پس از تحقيق زياد شناخت و چون خواست تعقيب كند و نفر مزبور به حرب بن اميه پناه بردند عبدالمطلب نبرد حرب عموزاده خود آمد و از او خواست كه درينكار دخالت كند و قاتل را پناه دهد و او هم پناه داد ولى وقتى از او خواستند كه قاتل را بدهد حرب نداد لذا بين عبدالمطلب و حرب بن اميه سخنان درشتى رد و بدل شد تا بالاخره نفير بن عبدالعزى جد عمر بن خطاب را حكم قرار دادند و حكم بقتل حرب كرد گفت تو با كسى محاجه ميكنى كه قدش از تو بلندتر و از تو زيباتر و پيشانى او از پيشانى تو وسيعتر و مردم نسبت به او خوش بين و بتو بدبين هستند اين مرد اولادش از از تو بيشتر سخاوت و عطاى او به مردم زيادتر و دستش از دست تو كشيده تر است .

اكثر مورخين بنى اميه را از قريش نميدانند

تا اينجا از تواريخ نقل نموديم كه بنى اميه از قريش نبودند و نسب آنها به عبدالشمس بن عبد مناف ميرسيده لكن اكثر علماء تاريخ و اهل حديث اين حرف را قبول ندارند.

از جمله عمادالدين طبرى در كامل بهايى براى بهاءالدين محمد جوينى در عصر هلاكوخان نوشته در جلد دوم آن مينويسد كه اميه غلامى بود رومى از عبدالشمس چون زيرك بود عبدالشمس او را آزاد كرد بعد به فرزندى قبولش نمود و از او فرزندانى بوجود آمد بعد ميگويد كه اگر بگويى بين اصحاب تاريخ اتفاقست كه گفته اند نسب عثمان : عثمان بن عفان بن ابى عاصم بن اميه بن عبدالشمس بن عبد مناف ميباشد بنابراين چگونه ميشود گفت كه عثمان از بنى اميه نبوده و از غلام رومى بوده است .

جواب ميگوئيم در زمان جاهليت بين اعراب مرسوم بود كه چون غلامى را آزاد ميكردند و آنرا پسرخوانده خود قرار ميدادند مثل پسر انسان ميشد و مردم او را جزو اولادان خود قرار ميدادند و ادعيا ميخواندند و زن او را تزويج نميكردند و لذا پيغمبر (ص ) زيد را كه آزاد كرد و زينب بنت جحش را كه دخترعمه آنحضرت بود براى زيد به عقد در آورد و پس از مدتى زيد زينب را طلاق داد پيغمبر براى بطلان سنت جاهليت به ازدواج زينب تن در داد از طرفى از حرف مردم هم ميترسيد كه بگويند پيغمبر (ص ) زن پسرخوانده خود را به عقد و ازدواج خود درآورده لذا حقتعالى اين آيه را نازل فرمود: امسك عليك زوجك و اتق الله و تخفى فى نفسك ما الله مبديه و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه .

لذا پيغمبر از زينب خواستگارى نمود و او هم خوشحال شده افتخار بر اين امر نمود ولى گفت خدايا ميخواهم تو عقد ازدواج مرا ببندى .

حقتعالى اين آيه را فرستاد: فلما قضى زيد منها و طرا زوجنا كهالكى لايكون على المؤ منين جرج فى ازواج ادعيائهم . (احزاب )

بنابراين در زمان جاهليت رسم بوده كه آزاد شده را پسر خود قرار چ پس عثمان كه نسبش به اميه ميرسد اميه پسرخوانده عبدالشمس ‍ بوده نه تقصير حقيقى او تا بگوئيم بنى اميه از قريش و به عبد مناف ميرسند.

 

بنى اميه از نسل غلام رومى بودند

علامه مجلسى در بحار از الزام النواصب حكايت ميكند كه اميه از صلب عبدالشمس نبوده بلكه از روميان بوده و عبدالشمس او را استلحاق نمود و منسوب به وى شد بنابراين اميه از قريش نيستند و از ميان روميان ميباشند.

در تفسير الم غلبت الروم از صادقين عليهماالسلام روايت شده كه مراد از اين آيه بنى اميه اند يعنى بنى اميه كه از نسل غلام رومى هستند مغلوب خواهند شد البته پس از هزار ماه سلطنت و اين معنى بنابر آنست كه به صيغه معلوم بخوانيم كه يكى از قراآت شاذ است و اگر به صيغه مجهول بخوانيم بنى اميه غلبه كردند و مالك حكومت و سلطنت شدند در هر صورت اين مسلمست كه بنى اميه بودند حال اميه يا از نسل عبدالشمس بوده و يا غلام آزاد شده او بوده است . جماعت بنى اميه و شاخه تقسيم ميشود زيرا اميه نسلش از دو اولاد باقى ماند كه يكى حرب و ديگرى ابوالعاص باشد از حرب ابوسفيان و معاويه و يزيد اولادهاى يزيد پيدا شدند و از ابوالعاص ‍ عفان كه پدر عثمان بود و خود عثمان كه خليفه سوم و حكم و پسرش مروان و عبدالملك و اولادان عبدالملك بنام وليد و سليمان و هشام و عبدالعزيز تا آخر بنى اميه و بنى اميه قريب يكقرن بر گردن مسلمانان سوار بودند يعنى از سال 40 هجرت حضرت اميرالمؤ منين على (ع ) در كوفه شهيد شد كه معاويه دولت بنى اميه را تشكيل داد تا سال 132 هجرى و بعد از آنكه بنى عباس دولت بنى اميه را از بين بردند بعضى از احفاد بنى اميه به اندلس فرار كرده و در آنجا يك حكومت اموى بر اساس همان حكومتهاى شام بنا نهادند كه در حدود سه قرن دوام داشت اگر چه خلافت آنها در مغرب بود و خود را بنام خليفه خواندند ولى مورخين آنها را در شمار خلفاء بنى اميه نمى آوردند چه ايام خلافت آنان مضطرب بود و مملكت منظمى نداشتند لذا خلافت آنها از بنى اميه محسوب نمى شود.

قال الله تبارك و تعالى : الم تر الى الذين بدلوا نعمة الله كفرا و احلوا قومهم دارالبوار . (ابراهيم ) آيا نديدى كسانيرا كه نعمت خداوندى را به كفر مبدل ساختند چگونه خود و قوم و ملت خود را به ديار نيستى رهسپار ساختند.

امام صادق (ع ) فرمود كه اين آيه درباره بنى اميه و بنى مغيره نازل شد بنى مغيره را خداوند در جنگ بدر نابود ساخت و نسل آنها قطع شد ولى بنى اميه را خداوند تا روز قيامت مهلت داده سپس فرمود بخدا قسم نعمتهايى كه خداوند بمردم عطا فرموده ما هستيم كسانيكه بايد رستگار شوند بواسطه ما رستگار خواهند شد.

كسانيكه از بنى اميه خوب بودند

در بعضى از زيارت ماءثوره مانند زيارت عاشورا وارد شده كه اللهم بنى اميه قاطبة خدايا همه بنى اميه را لعنت كن در صورتيكه همه بنى اميه بد نبودند و اشخاص خوبى هم در ميان آنها بوده اند از حمله جناب سعدالخير ابن عبدالملك بن عبدالعزيز بن عبدالملك بن مروان بن الحكم ابن ابى العاص بن امية بن عبدالشمس . در بحارالانوار، ج 11، از اختصاص شيخ مفيد نقل ميكند كه سعدالخير برادر زاده عمر بن عبدالعزيز بود يكبار كه نزد امام باقر (ع ) آمد گريه ميكرد حضرت فرمود چرا گريه ميكنى عرض كرد چگونه گريه نكنم و حال آنكه از شجره ملعونه هستم كه خداوند در قرآن ياد فرموده حضرت فرمود: تو از آنها نيستى اموى منا اهل البيت آيا نشنيدى قول خداوند را كه ميفرمايد: و من تبعنى فانه منى و اين لقب خير را كه سعدالخير باشد امام باقر (ع ) باو داد.

و از جمله محمد بن ابى حذيفه بن عتبه بن ربيعة بن عبدالشمس است كه اين عتبه جد محمد كسى بود كه در جنگ بدر كبرى علم دار مشركين به شمشير اميرالمؤ منين (ع ) خودش و برادرش شيبه و پسرش وليد به درك واصل شدند و هند جگرخوار كه زوجه ابوسفيان بود عموى محمد ميشد مع ذلك اين محمد از شيعيان اميرالمؤ منين (ع ) و عامل آنحضرت در مصر بود معاويه با وجود آنكه پسرعموى او ميشد خيلى او را صدمه زد كه دست از على بردارد ولى ممكن نشد تا بالاخره او را كشت و جماعتى از زنهاى آنها هم خوب بودند مانند امامه دختر ابوالعاص كه بعد از حضرت فاطمه عليهاالسلام بنا به وصيت آن خانم در حباله حضرت على (ع ) درآمد و ديگران هم بودند كه ذكر آنها باعث تطويل كلام ميشود، امام عليه السلام بنى اميه بد را به لفظ ((قاطبة )) لعنت كرده است ، نه بنى اميه خوب را، چنانچه امام باقر (ع ) بعد فرمود تو از بنى اميه نيستى و از ما اهلبيت ميباشى . پس لعن بر بنى اميه وقتى است كه دشمن اهلبيت باشند اگر از دوستان اهلبيت شدند جز و اهل بيت خواهند بود نه از بنى اميه .

و اما عمر بن عبدالعزيز كه از بنى اميه و از خلفا آنها و داراى زهد و شب زنده دارى بود و فدك را به امام باقر (ع ) رد كرد و دستور داد كه لعن بر على (ع ) ترك شود و پولهايى به اهلبيت داد لذا ميرزا عبداله افندى صاحب رياض العلماء در لعن بر او تاءمل دارد. لكن حق مطلب اينست با همه اين خوبيها معذلك غاصب امر خلافت بوده و اين بدترين كارهاست و در هيچ تاريخ و روايتى وارد نشده كه خدمت امام رسيده باشد و از ايشان اجازه در امر خلافت گرفته باشد ولى معاويه پسر يزيد بن معاويه بعد از آنكه چهل روز خلافت كرد فهميد كه خلافت حق او نيست و حق آل محمد ميباشد لذا بالاى منبر رفت و اعمال پدران خود را تذكر داد و بر پدر و جد خود لعن فرستاد و از افعال ايشان تبرى جست و گريه شديدى نمود آنگاه خود را از خلافت خلع نمود.

مروان حكم گفت از پائين منبر به او حال كه تو از خلافت كناره گيرى كردى پس امر خلافت را به شورا افكن در جواب گفت من حلاوت خلافت را نچشيدم پس چگونه راضى شوم كه تلخى آنرا بچشم . از منبر بزير آمده و رفت در خانه نشست و مشغول گريه شد مادرش نزد او آمده گفت اى فرزند كاش تو خون حيض ميشدى و بوجود نميآمدى تا چنين روزيرا از تو نميديدم گفت اى مادر بخدا كه دوست داشتم چنين بودم و قلاده امر خلافت بگردن من نميافتاد آيا من و زرو و بال امر خلافت را به گردن بگيرم و بنى اميه شيرينى آنرا ببرد.

بنابراين ((قاطبة )) را نميتوان بر همه بنى اميه حمل كرد.

روزى كه شد به نيزه سر آن بزرگوار

خورشيد سر برهنه برآمد ز كوهسار

موجى بجنبش آمد و برخاست كوه كوه

آن خيمه ايكه گيسوى حورش طناب بود

ابرى به بارش آمد و بگريست زار زار

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

گفتى تمام زلزله شد خاك مطمئن

جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئيل

گفتى فتاد از حركت چرخ بيقرار

گشتند بى عمارى و محمل شترسوار

عرش چنان بلرزه درآمد چرخ نيز هم

با آنكه سر زد اين عمل از امت نبى

افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار

روح الامين ز روى نبى گشت شرمسار

وانگه كوفه خيل الم رو بشام كرد

نوعى كه عقل گفت قيامت قيام كرد

مجلس بيست و نهم : تشكيل حكومت بنى اميه

ناگفته نماند كه حكومت ظالمانه بنى اميه را عثمان تشكيل داد و در دوران حكومتش پايه گذارى نمود چه خودش از بنى اميه بود عثمان بن ابى العاص بن امية بن عبدالشمس بن عبد مناف عثمان خليفه سوم بود و اهل تسنن او را از غيره مبشره ميدانند و مادر عثمان اردى بنت كريز بن ربيعة بن حبيب حبيب بن عبدالشمس بن عبد مناف است و ما در اردى بيضاءست كنيه او ام الحكم و دختر جناب عبدالمطلب است پس مادر عثمان عمه زاده پيغمبر (ص ) مى شود.

و وليد بن عقبة بن ابى معط بن ابان ابى عمرو بن امية بن عبدالشمس بن عبد مناف برادر مادرى عثمان بن عفان و مراد از فاسق در آيه شريفه يا ايها الذين جائكم فاسق بنباء فتبينوا اوست .

عثمان در سال ششم عام الفيل متولد شد و در روز هجدهم ذى الجه سال سى و پنج ه از دنيا رفت و حكم ابن ابى العاص پدر مروان عموى عثمان را پيغمبر (ص ) لعن فرمود و دستور داد كه او را از مدينه طيبه اخرج كنند به طائف رفت رانده شده بود تا عثمان به خلافت رسيد آنوقت عثمان او را بمدينه آورد و ما قبلا گفتيم كه عثمان و بنى اميه از عبدمناف نبودند بلكه از غلام رومى عبدالشمس ‍ بودند كه او را پسرخوانده خود قرار داد.

خلافت عثمان

عمر در لحظات آخر عمرش براى اينكه خلافت به على (ع ) و بنى هاشم نرسد و به عثمان و بنى اميه منتقل شود فكرى كرد و مجلس ‍ شورايى تشكيل داد و اين مجلس را طورى تشكيل داد كه خلافت به عثمان برسد و تشكيل اين شوراى شش نفرى بزرگترين بلا و مصيبت براى جهان اسلام بود و عواقب وخيمى براى مسلمانان ببار آورده و طورى تنظيم شده بود كه بخوبى ميتوانست خلافت را از بنى هاشم بيرون برد و در دامن بنى اميه قرار دهد.

عمر هنگامى بفكر تشكيل شورا افتاد كه دلش از خنجر ابولؤ لؤ پاره شده بود و لحظات آخر عمرش را ميگذرانيد و ميگفت آه اگر ابوعبيد زنده بود او را جانشين خود ميساختم چون امين امت بود و اگر سالم مولاى ابوحذيفه زنده بود او را بعد از خود نامدار مسلمانان ميكردم زيرا او خدا را زياد دوست ميداشت .

عمر از مرگ ابوعبيده قبركن مدينه اظهار تاءسف ميكرد و حق هم داشت زيرا او يكى از كارگردانان خلافت در روز سقيفه بود و سالم هم برده اى بيش نبود ولى چه شد كه تمام فضايل و مناقب و سفارشات نبى اكرم (ص ) را درباره على فراموش كرد و او را در شورا در رديف عبدالرحمن قرار داد و افسوس از مرگ يك قبركن مدينه ميخورد.

بارى در لحظات آخر عمر خلافت را ميان شش نفر به شورا گذاشت :

على بن ابيطالب عليه السلام

زبير بن عوام

عبدالرحمن بن عوف

سعد بن ابى وقاص

طلحة بن عبيداله

عثمان بن عفان

پس از استحكام پايه هاى شورا قواى نظامى را براى اجراى دستور خود بر آنان گمارد و گفت اگر پنج نفر از آنها در امر خلافت يكى اتفاق كردند يكى مخالف بود گردن او را بزنيد و اگر چهار نفر اتفاق كردند و دو نفر مخالف شوند گردن آن دو نفر را بزنيد و اگر سه نفر با شورا موافقت كردند و سه نفر مخالف بودند با آن دسته اى موافقت كنيد كه عبدالرحمن در بين آن باشد و بقيه را كه مخالف هستند بقتل برسانيد.

به چه سبب دستور قتل مخالفين را صادر نمود، مگر مخالف با شورا موجب خروج از دين و ارتداد ميشد؟

ولى على (ع ) چه زود از اين نقشه مزورانه اطلاع حاصل نمود و فهميد كه تشكيل شورا تنها بمنظور حق او است و لذا به عمويش ‍ عباس گفت : عموجان خلافت از خاندان ما برگردانيده شد عباس گفت : چه كسى به تو خبر داد؟ على (ع ) فرمود: عمر عثمان را در رديف من قرار داد و حكم نمود كه اكثريت موافقت نمايند آنگاه موافقت با دسته اى كه عبدالرحمن با آنها است لازم نموده و بديهى است كه سعد بن ابى وقاص با پسرعمش مخالفت نميكند و عبدالرحمن هم داماد عثمان است و قطعا هم با يكديگر اختلاف نخواهند كرد و در نتيجه عثمان خليفه خواهد شد. تاريخ طبرى ، جلد 5 ص 35.

انتخاب باطل

اعضاء شورا در محاصره پليس انتظامى مورد تهديد قرار گرفتند تا هر چه زودتر خليفه را انتخاب و سپس اعلام نمايند اعضاء و شورا با عجله هر چه تمامتر در اين باره به گفتگو و بحث پرداختند تا بالاخره خلافت را به عثمان واگذار نمودند.

نقل شده آنروزى كه عمر درگذشت تا سه روز كار خلافت بجهت شورا تاءخير افتاد روز چهارم كه غره محرم سال بيست و چهار هجرى بود عثمان پيراهن خلافت را در بر كرده و يازده سال و چند ماه مدت خلافت او بود و اواخر سال سى و پنج هجرى روز چهارشنبه بعد از عصر قتل او واقع شد.

خلافت عثمان در حقيقت زنگ خطرى بود كه بر اثر آن فتنه هايى سراسر جهان اسلام را فرا گرفت و مسلمانان در تاريكى وحشت زايى قرار گرفتند كه اثرى از نور و روشنايى در آن وجود نداشت .

هنگاميكه عثمان بر تخت خلافت نشست بنى اميه از فرط خوشحالى در پوست خود نميگنجيدند پيرامون او گرد آمده با هياهو و دادن شعار او را از مسجد بخانه آوردند آرى چرا بنى اميه خوشحال نباشند و چرا شعار ندهند و حال آنكه با روى كار آمدن خلافت عثمان زيربناى حكومت اموى مستحكم گرديد.

بارى خلفا بنى اميه زمامدارانى ستمگر و ياغى و سركش و بيدين و فاسق و متجاوز و خودسر بودند و مردم را به كارهاى زشت و ناپسند وادار كرده و از كارهاى خوب و پسنديده باز ميداشتند و نواميس مسلمانان را ملعبه خويش ميساختند، اين خودسرى و بى بند و بارى از روزى آغاز شد كه عثمان كرسى خلافت را اشغال نمود زيرا روش سياسى و اجتماعى او مخالف كتاب خدا و خارج از طريق حق و عدالت بود كه ما اكنون نمونه هايى را يادآور ميشويم .

غارت اموال بيت المال

مقتضاى سياست مالى و اقتصادى اسلام آنست كه بيت المال در مصالح مسلمانان و در راه مبارزه با فقر و بيچارگى مصرف گردد تا ريشه فقر و محروميت از ميان اجتماع قطع شده و خانواده هاى محروم و بى بضاعت مورد ترحم و عطوفت قرار بگيرند و به نيازهاى طبقه عاجز و درمانده رسيدگى شده و از زنان بيوه و اطفال يتيم و بى سرپرست تفقد بعمل آيد و نيازمنديهاى آنان برطرف گردد.

ولى با كمال تاءسف در دوران رياست و زمامدارى عثمان اين سنت و سيره بدست فراموشى سپرده شد. او ثروت مسلمانان را بخود اختصاص داده و بنى اميه را بر بيت المال مسلمين مسلط ساخت و آنها مطلق العنان گرديدند بهر كه مايل بودند بذل و بخشش نمودند و افراديكه مورد علاقه آنها نبودند محروم ميساختند گويى كه بيت المال مسلمين ملك مطلق آنان بود.

مثلا وقتى ابوسفيان تبريك خلافت عثمان را گفت دويست هزار درهم به او عطا كرد و عبداله بن سعد كه برادر رضاعى عثمان بود و دستور داد غنايم فتح آفريقا از طرابلس تا طنچه را به او بخشند و مسلمانان ديگر را محروم ساخت ((شرح ابن ابى الحديد))

سعد بن عاص كه يكى از بدكاران و فساق بنى اميه بود چنانكه پدرش نيز از سران مشركين محسوب ميشد كه در جنگ بدر بدست على (ع ) كشته شد يكصد هزار درهم از بيت المال مسلمين بچنين شخص فاسدى عطا كرد ((اسدالغابه ، ج 3، ص 31))

عثمان وليد بن عقبه را حاكم مطلق العنان كوفه قرار داد كه هر چه ميخواهد بكند و او هر چه توانست بعنوان وام از بيت المال اختلاس ‍ نمود تا آنكه عبداله مسعود كه كليددار بيت المال بود از وى مطالبه كرد تا اموالى را كه بعنوان قرض از بيت المال گرفته مسترد نمايد وليد ناگزير جريان را به عثمان گزارش داد بمجد رسيدن نامه عثمان به عبداله بن مسعود چنين نوشت : تو خزينه دار ما هستى تو را نميرسد كه وليد را در خصوص مالى كه از بيت المال استقراض نموده تحت فشار قرار دهى .

چون اين نامه بدست ابن مسعود رسيد كليد بيت المال را نزد وليد افكند و گفت من گمان ميكردم خزينه دار مسلمانانم تا اكنون معلوم شد كليددار بنى اميه ميباشم حال كه چنين است نيازى به ماندن درين پست ندارم .

واقدى نقل ميكند كه ابوموسى اشعرى مال عظيمى را از بصره بسوى عثمان فرستاد و ولى او تمام آن مال را ميان اهل و اولاد خود قسمت نمود.

نقل شده آنروزى كه عثمان از دنيا رفت صد و پنجاه هزار دينار و هزار هزار درهم موجودى او بوده و قيمت ضياع او كه در وادى القرى و حنين بوده و صد هزار دينار بشمار ميرفت و اسب بسيار و شتران بيشمارى از او باقى ماند و در زمان خلافت عثمان بسيارى از اصحاب بسبب عطاياى او مالدار شدند.

مثلا زبير بن عوام از عطاياى عثمان خانه هاى قيمتى بنا كرد و بعد از وفاتش پنجهزار دينار وجه نقد و هزار اسب و هزار بنده و هزار كنيز و اشياء ديگرى از او باقى ماند و مانند طلحه كه دولتش بمرتبه اى رسيد كه غله عراقش هر روزى هزار دينار ميشد و بعضى بيشتر گفته اند.

و مانند عبدالرحمن بن عوف كه صد اسب و هزار شتر و ده هزار گوسفند داشت و بعد از فوتش ربع ثمن مالش هشتاد و چهار هزار دينار بوده است ((تتمه المنتهى حاج شيخ عباس قمى ))

بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه و غلغله در ششجهت فكند

هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد

هم گريه بر ملائك هفت آسمان فتاد

بر زخمهاى كارى تير و سنان فتاد

هر جا كه بود آهويى از دشت پا كشيد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان

هر جا كه بود طايرى از آشيان فتاد

بر پيكر شريف امام زمان فتاد

شد وحشتى كه شور قيامت ز ياد رفت

بى اختيار نعره هذا حسين از او

چون چشم اهل بيت بر آن كشتگان فتاد

سر زد چنانكه آتش از او در جهان فتاد

پس با زبان پر كله آن بضعت بتول

رو بر مدينه كرد كه يا ايها الرسول

مجلس سى ام : لعن الله ابن مرجانة و لعن الله عمر بن سعد

خدا لعنت كند پسر مرجانه را و همچنين خدا لعنت كند عمر پسر سعد را

شرح :

مراد از ابن مرجانه ابن زياد است و ذكر او بعد از آل زياد و بنى اميه ، كه شامل اوست به اين جهت است كه او كشنده حضرت سيدالشهداء است و مرحوم مجلسى احتمال داده كه بجهت خبث مولد او بوده و اضافه او به مرجانه بجهت ولدالزنا بودن اوست تا معلوم شود كه علاوه بر بد بودن پدر از طرف مادر هم بد بوده است زيرا مرجانه از زنهايى بود كه بالاى خانه او علم نصب شده بود و اين علامت زنهاى زانيه معروف بوده است .

حضرت سيدالشهدا حسين بن على عليه السلام در روز عاشورا در يكى از خطبه هاى خود فرمود: فانتم هم الا ابن الدعى قدر كزبين اثنين بين السفلة و الذلة و هيهات ما اخذ الدنية .

بخدا قسم كه آن زنازاده پسر زنازاده ما را واجب نموده كه لباس ذلت بپوشيم و يا در ميدان مبارزه جنگ كنيم و ما هرگز دستخوش ‍ ذلت نشويم .

عبيداله بن زياد در سال بيست و هشت و يا بيست و نه هجرى متولد شد و در سال شصت و هفت بدست جناب ابراهيم بن مالك اشتر بدرك واصل شد پس سن آن ملعون ازل و ابد در عاشورا سى و نه سال يا سى و هشت سال بوده و پدر ملعونش زياد بن ابيه كه به او زياد بن سميه ميگفتند در سال پنجاه و سه هجرى به درك واصل شد و مادر زياد بن ابيه سميه نام داشت كه مانند مرجانه به زنا دادن معروف و از ذوات الاعلام

خروج ابن زياد براى دستگيرى مختار

ابن زياد كه حاكم بصره بود و بنا بدستور ملعون به كوفه ماءموريت پيدا كرد كه كار حسين عليه السلام را به نفع يزيد خاتمه دهد.

بعد از آنكه مختار بر كوفه مسلط شد و عبدالملك بن مروان بخلافت نشست عبيداله بن زياد را با هشتاد هزار نفر براى سركوبى مختار و تسخير عراق ماءمور كرد.

ابن زياد در آن وقت حاكم موصل بود و بفرمان عبدالملك در حوالى نصيبين پرچم استقلال برافراشت تا به كوفه حمله كند مختار يزيد بن انس اسدى را با عامر بن ربيعه با سى هزار مرد جنگى باستقبال ابن زياد فرستاد و سه هزار جنگجوى ديگر در پنج فرسخى موصل گماشت تا تلاقى دو لشكر كوفى و شامى حاصل شد و پس از مدتى به نفع پيروزى مختار تمام شد. سيصد نفر اسير گرفتند و بسيارى كشته شدند و گروهى متوارى و فرارى گرديدند و اسراء را نزد فرمانده لشكر بردند و دستور داد كه همه را گردن بزنند و خودش هم در همانشب از شدت مرض درگذشت و جانشين او ورقاء مراجعت كرد و با پرچم فيروزى به دارالاماره مختار آمد.

جنگ ابن زياد با پسر مالك اشتر

در اوايل سال 67 ه ابن زياد كه در اواخر سال قبل شكست خورده بود بشام فرار كرد و باز خود را مهياى جنگ نمود و ابراهيم پسر مالك هم با دوازده هزار مرد جنگى براى محو ابن زياد بطرف موصل حركت كرد و چند منزليكه رؤ ساى كوفه ، كه قتله امام حسين بودند، مانند شيث بن ربعى ، شمر بن ذى الجوشن ، محمد بن اشعث بن قيس و عمر بن سعد را ديد كه بمخالفت برخاسته اند و پيغام بمختار فرستاده بودند كه اگر رعايت ما را نكنى مهياى جنگ باش مختار براى مصلحت روزگار و انجام مقصود خود قاصدى نزد ابراهيم پسر مالك اشتر فرستاد تا با آنها مماشات كند تا به كوفه برگردند اين قاصد در ساباط مد اين ابراهيم رسيد ابراهيم هم متعرض ‍ آنها نشد به كوفه آمدند و محل آنها خانه شيث بن ربعى بود و مهياى تهيه سلاح و قشون بودند كه با مختار به جنگ برخيزند.

ابراهيم بن مالك اشتر كه مطمئن شد آنها در كوفه استقرار يافتند از جنگ با ابن زياد انصراف پيدا كرد و به كوفه برگشت و مستقيما شيث بن ربعى رفته آنها را دستگير كرد پنجاه نفر از قشون آنها را كشت و هشتصد نفر اسير گرفت و 250 نفر آنها را كه از قتله كربلا بودند گردن زد و خاطر مختار را از شر و دغدغه آنها جمع كرد و پس از فراغت از اين مقام بطرف ابن زياد حركت ، در نواحى موصل با او تلاقى كرد. جنگ كوفى و شامى باز شروع شد، حصين بن نمير كه در قلب لشكر شام بود و در سپاه كربلا جناح لشكر را داشت بميدان شتافت شريك ثعلبى او را با يك شمشير از پاى درآورد و به كشتن او لشكر شامى را مضطرب نمود، روحيه خود را باختند. ابراهيم بن مالك اشتر بميدان شتافت و فرمان داد اى شيعيان حق و انصار دين ، اولاد شياطين را بكشيد و بر پسر مرجانه حمله كنيد كه آن كسى است كه آب فرات را بروى حسين بن على (ع ) بست . اينست همان كسى كه به حسين عليه السلام پيغام داد ترا امان نيست مگر در بيعت من درآيى با اين سخنان مهيج لشكر كوفه را تحريص و ترغيب كرد تا به يكبار بر شاميان حمله كردند و با شمشير آنها را متوارى كردند و تا مقدارى راه پسر مالك آنها را تعقيب كرد و بسيارى را به قتل رسانيد.

كشته شدن ابن زياد

ابوالمؤ يد خوارزمى مينويسد تعداد كشته شدگان اين جنگ به هفتاد هزار رسيد تا غروب حمله و تعقيب و كشتار ادامه داشت تا بكلى منهزم و مغلوب و منكوب شدند بعد از غروب آفتاب ابراهيم بن مالك مردى را كنار فرات ديد كه دستارى از خز پوشيده و زره اى و شمشيرى بر دست داشت بر او حمله كرد شمشير او را گرفت اسبش رميد و او را از مركب بيفتاد صبح شد ابراهيم گفت ديشب كنار فرات مردى را كشتم كه جبه خز و زره پوشيده بود و بوى مشك ازو ميآمد.

رفتند جسد او را پيدا كردند ديدند ابن زياد است سر او را بريدند براى ابراهيم بن مالك بردند، ابراهيم سجده شكر بجا آورد و سر حصين بن نمير را با سرهاى ديگرى كه از سرداران شامى و از قتله كربلا بودند به كوفه نزد مختار فرستاد، مختار با ديدن سر ابن زياد و انتقام از قتله كربلا سجده شكر بجا آورد.

وقتى سر حضرت سيدالشهداء، را نزد ابن زياد بردند قطره خونى از سر مبارك حسين بن على عليه السلام بر ران زياد ريخته و آنرا سوراخ كرده بزمين رسيد، در اثر آن زخم پايش خوب نميشد و اين پنجسال بوى عفونت زيادى ميداد براى جبران آن هميشه مقدار زيادى مشك مصرف ميكرد تا بوى بد او را نشوند و با همين بوى مشك او را شناختند.

مكافات ابن زياد

امام شافعى در تاريخ خود به نقل از ترمذى مينويسد كه او را روايت كرده كه عمار بن نمير گفت : وقتى به مسجد كوفه رسيدم ديدم سرهاى بريده را آنجا آوردند چون گشودند وقتى سر ابن زياد را بيرون آوردند كه نشان دهند مارى سياه پيدا شد و در بينى عبيداله بن زياد رفت و ساعتى درنگ نموده بيرون آمد و از ديده غايب شد پس از لحظه اى مردم گفتند ((قد جائت قد جائت )) باز آن مار آمد و در سوراخ بينى او رفت و مكرر در آن روز اين واقعه رخ داد.

عمر بن سعد

عمر پسر سعد بن ابى وقاص است كه او از كبار و بزرگان عصر خود و يكى از اصحاب شش نفرى شوراى سقيفه بود در مروج الذهب از محمد بن جرير طبرى نقل ميكند كه چون معاويه قصد حج كرد، در طواف سعد بن ابى وقاص با او بود چون از طواف خلاص شد بطرف دارالندوة روان شد و سعد را هم با خود برد و در روى تخت نزد خودش نشانيد و به سب اميرالمؤ منين عليه السلام مشغول شد، سعد خود را از پهلو و سرير او دور كرد آنگاه گفت اى معاويه اگر يكى از خصلتهاى على (ع ) در من بود و ستر داشتم از آنچه كه آفتاب بر آن ميتابد چه او داماد پيغمبر بود و فرزندانى چون حسن و حسين داشت و پيغمبر (ص ) در روز فتح خيبر ميفرمايد: لاعطين الراية غدار جلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله .

و نيز در غزوه تبوك درباره او فرمود: الا ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى . آنگاه سعد گفت بخدا قسم كه تا زنده ام ديگر داخل خانه تو نشوم و نيز نقل شده كه چون سعد اين سخن را گفت و خواست برود معاويه گفت بنشين تا جواب آنچه گفتى بشنوى ، اگر آنچه درباره على (ع ) ميگويى پس چرا ياريش نكردى و از بيت او دورى جستى ؟ چه اگر من خودم آنچه را كه تو شنيدى از پيغمبر ميشنيدم خادم على ميشدم .

در امالى شيخ صدوق نقل ميكند كه روزى اميرالمؤ منين عليه السلام در كوفه خطبه ميخواندند و فرمودند كه سلونى قبل ان تفقدونى . سعد بن ابى وقاص برخاست و گفت يا اميرالمؤ منين (ع ) بمن خبر ده كه در سروريش من چند دانه مو ميباشد؟ حضرت فرمود بخدا قسم كه چيزى از من پرسيدى كه خليل من رسول خدا بمن خبر داده بود كه تو از من ميپرسى در سر و صورت تو نيست هيچ مويى مگر آنكه در بن آن شيطان نشسته و در خانه تو بزغاله اى است كه فرزندم حسين را ميكشد عمر سعد در آنروز طفلى بود كه تازه براه افتاده بود.

در شفاءالصدر و از تقريب ابن حجر نقل ميكند كه بعضى گمان كرده اند كه عمر سعد از صحابه است و اين غلط است ولى يحيى بن معين جزما خبر داده است كه ولادت عمر سعد در روز مرگ عمر بن خطاب بوده و شايد تسميه او به عمر مؤ يد اين باشد، پس عمر سعد در روز عاشورا در كربلا سى و شش ساله و مختار صاحب اربعين بيست و پنجساله بوده است .

در ارشاد شيخ مفيد است كه عمر سعد بحضرت سيدالشهداء گفت جماعتى از سفهاء گمان كرده اند من قاتل شما هستم حضرت فرمود آنها از سفهاء نيستند بلكه از علما هستند آگاه باش كه از گندم رى نخواهى خورد.

در تاريخ طبرى است كه ابن زياد كاغذى نوشت و ايالت رى را به ابن سعد واگذار نمود و به او تكليف نمود كه بجنگ حسين بن على عليه السلام برود، ابن سعد تقاضاى عفو نمود، ابن زياد گفت پس كاغذ حكومت رى را بما رد كن ابن سعد گفت بمن مهلت بده تا در اين موضوع فكر كنم ، عمر سعد با هر يك از ناصحين خود كه مشورت كرد او را ازين كار منع كرد و حمزة بن مغيره پسر خواهرش ‍ گفت اى دايى اگر سلطنت روى زمين از تو باشد و از آن دست بردارى بهتر است از آنكه بجنگ حسين بن على عليه السلام بروى و خدا را ملاقات كنى در حاليكه قاتل حسين عليه السلام باشى .

كشته شدن عمر سعد

در حكومت مختار گروهى از فرماندهان لشكر ابن زياد پنهان شدند از آن جمله عمر سعد بخانه ابن بهيره كه قرابت و دوستى با خاندان على عليه السلام داشت پناهنده شد و بوسيله و امان نامه بدين مضمون گرفت عمر سعد ماداميكه از كوفه خارج نشده و اخلالى ايجاد نكند در امان است .

اسحاق بن اشعث كندى برادر زن عبداله بن كامل بود، بخانه او پناهنده شد شمر بن ذى الجوشن از كوفه فرار كرد و در يكى از دهات با چند نفر ديگر پنهان شدند، خولى اصبحى در دودكش خانه خود زندگانى ميكرد، بيشتر اشخاص برجسته كه امير فرمانده لشكر بودند و يا پنهان شدند يا فرار كردند يا در خانه شخصيتهايى پنهان شدند ولى اغلب لشكريان كربلا كشته و يا اسير شدند.

مختار به عبداله بن كامل اسدى دستور داد لشكر نويسان را پيدا كند و اسامى كسانيكه به كربلا رفته اند بنويسند و به هر وسيله كه هست آنها را احضار يا دستگير كنند، در روزهاى اول بيشتر لشكريان كشته ميشدند.

مختار رئيس شهربانى را استيضاح كرد كه چرا هر كه اسير ميشود يا از كسانيست كه با من جنگ كرده و بايد عفو شود و يا از رجاله هاى لشكر عمر سعد در كربلا است ولى رؤ ساى قوم دستگير نمى شوند آنها گفتند به علت اينست كه شما عمر سعد را كه سردار لشكر بود آزاد گذاريد و بدين جهت قلوب شيعيان سرد شده مختار بخود لرزيد و گفت خدا مرا امان ندهد اگر عمر سعد را امان دهم آنگاه دستور داد فورى برويد او را احضار كنيد اگر حاضر شد فبهاالمراد اگر لباس خواست و شمشير طلبيد همانجا گردنش را بزنيد.

چه خبر است ؟ عبداله گفت امير ترا احضار كرده گفت با من چه كار دارد او بمن امان داده عبداله كامل گفت عبارت امان را بخوان نوشته هر گاه از تو حدثى حادث نشود در امانى تو روزى چند حدث حادث ميكنى پس امان آن مرتفع شده ولى گمان بد مبر امير به عهد خود وفا ميكند البته منظور عهد با خدا بوده است .

عمر سعد فرياد زد اى غلام عبا و كفش و شمشير من را بياور تا نزد امير بروم ، عبداله گفت اى حرامزاده با من حيله ميكنى و شمشير ميخواهى كه مرا بكشى بلافاصله شمشير بر فرق عمر سعد زد و همراهان نيز ضربتى بر تن او زدند تا سر او را جدا كردند و نزد مختار بردند.

حفص پسر عمر سعد نزد مختار نشسته بود مختار رو به حفص كرده گفت اين سر را ميشناسى جواب داد بلى اين سر پدر منست و زندگانى پس از او براى من لذتى ندارد مختار گفت راست ميگويى او را بپدرش ملحق كنيد حفص را كشتند و سر هر دو را نزد پسر عمر سعد بنام محمد گذاشتند مختار گفت اين سرها را ميشناسى گفت آرى سر پدر و برادر من است پرسيد چه عقيده اى درباره آنها دارى جواب داد من از هر دو بيزام زيرا وقتى كه ابن زياد خواست پدرم را به كربلا بفرستد من باو اصرار كردم از اين كار خوددارى كن كه خسران دنيا و آخرت است برادرم او را تشجيع كرد تا به امارت برسد و اينك هم بجزاى خود رسيد.

مختار گفت بر صدق گفتار خود شاهدى دارى گفت بلى مادرم در اين جريان حضور داشت زن عمر سعد خواهر مختار بود و براى وساطت همانروز بخانه مختار رفته بود مختار نگذاشته بود كه بخانه شوهرش برگردد بر او برآشفت كه شوهرت پسر دختر پيغمبر را كشته و تو باز با او زندگى ميكنى مگر ميترسيدى كه بى شوهر بمانى .

خواهر مختار قسم خورد كه مكرر ميخواستم در بستر خواب او را بكشم ولى تو در زندان ابن زياد بودى ترسيدم كه آسيبى بتو برسانند و ضمنا صدق سخنان محمد بن عمر سعد را شهادت داد و مختار از كشتن او در گذشت .

موعظه و نصيحت

روزى ابوحازم بر سليمان بن عبدالملك اموى وارد شد سليمان گفت به چه سبب ما از مردن كراهت داريم گفت به سبب آنكه دنيا را تعمير كرديد و آخرت را خراب نموديد لاجرم ميل نداريد از آبادانى بجاى خراب برويد.

گفت ورود ما در عالم آخرت در نزد خداى تعالى به چه نحو است ؟ گفت نيكوكار مانند مسافريست كه از سفر به وطن خود ميرود و به اهل و عيال خويش ميرسد و از رنج سفر راحت و آسوده ميگردد و اما بد كار حالش چون حال غلام گريخته ميباشد كه او را گرفته نزد آقايش ميبرند.

گفت بمن بگو كدام عمل افضل اعمال است ؟ گفت اداء واجبات و اجتناب از محرمات گفت كلمه عدل چيست ؟ گفت كلمه حقى كه بر زبان برانى نزد كسى كه از او ميترسى و هم باو اميد داشته باشى .

سليمان گفت عاقلترين مردم كيست ؟ گفت آنكه اطاعت خدا را كند.

گفت جاهلترين مردم كيست ؟ گفت آنكه آخرت خود را براى دنيا ديگرى بفروشد گفت مرا موعظه موجزه و مختصرى بكن . گفت سعى كن كه خدا را در آن جاهايى كه ترا نهى كرده نبيند و در آن جاهايى كه ترا امر به آن كرده ببيند.

آنوقت سليمان گريه سختى كرد، يكى از حاضران به ابوحازم گفت اين حرفها چه بود كه در محضر خليفه گفتى ؟ گفت ساكت باش ‍ حقتعالى از علماء عهد گرفت كه علم خويش را بر مردم ظاهر كنند و كتمان ننمايند اين بگفت و از نزد سليمان بيرون رفت .

سليمان مالى براى او فرستاد او رد نمود و گفت والله نمى پسندم اين مال نزد تو باشد پس چگونه خودم در آن تصرف نمايم سليمان گريه كرد ولى حقيقتا نميخواست موعظه را گوش كند چه رياست دنيا و دوستى مال و مقام نگذاشت .

ملاقات حضرت سيدالشهدا عليه السلام با عبيدالله بن حر جعفى در اينجا مناسب است يكى از وقايعى كه در راه سفر كربلا براى حضرت سيدالشهداء عليه السلام اتفاق افتاده نقل كنيم .

چون حضرت در يك منزلى كربلا وارد قصر بنى مقاتل شد ديد سراپرده اى زده اند و اسبى بر در سراپرده بسته و نيزه اى بر زمين كوبيده اند.

امام عليه السلام پرسيد اين سراپرده از كيست ؟ گفتند از عبيداله بن حر جعفى است حضرت دستور دادند دعوتش كنيد نزد من بيايد مردى از اصحاب آنحضرت كه اسمش حجاج بن مسروق جعفى بود باتفاق يزيد مغفل جعفى روانه آن سراپرده شدند، چون رسيدند سلام كردند عبيدالله پرسيد اى پسر مسروق چه در عقب دارى حجاج گفت در حقيقت خدا كرامت و بزرگى را بطور هديه برايت فرستاده اگر قبول كنى و رد نكنى اينك اين حسين بن على (ع ) است كه ترا بيارى خود دعوت ميكند اگر در ركاب او جنگ كنى اجر خواهى برد و اگر كشته شوى بمقام شهادت رسيده اى .

عبيدالله گفت : انا لله و انا اليه راجعون . من از كوفه بيرون آمده ام چون ديدم لشكر زيادى مهياى جنگ با او ميباشند و دوستانش از اطرافش منحرف شده اند دانستم كه مسلما كشته خواهد شد و من هم به يارى او قادر نيستم حجاج در حيرت فرو رفت كه اين مطالب را چگونه به امام بگويد عبيدالله از قيافه حجاج مطلب را فهميد خودش جواب را خلاصه كرد و گفت از من اين پيغام را به حسين برسان كه چيزى كه مرا وادار كرد از كوفه بيرون آمدم اينست كه چون شنيدم شما خيال ورود به كوفه را داريد جز كناره گيرى چاره اى نديدم ، خواستم كه نه در خون تو و كسانت آلوده شوم و نه دشمن تو را كمك كنم با خود گفتم اگر با او جنگ كنم بر من ناگوار است و پيش خدا و رسولش مسئول هستم و اگر در ركاب او باشم و خود را به كشتن ندهم براى خود وقع و قيمتى قرار نداده ام و من مرد باحميتى هستم نميخواهم كه دشمن مرا بى ثمر بكشد و خونم هدر رود زيرا حسين (ع ) در كوفه يار و ياورى ندارد.

چون حجاج و يزيد اين پيغام را براى حضرت آوردند حضرت خودشان لباس پوشيدند با آن دو نفر بجانب عبيداله حركت كردند و چون از ميان برادران و اهلبيت خود ميرفتند آنها با حضرت حركت كردند.

عبيدالله ميگويد چون حضرت را ديدم با محاسن سياه كه هرگز زيباتر از او حسنى نديده بودم و چون ديدم كه حضرت پياده ميآيد و اطفالش دور او را گرفته و به همراهش ميآيند بقدرى دلم بحال او سوخت كه تا آن وقت دلم بحال كسى نسوخته بود حضرت وارد چادر شده و عبيداله از حضرت تجليل زيادى كرده و دو دست و پاى حضرت بوسيد و حضرت را در صدر مجلس جاى داد.

حضرت پس از حمد و ثناى الهى فرمودند: اهل شهر شما بمن نوشته بودند كه همگى به يارى من اتفاق دارند و نوشتند كه ما تصميم قطعى در يارى شما گرفته ايم و از من درخواست نموده بودند كه بر آنها وارد شوم ولى حال آنطور كه نوشته بودند نيست اكنون تو را بيارى خود دعوت ميكنم .

عبيداله گفت اگر در شهر كوفه براى شما ياورى بود بدون شك بيش از همه اصحاب عجله ميكردم ولى خودم ديدم كه شيعيان شما در كوفه از ترس و هراس شمشيرهاى بنى اميه در خانه هاى خود مخفى شده و خيال يارى كردن شما را ندارند.

حضرت فرمود چه مانعى دارد كه با من بيايى و مرا كمك كنى .

عبيداله گفت اگر ميخواستم با يكى از دو فرقه باشم البته بهمراه شما ميآمدم دوست دارم كه مرا معاف گردانى ، اسبهاى من آماده است كه در خدمت شما بگذارم مخصوصا شخصى خودم هر وقت روى آن سوار بودم و از دشمن گريخته ام مرا بطرف دشمن نبرده است اين اسب را سوار شويد و خود را به پناهگاهى برسانيد و من ضامن عيالات شما ميشوم كه آنها را بشما برسانم . حضرت هم فرمودند ميخواستم بتو نصيحتى بى پرده كنم ، چنانچه تو بى پرده سخن گفتى اگر ميتوانى به محلى برو كه فرياد خواهى ما را نشنوى بجهت آنكه هر كس فرياد و ناله بيكسى ما را بشنود و يارى نكند بخدا قسم كه حقتعالى او را سرنگون در آتش جهنم مياندازد، حضرت اين را فرمود و با كودكان و يارانش حركت كرده به خيمه هاى خود آمدند.

ابومخنف نقل ميكند كه عبيداله بن زياد پس از كشته شدن حسين (ع ) اشراف كوفه را سركشى ميكرد عبيداله حر جعفى را نديد ولى او بعد از چند روز به ديدن پسر زياد آمد ابن زياد بطور مواخذه گفت اى پسر حر كجا بودى گفت بيمار بودم گفت بيمارى دل يا بيمارى تن گفت تنم بيمار بود و خدا مرا شفا داد ابن زياد گفت دروغ ميگويى تو با دشمن ما بودى گفت اگر با دشمن تو بودم جا و مكان من ديده ميشد ابن زياد گفت اينجا باش تا من بيرون رفته بيايم چون ابن زياد رفت عبيداله حر بيرون آمده اسب خود را سوار شده رفت ابن زياد چون آمد و او را نديد دستور داد كه هر كجا هست حاضرش كنند به او گفتند امير تو را احضار كرده او هم گفت هرگز نزد او نخواهم آمد اين گفت و حركت كرد با جماعتى از كوفه بيرون آمده بطرف مدائن رهسپار گشت خروج بر ابن زياد كند. در بين راه بطرف كربلا آمد نظرى عميق به آرامگاه حسين (ع ) و ياران و اهل بيتش نمود و افسوس خورد كه چرا يارى آنحضرت را نكرده و آمرزش از خدا مى طلبيد مجددا برگشت و بطرف مدائن آمده اشعارى از خود ميخواند و افسوس نبودن در كربلا را ميخورد و با دست بر دست خود ميزد و در مدائن بسر ميبرد و با دستگاه يزيد و عبيداله بد بود تا اينكه مختار قيام كرد نزد مختار آمد و به اتفاق ابراهيم بن مالك اشتر براى جنگ با عبيداله بن زياد شتافت ابراهيم با او را خوش نداشت بمختار گفت من ازين مرد هراس دارم مبادا در موقع نياز با من كجروى كند مختار گفت با او نيكى كن و چشمش را بمال دنيا پر نما ابراهيم با هشتهزار نفر بيرون آمد و عبيداله بن حر جعفى نيز همراه او بود وقتى ابراهيم خواست خراج را بين لشكر تقسيم كند پنجهزار درهم براى عبيداله جعفى فرستاد او بخشم آمد و گفت تو براى خودت ده هزار درهم گرفتى و براى من پنجهزار فرستادى با اينكه پدر من از پدر تو پست تر نبوده و بالاخره براى مال دنيا با مختار مخالفت نموده و در دهات كوفه بغارتگرى و چپاول مشغول شده ، قريه هايى را تاراج كرد و عده اى را كشت و اموال آنها را گرفت مختار فرستاد كسان او را گرفته اسير كردند و زن او را زندانى كرد ولى او با دويست سوار، زن خود را از زندن خلاص ‍ كرد.

--------------------------------------------------------------------------------

ص 635 كتاب

1 - حجاج از اصحاب اميرالمؤ منين (ع ) در كوفه بود وقتى حضرت سيدالشهداء عليه السلام از مدينه به مكه آمدند اين حجاج براى ديدار آنحضرت از كوفه بطرف مكه حركت كرد و در خدمت آن حضرت بود تا به كربلا رسيدند و در پنج وقت براى نماز آنحضرت اذان ميگفت و در مقابل شدن لشكريان با آنحضرت اذان نماز را همين حجاج بن مسروق گفت و يزيد بن مغفل هم از اصحاب اميرالمؤ منين (ع ) حركت كرد و در زيارت آنحضرت است كه السلام على يزيد بن مغفل السلام على حجاج بن مسروق جعفى .

--------------------------------------------------------------------------------

اين كشته فتاده بهامون حسين تست

وين صيد دست و پا زده در خون حسين تست

وين ماهى فتاده بدرياى خون كه هست

اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين

زخم از ستاره بر تنش افزون حسين تست

شاه شهيد ناشده مدفون حسين تست

اين غرقه محيط شهادت به روى دشت

اين خشك لب فتاده ممنوع از فرات

از موج خون او شده گلگون حسين تست

كز خون او زمين شده جيحون حسين تست

اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه

وين نخل تر كز آتش جانسوز تشنگى

خرگه از اين جهان زده بيرون حسين تست

دود از زمين رسانده بگردون حسين تست

پس روى در بقيع بزهرا خطاب كرد

وحش زمين و مرغ هوا را كباب كرد

مجلس سى و يكم : و لعن الله شمرا

خدا لعنت كند شمر را

شرح :

نام ذى الجوشن شرجيل بن الاعوار الضبابى بود. در اسدالغابة ميگويد كه او را ذى الجوشن گفتند زيرا سينه او برآمدگى داشت .

و در شرح قاموس ميگويد اول عربى كه زره بتن كرد شرجيل بود، باينجهت او را ذى الجوشن نام نهادند و بعضى ديگر ميگويند چون كسرى به او زره داد نامش ذى الجوشن شد.

در اسدالغابة است كه بعد از جنگ بدر ذى الجوشن كه مشترك بود نزد پيغمبر (ص ) آمد و كره اسبى بنام ((قرحا)) نزد آنحضرت آورد، حضرت فرمود من حاجتى به آن ندارم ولى اگر بخواهى با زرهى كه از غنائم بدست آمده معاوضه ميكنم . گفت اين كار را نميكنم . حضرت فرمود منهم حاجتى به آن ندارم بعد حضرت فرمود بيا اسلام بياور گفت نميكنم ، حضرت فرمود چرا گفت قوم تو در تعقيب هلاكت تواند و بالاخره ترا ميكشند، حضرت فرمود مگر نديدى كه چندين نفر درين جنگ بخاك افتادند گفت چرا. حضرت فرمود پس چه وقت هدايت ميشوى گفت آنروزى كه تو بر كعبه غالب شوى و منزل كنى . حضرت فرمود آنروز هم خواهد رسيد. ((تا آخر خبر))

در ذخيره الدارين از هشام كلبى نقل ميكند كه روزى زن ذى الجوشن خواست از محل و مكان خود بجاى ديگرى رود در بين راه سخت تشنه شد تا به چوپانى رسيد و از او طلب آب كرد، چوپان گفت آبت نميدهم تا بگذارى من از تو كام بگيرم آن زن تمكين نموده و از آن نطفه شمر بدنيا آمد.

روز عاشورا حضرت دستور فرموده بودند كه اطراف خيام را آتش بسوزانند تا دشمن به خيام حرم حمله نكنند شمر ملعون چون آتش را ديد فرياد زد يا حسين اتعجلت بالنار قبل يوم القيامة حضرت فرمود اين ندا كننده گويا شمر ذى الجوشن است .

بعد فرمود يابن راعى المغرى انت اولى بها صليا ((نقل از تاريخ طبرى ))

در مناقب ابن شهر آشوب نقل ميكند كه سحر شب عاشورا حضرت حسين (ع ) خوابش برد بعد از بيدار شدن فرمود الساعه در خواب ديدم چند سگ حمله كردند كه مرا بدندان بگيرند در ميان آنها سگ پيسى بود كه از همه بيشتر بمن حمله ميكرد گمان ميكنم كه قاتل من مرد پيسى باشد.

در سال 66 مختار شمر را بقتل رسانيد و يا بنا بر نقل قول كامل بدست ابوعمره در قريه اى نزديك كوفه كشته شد و در امالى ابن شيخ ميگويد كه شمر بن ذى الجوشن را كيسان ابوعمره در باديه اسير كرده بخدمت مختار آورد و او دستور داد تا گردنش را بزنند و ديگى مملو از روغن بجوش آوردند و او را در ميان آن ديگ انداختند و يكى از اموال آل حارثة بن مضرب سر او را لگدكوب كرد.

و بنا بر نقل ديگر پس از آنكه مختار خولى را كشت گروهى را براى پيدا كردن شمر و سنان بن انس ماءمور كرد كه هر دو آنها به كشتن امام حسين (ع ) افتخار مينمودند. ماءمورين در حين گردش جمازه سوارى را ديدند شتابان ميآيد او را گرفتند معلوم شد قاصد شمر است كه بطرف بصره ميرود تا خبر حركت ورود او را بدهد ولى چون به او كم اجرت داده و با عمودى بر پشت او زده بودند قاصد بجاى بصره مستقيما به دارالاماره آمد نزد مختار رفت و محل خفاء شمر را گفت و مختار انعام وافرى باو داد، ابوعمر با گروه ماءمورين مسلح به راهنمايى عرب شترسوار به دهكده اى آمدند كه شمر پنهان شده بود خانه و همراهان او را محاصره كردند با شمشير برهنه از خانه بيرون آمد و به ابوعمرو و حاجب حمله كرد همراهان او به شمر حمله كردند و چندين ضربت بر بدن او زدند تا بخاك غلطيد آنگاه سر او را با همراهانش بريدند و سنان بن انس را دست بسته با سرها وارد كوفه نمودند، شمر مردى بود كه تمام مخالف و مؤ الف به او و بدبين بودند و با ديدن سر او بسيار مسرور شدند مختار دستور داد سنان را هم با اشد عذاب بكشند و انتقام خون حسين عليه السلام را به حسب ظاهر گرفتند.

علامه مجلسى در عاشر بحار نقل نموده كه در ميدان جنگ زخم فراوانى بر بدن شمر وارد آمد كه بيحال بر زمين افتاد لشكريان با بدن مجروح و با خوارى و ذلت و زجر تمام او را نزد مختار بردند مختار امر نمود در مقابل روى شمر ديگ بزرگى را پر از روغن نموده و بر روى آتش آوردند پس از آن سرش را از بدنش جدا ساختند و در ديگ انداختند تا نابودش كردند.

اينست معنى آيه : و لا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون .

 

كشته شدن حسين مظلوم (ع ) بدست شمر ملعون

چون سلطان شهيدان در ميان گودال قتلگاه افتاده بود بنا بر نقل لهوف عمر سعد ملعون به يكى از سرداران لشكر رو كرد و گفت واى بر تو چرا معطلى از اسب خود پائين آى و حسين را از اين زخمها و جراحات راحت كن ، آن ملعون خواست كه از اسب پياده شود خولى بن يزيد عليه اللعنه پيش دستى كرد تا آنحضرت را بقتل رساند، ولى همينكه وارد گودال شد و حضرت را با آنحال ديد لرزه بر اندامش افتاده از گودال بيرون آمد.

در منتخب طريحى ميگويد: حضرت با گوشه چشم نظرى به خولى افكند كه از آن نگاه لرزه بر اندام خولى افتاد بيرون آمد و نتوانست كارى انجام دهد.

در تبرالمذاب گويد: چون شمر خولى را لرزان ديد گفت بازوهايت شل شده چرا ميلرزى گفت بخدا قسم من پسر زهرا چه اين كار از من بر نميآيد. شعر لعين گفت قبيح باشد كه موهايى بر صورت تو بيرون آمده زيرا تو مرد نيستى .

شيخ فخرالدين طريحى در منتخب ميگويد: هنگاميكه امام عليه السلام در شرف جان دادن بود آن مردم فرصت ندا دادند كه خود آنحضرت جان دهد چهل سوار به قصد آنحضرت آمدند و هر يك قصد داشتند كه سر آنحضرت را قطع كنند از جمله آنها شيث بن ربعى بود همينكه وارد گودال شد حضرت از گوشه چشم نظرى بسوى آن ملعون نمود، شيث شمشير را از دست خود انداخته بيرون آمد و گفت يا حسين پناه بخدا ميبرم از اينكه گريبان خود را بدست پيغمبر و على بدهم و دست خود را بخون تو آلوده كنم .

از جمله اشخاصى كه نامه بحضرت نوشته بود اين شيث بود كه بحضرت نوشته بود: صحراهاى ما سبز شده و ميوه هاى ما رسيده منتظر قدوم شما هستيم و اين مرد خبيث در كربلا سركرده پيادگان بود و آنحضرت را تيرباران و سنگباران مينمود و از آب فرات مانع ميشد.

ابو مخنف مينويسد كه سنان ابن انس به شيث رو كرد و گفت : ندانستم كه چرا حسين را نكشتى مادرت بعزايت بنشيند برو شمشيرى بياور و بدست من بده تا كار حسين را تمام كنم شيث شمشيرى كه در گودال انداخته بود و به سنان داد و او هم چون به قتلگاه آمد حضرت ديده باز كرد نگاهى تند نمود كه از آن نگاه لرزه بر اندام سنان افتاده ترسيده شمشير از دستش افتاد و رو به فرار نهاد و نزد عمر سعد آمد و گفت ميخواهى محمد مصطفى را دشمن من قرار دهى و گريبان مرا بدست آنحضرت دهى .

ولى اصح اقوال آنست كه شمر ملعون سر مبارك امام حسين عليه السلام را از تن جدا كرد و شرح آن چنين است كه : شمر ملعون به اتفاق سنان بن انس به قصد جدا كردن سر مظلوم كربلا به گودال آمد و حضرت در آخرين رمق جان دادن بود و از شدت تشنگى زبان در دهان حضرت مجروح شده بود و با اينحالت براى اتمام حجت طلب آب مينمود چون شمر به آنحضرت رسيد با چكمه لگدى بر آنحضرت زد و گفت يابن ابى تراب ايا تو اعتقاد نداشتى كه پدرت على ساقى حوض كوثر است هر كه را بخواهد سيراب ميكند اگر چنين است پس صبر كن تا من زودتر ترا بكشم و تو آب از دست پدرت بخورى آنگاه شمر ملعون به سنان رو كرد و گفت همينطور كه حسين روى خاك افتاده سر از بدنش جدا كرد. سنان گفت من انيكار را نكنم و خون پسر پيغمبر را بگردن نميگيرم و گريبانم را بدست پيغمبر نميدهم شمر در غضب شد و دشنام به سنان داد و با پاى چكمه روى سينه آنحضرت نشست آنگاه محاسن غرقه بخون آنحضرت را گرفت حضرت فرمود مرا ميكشى و نميدانى من كيستم ؟ شمر گفت من خوب جد و پدر و مادرت را ميشناسم من ترا ميكشم و اصلا ترسى در دل ندارم آنگاه بعد از دوازده ضربت زدن بر آنحضرت سر مبارك آنحضرت را از قفا بريد.

الا لعنة الله عليه و على قوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون .

نهى نمودن پيغمبر صلى الله عليه و آله از قتل صبر

در مجمع البحرين ميگويد: نهى رسول الله صلى الله عليه و آله عن قتل شى من الدواب صبرا .

رسول خدا (ص ) نهى فرمود كه هيچ حيوانى از حيوانات را از روى صبر نكشند. اين قتل رسم زمان جاهليت بود و حيوانى را كه ميخواستند بكشند در جايى حبس ميكردند بعد آنقدر سنگ و چوب و كلوخ بر بدنش ميزدند تا ميمرد چون وجود مبارك پيغمبر رحمة للعامين بود منع فرمود كه در حق حيوانات چنين عملى را نكنيد بلكه اگر ميخواهيد گوسفند بر شما حلال شود و او را آب دهيد و دست و پاى او را ببنديد بعد او را ذبح كنيد.

امام سجاد عليه السلام در كوفه فرمودند: انا ابن من قتل صبرا. اى اهل كوفه من پسر آن كسى هستم كه او را با قتل صبر با لب تشنه كشتند و كفابنا فخرا و اين هم براى ما فخرى است .

و فى المقتل الى ابى مخنف و خر صريعا مغشيا عليه و بقى مكبوبا على وجهه ثلاث ساعات و هو يقول على بلائك و رضا بقضائك لامعبود سواك يا غياث المستغيثين .

كشتن شيث بن ربعى

شيث بن ربعى كه از سرداران لشكر كوفه در كربلا بود در فتنه خروج قتله بر مختار سعى بليغ نشان داد، سوار اسب شده مخفيانه از بيراهه بطرف بصره ميرفت كه پاسبانان اطراف شهر او را دستگير كرده نزد مختار آوردند.

مختار امر كرد دستها و پاهاى او را قطع كردند و در ميان شهر گذاشتند تا مانند سگ زوزه كنان جان داد.

كشتن خولى اصبحى

مختار جمعى را براى دستگيرى خولى اصبحى ماءمور ساخت همانطور كه ميدانيم خولى دو زن داشت يك زن كوفى و ديگرى شامى كه اولى از دوستان اهلبيت و دومى از دشمنان بود چون ماءمورين بخانه او رفتند زن شامى فرياد بلند كرد چرا از بام خانه بالا آمديد و چرا سرزده وارد خانه شديد ولى كوفى با دست خود محل مخفى شدن او را نشان داد آنمحل را شكافتند و خولى را دستگير كردند بحضور مختار بردند. مختار فرمان داد به انواع عذاب و شكنجه او را بقتل رسانند.

ماءمورين بدن او را سوزانيدند زيرا اين همان خولى بود كه سر امام را در همين خانه روى خاكستر تنور مخفى كرد.

كشتن حرمله

حرملة بن كامل اسدى در حال فرار بود كه در خارج شهر او را دستگير كردند و اين مرد از تيراندازان معروف است كه بقول خودش ‍ سه تير داشت و سه شخصيت بزرگ را كشت نميدانم كه در كدام كتاب مقتل ديدم كه به زهر آلوده كرده بود كه يكى را بر گلوى نازنين على اصغر زد و يكى را هم بر قلب نازنين حضرت سيدالشهداء عليهم السلام كه همان كار حضرت ساخت و از اسب بر روى زمين افتاد.

مختار دستور داد بدن او را تيرباران كنند آنقدر تير بر بدنش زدند كه مثل لانه زنبور سوراخ سوراخ شد تا به درك واصل گشت .

شعرى از عبرت روزگار

نادره مردى ز عرب هوشمند

گفت به عبدالملك از روى پند

زير همين گنبد و اين بارگاه

روى همين مسند اين تكيه گاه

بودم و ديدم بر ابن زياد

ظلم چه ها رفت بشاه عباد

سر كه هزارش سر و افسر فدا

وارث دستار رسول خدا (ص )

بود سرشاه شهيدان حسين (ع )

سبط بنى فاطمه (س ) را نور عين

سلسله بر گردن بيمار او

بسته كمر خصم به آزار او

بعد دو روزى سر آن خيره سر

بد بر مختار به روى سپر

بعد كه معصب سر و سردار شد

دستخوش او سر مختار شد

اين سر مصعب بود در كنار

تا چه كند با تو دگر روزگار

هين تو شدى بر زبر اين سرير

تا چه كند با تو دگر چرخ پير

مات همينم كه در اين بند و بست

اين چه طلسم است كه نتوان شكست

نى فلك از گردش خود سير شد

نى خم اين چرخ سرازير شد

خلاصه سخن اينست كه ابن زياد حاكم كوفه سر مبارك امام حسين (ع ) را بريد و روى طشت در سرير حكومت دارالاماره كوفه بمعرض نمايش گذاشت و بعد نزد يزيد فرستاد. شش سال مختار سر ابن زياد را بريد و در همان قصر روى تخت در معرض نمايش ‍ گذاشت و بعد نزد حضرت سجاد عليه السلام فرستاد.

سال بعد مصعب در جنگ بصره فاتح شد و سر مختار را بريد و در كوفه استقرار يافت ، روى همان تخت در معرض نمايش گذاشت و بعد نزد برادرش عبداله زبير به مكه فرستاد.

سالع بعد عبدالملك بن مروان سر مصعب را در جنگ با شاميان بريد و در كوفه استقرار يافت و در همان دارالاماره نشست و سر او را در معرض نمايش گذاشت ، در آن اثناء كه پسر مروان به كشتن مصعب مفاخر ميكرد مردى در گوشه مجلس به حالت استعجاب خندان شد و چندين بار تكبير گفت ، عبدالملك سبب تكبير را پرسيد، آنچه را ديده بود ((و قبلا گذشت )) بيان كرد. پسر مروان سخت خود بر خود لرزيد و بيدرنگ بيرون آمد و دستور داد دارالاماره را ويران كردند.

در جنگ كربلا فتح با چه كسى بود؟

در مكتب تربيتى اسلام چنين آموخته اند كه هميشه نتيجه نهايى كارها را بايد قضاوت كرد، چه بسيار ميشود كه ضمن عمل تحولات و حوادث بيم و اميد را تقويت ميكند و آدمى را در شكست و پيروزى وعده ميدهد اما قضاوت فتح و ظفر يا شكست و سقوط را بايد پس از قطع عمل دانست .

حضرت سيدالشهداء عليه السلام معتقد بود كه فتح و ظفر با اوست زيرا در همان كلمات و بيانات خبر از شهادت خود، مكر راز فتح و پيروزى خود نيز خبر ميداد و ميفرمود با جهاد مقدسى كه در پيش دارم يقين دارم دين اسلام باقى و برقرار خواهد ماند و تومار بدعت و جنايت بر هم پيچيده خواهد شد، امام حسين عليه السلام خود را احق به خلافت ميدانست و در نامه ها و خطابه هاى خود متذكر ميشد.

در نامه اى كه به بنى هاشم نوشت اين عبارت بود: من لحق بنا استشهد و من تخلف لم يبلغ الفتح . (كامل الزياره ، ص )

يعنى كسى كه بمن ملحق شود شهيد خواهد شد و كسيكه تخلف ورزد به فتح و ظفر نائل نميشود بنابراين امام حسين عليه السلام فتح و پيروزى را در اين جنگ براى خود حتمى ميدانست با آنكه علم به شهادت داشت .

اين معنى را فرزند عزيزش امام زين العابدين عليه السلام در مدينه در پاسخ ابراهيم بن طلحة بن عبيداله فرمود وقتى كه پرسيد چه كسى غالب شد، امام سجاد فرمود موقع نماز معلوم ميشود ((امالى شيخ طوسى ))

وضع نماز چنين بود كه در عهد آل ابوسفيان و آل مروان و جناياتى كه آنها ميكردند كسى رغبت به نماز جماعت و اجتماع در مسجد را نميكرد ولى پس از شهادت امام حسين عليه السلام مردم مكه و مدينه بيشتر بنام احساسات دينى گرد هم جمع ميشدند و به نماز روزه و شعائر دين رغبت ميكردند و شعائر دين مينمودند و لذا امام فرمود وقت نماز ببين چگونه مردميكه رغبت آمدن بمسجد را نداشتند و از بيم بنى اميه و آل مروان گوشه گيرى مينمودند اينك همه به جماعت حاضر شده و اعلام كلمه توحيد مينمايند و اين نتيجه بلكه معنى و مفهوم فتح و ظفر بود.

شهادت حضرت سيدالشهداء عليه السلام سبب اقامه نماز و اداء زكوة شد و مردم را به جنبشى دينى متوجه ساخت و لذا در زيارتش ‍ ميخوانى :

اشهد انك قد اقمت الصلوة و اتيت زكوة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر

:: موضوعات مرتبط: تفسير زيارت عاشورا
ن : مسعود اسدي
ت : جمعه یازدهم آذر 1390